ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

- پیشگویی

از قدیم گفته اند سالی که نکوست از بهارش پیداست.تعطیلات هم موجب بیکاری و بیکاری هم باعث فکر و خیال زیادی می شود.
همین دیروز در خلسه ناشی از خوردن یک کیلو آجیل و چندین عدد شیرینی و مقادیر نسبتن زیاد میوه ؛ مشغول کشف و شهود شدیم و خواستیم نحس و سعد بودن سال پیش رو را پیش بینی کنیم و ضرب المثل ابتدای پست را سر لوحه قرار داده و مشغول رصد کردن کواکب شدیم. شواهد و قرائن و گردش افلاک و ستارگان چنین بیان می کنند که :
اول- فروردینی که در آنیم و دارد به نیمه نزدیک می شود و هنوز همه مملکت تعطیل است و به هر جا زنگ می زنی یا خاموش است یا مرخصی هستند یا انتظار عیدی دارند با تنخواه اداره میشود. حال آیا کسی حساب این تنخواه را دارد یا خیر الله اعلم.
دوم- نیروگاه ژاپنی هنوز در وضعیت هشدار قرار دارد وما نگرانیم که اگر این روسهای نامرد , خر شدند و میله های سوخت را در جای اصلی فرو کردند بعد یهو سواحل نیلگونمان ویبره کرد چه خاکی بر سر بریزیم. 
سوم - کمتر ازدو هفته دیگر روز فن آوری هسته ای می رسد و هنوز نتوانسته ایم قمپز جدیدی در کنیم تا با آن افتخار در کنیم.
چهارم - همین دو سه روز اول یک قطعنامه کاسب بودیم...
پنجم - پیرو بند چهارم اگر آن دیده بان از جانش سیر شد و بلند شد و آمد چه خاکی بر سرش بکنیم؟
ششم - سوریه هم که تسلیم مخالفین شد و کوتاه آمد و ...
هفتم - ...
.
.
.
بوووووووووق

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

- نود

ساعتی پیش  سال نود تحویل شد.اولین چیزی که با شنیدن نود توی ذهن هر کسی متبادر میشه این ذهنیته که آخرین لحظه ست. آخرین فرصته.همیشه عادت کردیم کارهای دیر هنگام را به دقیقه نود تشبیه کنیم.
حالا این سال ِ نود بودن ، آخرین سال بودن ، آخرین فرصت برای چه کسی و برای چه کاری ست خدا میداند.زنگ ها که دیر زمانیست برای خیلی ها به صدا در آمده.گویا فرصت ، مدتهاست به پایان رسیده و همه منتظر به صدا در آمدن سوت پایانیم. از حالا هم که با گذشت هر ثانیه و دقیقه داریم از دقایق نود کم میکنیم.مصرف می کنیم. پس بهوش باشیم و به گوش.نود که به پایان برسد به قول معلم ها ؛ برگه ها بالا...


پ.ن : چند روزیه بلاگر هم فیلتر شده و نمیتونم به راحتی نظرات رو چک کنم یا پست جدید بذارم.تازه فهمیدم که چقدر به این وبلاگ وابسته م. چقدر آرامش  میگیرم.هرچقدر هم که فکر میکنم نمی فهمم این محدودیت چطوری میتونه باعث تحکیم نظام بشه!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

- از خودم بدم آمد

جثه اش به کودکی 7-8 ساله میخورد.لب سکوی پمپ داخل پمپ بنزین نشسته بود و پاهای لاغرش را کنار هم چسبانده بود .دستهایش را از سرما زیر بغلش جمع کرده بود و سرش را روی زانویش گذاشته بود.هیکل نحیفش هیچ تکانی نمیخورد .بسته ای باتری قلمی کنارش بود و تمام مدتی که منتظر نوبتم بودم و حتی وقتی بنزین می زدم حتی تکان هم نمی خورد. بنزین که زدم کنارش رفتم که...
یک آن یاد پسرم افتادم که بعد از ظهر ها می خوابد.نکند او هم خواب بود! اگر بیدارش می کردم چه کاری میتوانستم برایش بکنم. چند تا اسکناس میتواند برایش سرپناهی گرم بشود؟ چندتا تراول چک میتواند دست محبت آمیز پدر و آغوش پر مهر مادر بشود؟ ارزش کودکی نکردنش چند میلیون تومان است؟ چهار روز دیگر عید می رسد؛ آیا عید برای اوهم مفهومی دارد؟
از خودم بدم آمد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

- من دااااغ کرده ام

آخر سال است و سگ صاحبش را گم میکند. اگر هم پیدا کرد میگیرد! کارفرما در یک حرکت ناجوانمردانه قول یک میلیارد پرداختی برای شب عید را دادو دندان پیمانکارها و طلبکاران پروژه را تیز کرد و انداخت به جان ما و ناگهان صبح همین شنبه گذشته اعلام کرد که پرداختی حتی به 800 میلیون هم نمیرسد. لیست بدهی هایم را جمع میزنم و رقم از یک میلیارد و سیصد هم بالا میزند. هنگامه غریبی ست. یک آن تصمیم می گیرم تلفن هایم راخاموش کنم و مرخصی بگیرم و خودم را تا بعد تعطیلات گم و گور کنم. از همین الان فحش ها و یقه گیری های طلبکارها را که روزهای آخر سال لحن شان تند میشود را حس میکنم. توف به این شغل بیضوی(همان تخمی!).
یاد زن و بچه کارگرها که میافتم تصمیمم عوض میشود و شال و کلاه میکنم و میروم دفتر کارفرما ولی دست از پا درازتر بر میگردم.تازه توی شرکت ما مدیر عاملی هست که مصداق بارز «مارادونا رو بیخیال غضنفر رو بچسب» است. بیرون آوردن همین یک لقمه گوشت قربانی از چنگ اوهم از توان لشکر سلم وتور خارج است.
با هزار ملاحظه وبی ملاحظگی لیست را اصلاح میکنم و رقم پرداختی به هر پیمانکار را مشخص میکنم و لیست را برای تایید به معاونت می فرستم. تایید میکند وحضوری برای تایید مدیر عامل میبرد. غضنفر شرکت ماهم دویست میلیون از کله پول بر میدارد و مابقی را مثل لاشه بو گندو جلو پای ما امی ندازد. آسمان بر سرم خراب می شود. 1400 بدهی و حدود 600 توان پرداخت. هیچ جوره معادله بالانس نمی شود.ساعت از 6 عصر گذشته.
من داغ کرده ام
من داغ کرده ام  و در این هنگامه
عدد یکان و صدگان هزار هر کس
جلو چشمم رژه می رود
من از عدد سمت چپ هر نفر
                                    یکی
                                           یا دوتا
                                                   کم میکنم.
من
    داغ میکنم
                داغ میکنم.
من فحش میخورم
                    من فحش میدهم
من شب عید , عیدی و کادو نمی خواهم.
لااقل فحش ندهید.
اگر دلتان خنک میشود
                             خب بدهید!
بدهید
       ولی بدانید ؛ من به روح اعتقاد ندارم.
من داغ کرده ام

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

- حکومت دینی آری یا نه؟

آخر هفته ای فیک فیکو برای کارهای معمول خانه کمک می طلبد و دوکیلو پیاز و سیب زمینی و هویج می آورد و میگذارد جلو من که  همه را خلالی خُرد کنم.از پیازها شروع میکنم ولی بد جور اشکم در می آید.من که تا آن موقع مشغول دیدن تلوزیون بودم حواسم به پیازها جلب شد: لامصب بی پدر مادر چقدر تنده!
بیشتر که دقت میکنم می بینم دلیل این همه اشک و سوزش علاوه بر تُندی پیاز , کنُد بودن کارد آشپزخانه هم هست. کار را نیمه کاره می گذارم  وکارد را تیز می کنم و دوباره مشغول می شوم : آخیش! چه راحت خُرد می شود!
 دوباره مشغول تلوزیون می شوم که ناگهان همچون داستان یوسف انگشت را تابیخ شاهرگ حَبلٍ الوَرید می بُرم. فیک فیکو با اخم می آید و بساط را پس می گیرد و با غرغر به آشپزخانه می رود: نخواستیم بابا...
من هم به دنبال پانسمان انگشت بیچاره.
کارم که تمام میشود فیک فیکو می گوید: بیا این کاردی که تیز کردی را مثل اولش بکن تا منم دستمو نبریدم. فکر کردی من نمی تونستم از چاقو تیزکن  استفاده کنم؟ نخیر پسر خوب. من برای اینکه دستم رو نبرم  تیزش نمی کنم. تیغ اگه تیز شد هویج و انگشت براش فرقی نمی کنه! تیغ تیز آدم هوشیار و مطمئن می خواد. اگه حواست پرت بشه یا دست بچه و آدم دیوونه بیوفته خدا می دونه چی میشه.منم چون نمی تونم همش چارچشمی مراقب دست خودم و تو و نیکوُجه باشم ترجیح میدم از کارد کنُد استفاده کنم.
می بینم حرف حرف حساب است و جوابی ندارد. لاجرم با کارد به جان دسته هاون برنجی می افتم و تیغ تیز شده را مثل اولش کند می کنم.حالا می فهمم تیغ های تیز چه موجودات خطرناکی هستند. حالا می فهمم چرا بعضی ها بیخود و بی جهت بریده می شوند.شاید یک روزی تیغی را زیاده از حد تیز کرده اند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

- مرز دُم !

اولی : اگه میخوای تو درد سر نیوفتی اینقدر پا رو دمم نذار!
دومی : میشه بگی دُمت کجا نیست ما پامونو همونجا بذاریم.

پ.ن :
زن حقوقش رو میخواد = برانداز.
مرد کار و زندگی و مزدش رو میخواد = برانداز.
ملت رأیش رو می خواد = برانداز.
...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

- با رو سری یا تو سری

امروز با وجودی که به نام خانمها هست ولی کسی چیزی بهشون نمیده.نه از کادوهای خوشکل خبری هست و نه از شام و دسته گل و سورپرایز.امروز اگه خانمها چیزی میخوان باید بخاطرش بجنگن. امروز پای حق در میونه و ماهیت حق هم گرفتی. سورپرایزامروز موتورسوارهای چماق به دستی هستن که از خم کوچه حیدر گویان به سمت  گروه حق خواهان حمله میکنن.امروز از لفظ هانی و عزیزم و فدات شم خبری نیست در عوض برادران ارزشی اونا را با عنوان فاحشه خطاب قرار می دن. ولی اگه زنی هست امروز روزشه.اگه زنی امروز مردونه وایسا. از امروز مردونه وایسا.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

- اُمّل

آخر سال است و اوضاع پروازها خراب شده. خارج کردن ابوطياره هاي روسي هم شده غوز بالا غوز و دليلي براي پرشدن زودهنگام پروازها.امروز براي دوهفته ديگر هم پرواز جا نميدهد. به هر کس و ناکسي رو انداختم که براي جلسه چهارشنه بتوانم خودم را به کارگاه برسانم.
دختر عمه يکي از نفراتم که توي آژانس هست هم نتوانست بليطي برايم رزرو کند.تقريبن داشتم نا اميد مي شدم که يکي از پيمانکارها با همان لهجه جنوبي اش گفت:
نِگِرون نِباش مَهَنِس! خودُم بَرات اوکی می کنم.
فرداش که زنگ زد و گفت که بليط رفت و برگشت را فرستاده و براي گرفتنش به صندوق امانات مهرآباد بروم تازه باورم شد که خيلي هم خالي نبسته.تشکر کردم وخواهش کردم که پولش را حتمن بگيرد.
صبح چهارشنبه وقتي توي فرودگاه مهر آباد مسئول کانتر کارت CIPرا به دستم داد تازه فهميدم بيزينس کلاس است.جالب بود.ارزش گرانتر بودنش را داشت.هرچند مهماندارهای جوان و زیبای ماهان به نحو مسخره اي اداي FIRST CLASS را در مي آوردند و با آن آب ميوه هاي شادلي و حوله داغي که پوست صورت را جزغاله ميکرد بيشتر اسباب زحمت مي شدند تا راحتي ولي صندلي هاي راحت و فضاي باز آن ارزشش را داشت. خلاصه رفت و برگشت اين هفته با  سرويس ويژه قدري متفاوت بود ولي لحظه اي که در فرودگاه مهرآباد قصد پياده شدن داشتيم يک آن از خودم و آن مردهاي شکم گنده اي که صرفن به خاطر پولهايشان آن جلو نشسته بودند به هم خورد. دم در هواپيما زني که کودکش بيتابي ميکرد قصد داشت اولين نفر پياده شود ولي مهماندار جلوش را گرفت و گفت :  اجازه بدين اول فرست کلاس پياده بشن بعد شما!
و مردهاي شکم گنده در حالي که دکمه کت هاي چند ميليوني شان به زحمت بسته ميشد پيروزمندانه از پله هاي اير باس پايين مي رفتند و من داشتم فکر ميکردم که علم بهتر است يا ثروت!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

- دم خروس و چوپان دروغگو

از زمان کودکی یاد گرفتم که اعتماد پروسه یک شبه و یک روزه نیست. باید سالها بگذرد که که بتوان اعتماد کسی یا کسانی را جلب کرد.مثلن دوستانی که پیدا می کنیم حاصل یک ارتباط مدت دار و ایجاد حس اعتماد متقابل در اثر گذشت زمان هستند. یا در کتابهای درسی یاد گرفتیم که در جامعه عرب جاهلیت و با تمام خصوصیتهای جامعه شناسی آن زمان یکی از ابزار های قوی پیامبر همان حس اعتماد مردم و اطرافیان بود که همه او را امین می دانستند.در همان کتاب های دوران کودکی بارها و بارها داستان چوپانی که برای سرگرمی , مردم را به بیابان می کشید می خواندیم و یاد گرفتیم که اگر میخواهیم دیگران ما را قبول داشته باشند باید راست بگوییم. باید دروغ نگوییم .
به قول همان همکار سابق فئودالم - که ماههاست دیگر با ما کار نمی کند- برای مسلمان بودن لازم نیست وردهای عربی کتابهای دعا را طوطی وار بخوانی بلکه کافیست دوکار بکنی تا مسلمان اوریژنال باشی:اول دروغ نگفتن دوم حق دیگران را نخوردن.البته دروغ هم به نوعی خوردن حق دیگری ست. حق دانستن واقعیت که با دروغ ما پایمال می شود.بارها خواستم بند دیگری به قانون همکارم اضافه کنم ولی همه فضائل و رذائل اخلاقی به همین قانون خلاصه می شود و بس.
امروز ظهر تازه از حمام آمده بودم و هنوز حوله تنم بود. کانالها را یکی یکی عوض می کردم تا رسیدم به یورونیوز. صالحی وزیر خارجه داشت با خبرنگار شبکه به زبان انگلیسی مصاحبه میکرد.کنجکاو شدم و با دقت بیشتری نگاه کردم.سوالهای اول درباره اتفاقات اخیر و بود جریان زندانی شدن یا حصر خانگی.
وقتی خبرنگار پرسید , توی دلم گفتم اینکه پرسیدن ندارد.همه مقامات رسمی مثل وزیر اطلاعات و سخنگوی قوه قضاییه آنرا گفته اند و در روزنامه ها هم چاپ شده است ولی ثانیه ای طول نکشید که در کمال تعجب دیدم صالحی به کل قضیه را انکار کرد. بیشتر که دقت کردم دیدم از وقتی وزیر شده جای مُهر روی پیشانی اش پیدا شده ولی آیا باید قسم حضرت عباس را قبول می کردم یا دم خروسی که مدتهاست می بینم.تعجبم دقیقه ای طول نکشید که منظور اصلی خبرنگار را فهمیدم و آن وقتی بود که سوال بعدی را پرسید. سوال در باره برنامه هسته ای بود و طبق معمول انکار تلاش ایران برای ساخت بمب و ...
صالحی که ای کیو سان نظام شده توی بد تله ای افتاد.خبرنگار با دوسوالی که جوابش را نه تنها مردم و سایتها و خانواده آن دونفر داده بودند بلکه مقامات رسمی هم آنرا تایید می کردند به بیننده ثابت کرد که وزیر خارجه ایران کسی ست که حرف راست از دهانش خارج نمی شود و لذا سوال اصلی خودش را در انتها پرسید و تنیجه گیری را به عهده شنوده گذاشت.حالا هرکس جای جامعه جهانی باشد باید مغز خر خورده باشد که حرفهای ما برای جلب اعتماد جامعه جهانی را باور کند.این هم دیپلماسی هوشمندانه آقایان...