میشد آن روز یکی از ما که بیشمار بودیم بجای ندا می رفتیم. برای آنها که فرقی نداشت. وحشی تر از آن بودند که جان انسان برایشان ارزش داشته باشد. بدون تفکر و تعقل و از سر تقلید شلیک می کردند. کاری که ما عمری یا عقلانیت مان کردیم.به هر حال دوسال گذشت ولی ندا ها زنده تر از آنند که از یاد تاریخ بروند و چه بزرگ انسانهایی هستند اینان که با مرگشان حماسه زندگان را پرشور می کنند و روسیاهی ظالمان را آشکار.
۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه
- امر به معروف به روش گومبا گومبا
اخیرن همسایه ما زاییده، به عبارتی زاد و ولد کرده، اصطلاحن تکثیر شده است. حالا اینکه ماحصل این تولید مثل اوناث است یا ذکور، هنوز مستحضر نگردیده ایم. یعنی اصل قضیه هم به ما ارتباطی ندارد ولی از آنجاییکه مدتیست به پست های مدیریتی و ریاستمان، پست مدیریت ساختمان هم اضافه گردیده لذا خاله زنک های ساختمان اخبار این چنینی را به اطلاعمان می رسانند تا در محاسبات هزینه های ساختمان مد نظر ملوکانه مان قرار دهیم. القصه ، چند روزیست رفت و آمدشان چند برابر شده و آقای خانه شان هم بارها از ما بابت سروصدا و مزاحمت های شبانه عذر خواهی کرده است.
تا یادم نرفته بگویم که این زوج جوان همسایه ما ، که اتفاقن مستاجر هم هستند، بر خلاف ظاهرشان ، خیلی هم خشکه مقدس تشریف دارند. ماه عسلشان به بیت اله الحرام مشرف شدند!( سر زمین وحی و ماه عسل!!! استغفراله) ملت این خاک بر سری هایشان را بر میدارند می برند یک گوشه دنجی مثل جزایر هاوایی که آن پشت و پَسَله هاست یا مثلن تایلند که در نقطه کور دید حضرت باریتعالا ست . آنوقت از صدقه سری حکومت سی ساله، جوان های ما ، خاک بر سری هایشان را می برند زیر گوش خود خدا! ما که وقتی شنیدیم تا بناگوشمان قرمز شد! تا شش ماه رویمان نمی شد نماز بخوانیم! هرسال هم عوض اینکه پس انداز کنند یک سر پناهی بخرند که مستاجر نباشند دو سه تا سفر سوریه و کربلا و عمره می روند.( اصلن به من چه؟ مگه فضولم؟)
خلاصه این خشکه مقدسی کار دستمان داد و به مناسبت این میلاد فرخنده - که اتفاقن با روز پدر هم مصادف شده بود- طرف های بعد از ظهر پنج شنبه بود که ناگهان صدای دف و تمبک به هوا بلند شد و قبل از آنکه ما بتوانیم گوش هایمان را بگیریم که اصوات حرام به روحمان نفوذ نکند ، شنیدیم که صدای ضعیفه ای هم آن میانه دارد اشعاری می خواند وگهَ گدُاری هم ،علی علی ، می گوید. فهمیدیم که مجلس مولودیست . ولی برای ما که از پس دیوار و با کلی پارازیت آن صدا ها را دریافت می کردیم کم کم شائبه هایی بوجود آمد که تصمیم گرفتیم به چند تا از رفقا زنگ بزنیم ، بیایند، بریزیم داخل خانه همسایه و این خانم هایی که با بر پا کردن مجلس لهو و لعب و ترانه خوانی اسباب تحریک همسایه ها را بوجود آورده اند به سزای اعمالشان برسانیم. مگر ما از اراذل و اوباش سِدِه چه کم داریم که آنها می روند و به روش گومبا گومبا ! امر به معروف می کنند و دادستان و رییس پلیس هم پشت سرشانند و از آنها حمایت می کنند ولی ما که کلی سوات و شعورمان بیشتر از اراذل سدهی است بنشینیم دست روی دست بگذاریم و زیر گوشمان ، در قلمرو ریاستمان صدای دف و تمبک آمیخته با اصوات شهوت آلود به گوش برسد. وا اسلاما ! وا شریعتا ! خاک بر سر ما که در روز مرد هم صدای زن نامحرم در ساختمانی که ما ریاستش را بر عهده داریم بپیچد و ما مثل سیب زمینی صدایمان در نیاید؟ رگ غیرتمان ور قلمبید و نیم خیز شدیم سمت تلفن که عیالات متحده براق شدند که: به کی میخوای این وقت ظهر زنگ بزنی؟
ما که از لحن سرکار علیه دستگیرمان شده بود که این سوال یعنی : اگر جرات داری زنگ بزن! بلافاصله رگ غیرتمان را به حالت عادی برگرداندیم و گفتیم: هیشکی عزیزم! میخواستم ببینم ساعت چنده! و دوباره سر جایمان نشستیم!
تا یادم نرفته بگویم که این زوج جوان همسایه ما ، که اتفاقن مستاجر هم هستند، بر خلاف ظاهرشان ، خیلی هم خشکه مقدس تشریف دارند. ماه عسلشان به بیت اله الحرام مشرف شدند!( سر زمین وحی و ماه عسل!!! استغفراله) ملت این خاک بر سری هایشان را بر میدارند می برند یک گوشه دنجی مثل جزایر هاوایی که آن پشت و پَسَله هاست یا مثلن تایلند که در نقطه کور دید حضرت باریتعالا ست . آنوقت از صدقه سری حکومت سی ساله، جوان های ما ، خاک بر سری هایشان را می برند زیر گوش خود خدا! ما که وقتی شنیدیم تا بناگوشمان قرمز شد! تا شش ماه رویمان نمی شد نماز بخوانیم! هرسال هم عوض اینکه پس انداز کنند یک سر پناهی بخرند که مستاجر نباشند دو سه تا سفر سوریه و کربلا و عمره می روند.( اصلن به من چه؟ مگه فضولم؟)
خلاصه این خشکه مقدسی کار دستمان داد و به مناسبت این میلاد فرخنده - که اتفاقن با روز پدر هم مصادف شده بود- طرف های بعد از ظهر پنج شنبه بود که ناگهان صدای دف و تمبک به هوا بلند شد و قبل از آنکه ما بتوانیم گوش هایمان را بگیریم که اصوات حرام به روحمان نفوذ نکند ، شنیدیم که صدای ضعیفه ای هم آن میانه دارد اشعاری می خواند وگهَ گدُاری هم ،علی علی ، می گوید. فهمیدیم که مجلس مولودیست . ولی برای ما که از پس دیوار و با کلی پارازیت آن صدا ها را دریافت می کردیم کم کم شائبه هایی بوجود آمد که تصمیم گرفتیم به چند تا از رفقا زنگ بزنیم ، بیایند، بریزیم داخل خانه همسایه و این خانم هایی که با بر پا کردن مجلس لهو و لعب و ترانه خوانی اسباب تحریک همسایه ها را بوجود آورده اند به سزای اعمالشان برسانیم. مگر ما از اراذل و اوباش سِدِه چه کم داریم که آنها می روند و به روش گومبا گومبا ! امر به معروف می کنند و دادستان و رییس پلیس هم پشت سرشانند و از آنها حمایت می کنند ولی ما که کلی سوات و شعورمان بیشتر از اراذل سدهی است بنشینیم دست روی دست بگذاریم و زیر گوشمان ، در قلمرو ریاستمان صدای دف و تمبک آمیخته با اصوات شهوت آلود به گوش برسد. وا اسلاما ! وا شریعتا ! خاک بر سر ما که در روز مرد هم صدای زن نامحرم در ساختمانی که ما ریاستش را بر عهده داریم بپیچد و ما مثل سیب زمینی صدایمان در نیاید؟ رگ غیرتمان ور قلمبید و نیم خیز شدیم سمت تلفن که عیالات متحده براق شدند که: به کی میخوای این وقت ظهر زنگ بزنی؟
ما که از لحن سرکار علیه دستگیرمان شده بود که این سوال یعنی : اگر جرات داری زنگ بزن! بلافاصله رگ غیرتمان را به حالت عادی برگرداندیم و گفتیم: هیشکی عزیزم! میخواستم ببینم ساعت چنده! و دوباره سر جایمان نشستیم!
۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه
- ناقابل
صبح که می خواستم بیام سر کار ، موقع باز کردن در خونه ، طبق معمول اکثر روزها یک چپه آگهی که شب قبل لای در گذاشتن ریخت جلو پام.یک کلمه روی آگهی ها توجهم رو جلب کرد و دقیق تر شدم. درشت نوشته بود: به مناسبت روز پدر. و زیرش : ارزانسرای...
دلم برای همه پدرهای ایران سوخت. نوبت خانمها که میشه طلا و جوار فروشی و نوبت آقایون که میشه ارزان سرا. تازه حراج هم میزنه. چه شود؟!
۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه
- امید به اصلاح
دو سال گذشت. قبل ازآن روزهای تیره ، شبهای روشنی داشتیم.جوانها در خیابان و پیرها ... پیری نبود. همه جوان بودند و همه تا پاسی از شب در خیابانها به امید صبح روشن . بحث بود و گفتمان و تعامل. خشونتی نبود اما . چراغ امید در دلهای همه روشن بود چرا که همه یک چیز می خواستیم : اصلاح !
سبزها و زرد ها و سفیدها ، بدون هیچ خشونتی با چفیه پوشها و موتور سوارها بحث می کردند و حاصل ، نه صورت خونینی بود و نه سر شکسته ای و نه جنازه له شده زیر چرخ ماشین.مردم همه یکپارچه انرژی بودند و شور و این همه از برکت امید بود. امید به اصلاح!
تا اینکه در همان شب شمارش آرا، همان موقع که تازه یک ساعت از پایان رای گیری گذشته بود صدای چکمه گاردی های سیاه پوش در کوچه های خیابان "جویبار" پیچید و گاز فلفل اشک همه را در آورد و دلهایمان لرزید.مردها کتک خوردند. زنها زیر دست و پا ماندند و حکایت مقاومت در برابر رای ملت آغاز شد. امید ها کم کم به نا امیدی گرایید و مشتها گره شد.خشم دندانها را می سایید و مهر سکوت بر لب بود.چفیه ها از گردن باز شد و بر صورت بسته شد. برادرهای خندان حالا دیگر کف بر دهان می آوردند. "دوستان عزیز سبز" حالا دیگر " خس و خاشاک" و " بزغاله" و " دشمن " و "مزدور" و "فاحشه " و "خائن" خطاب می شدند . مقاومت در برابر اصلاح سخت تر می شد و امید به اصلاح کمتر.
دیروز که دومین سالگرد این واقعه تلخ بود دیدیم که حکومت قصد انعطاف ندارد و توده مردم هم امیدش به اصلاح را از دست داده است و این خوشایند نیست.
پدرانمان سالها قبل راهی را رفتند که ما نخواستیم و نمی خواهیم برویم. عرب ها نشان دادند که چه راحت میشود آن راه را رفت ولی ما انقلاب نمی خواهیم. ما حکومت داریم و اصلاحات می خواهیم. قانون اساسی ما بجزدر چند کلمه یا بند تغییر چندانی لازم ندارد که یک قانون اساسی خوب باشد. مشکل ما نداشتن قانون نیست مشکل ، عمل نکردن به قانون است.مشکل ، بودن دستهای قدرتمندتر از قانون است.
ولی افسوس ، روزهای گذشته نشان از سرسختی سیستم حاکم در برابر خواست اکثریت دارد و این رفتار حرکت به سمت اصلاحات را سخت میکند تا آنجا که یا توده به حرکتهای انقلابی رو می آورد یا اینکه اختلافات موجود در بین سران حاکم منجر به کودتا خواهد شد که هیچکدام به نفع اصلاحات و به نفع منافع عمومی کشور نخواهد بود.
۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه
- ماه امتحان
خرداد از همان دوران کودکي ، ماه امتحان بود.با رسيدنش دل توي دلمان نبود و چون تعطيلات سه ماهه بعد از آن شروع مي شد ناچار انتظارش را مي کشيديم.هرگاه امتحانمان را درست ومعقول ميداديم سر بلند بوديم و هرگاه که شيطنت ها و حماقتهاي کودکانه بر ما غالب مي شد سر افکنده و پريشان حال بوديم.البته گاهي هم پيش مي آمد که شيطنت ها افزون از اندازه مي شد و تقلبي و امتحان مي گذشت اما پيش وجدان خودمان رو سياه بوديم.ولي کداممان فکر مي کرد اين رويه که از کودکي شروع شده با ما بزرگ شود و در اين سن و سال هم دست از سرمان بر ندارد.
حالا ديگر به امتحانات خرداد عادت کرده ايم.فرقي نمي کند که خودمان امتحان بدهيم يا کودکانمان يا بزرگترهايمان. ولي امتحان اين روزها بزرگتر و تقلبها بزرگترتر و رو سياهي ها بزرگترترتر است.غير از سه حالت بالا( قبولي،ردي،قبولي با تقلب) يک حالت ديگر هم هميشه بوده و هست و آن گند زدن است.
گند زدن همان حالتيست که آمادگي امتحان نداري يا به قولي صلاحيت قبولي را نداري و از سر زرنگي تقلب مي کني و لو مي روي و نتنها قبولي به دست نمي آوري بلکه آنچه قبلن هم - به حق يا نا حق - به دست آورده بودي از دست مي رود و اين بد ترين نوع امتحان دادن است.
در هر حال امتحانات خرداد همچنان ادامه دارد.اگر مي خواهيد تابستان خوبي داشته باشيد کمي تلاش کنيد.
گند زدن همان حالتيست که آمادگي امتحان نداري يا به قولي صلاحيت قبولي را نداري و از سر زرنگي تقلب مي کني و لو مي روي و نتنها قبولي به دست نمي آوري بلکه آنچه قبلن هم - به حق يا نا حق - به دست آورده بودي از دست مي رود و اين بد ترين نوع امتحان دادن است.
در هر حال امتحانات خرداد همچنان ادامه دارد.اگر مي خواهيد تابستان خوبي داشته باشيد کمي تلاش کنيد.
۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه
- فاجعه
با خبر شدیم که دست کریه دشمنان فرهنگ این مرز و بوم بار دیگر از آستین یکی از بی ادب ترین و بی فرهنگ ترین بندگان اهریمن بد نهاد در آمده و نقش شاهنامه را از دیوار های میدان فردوسی مشهد پاک کرده است. آنان که اینگونه پیشینه و پدران خود را نفی می کنند حرامزادگانی بیش نیستند و نمی دانند چه ظلمی بر فرهنگ انسانیت و ایرانیت روا میدارند. باشد که همچون اهریمن ، سیه روی عالم شوند و تشت رسوایی شان بر زمین افتد.
خداوند بزرگ این خاک را از دروغ و ریا ، دشمنی و خشکسالی مصون بدارد. آمین !
۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سهشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه
- بدون شرح
تلوزیون روشن است و سخنران طبق معمول دارد گلوی خود وماتحت دشمن را جر می دهد.حاج آقا ؛ که حالا دیگر سن و سالی ازشان گذشته از لابلای حرف های بی سر و ته طرف چند کلمه گلچین می کنند و با کنایه به بی تاثیر بودن تحریم ها و شروع مبارزات از سال 42 زیر گوش من گفتند : یادم میاد سال 42 رفتم آمل یک خاور برنج درجه یک آوردم تا رسید به مغازه سه هزار و پونصد تومن پام در اومد.
من : چند تن بود؟
حاج آقا : سه تن!!!
۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه
- ایران سرزمین مردگان
حتی تصورش برایم فاجعه بار است. از ترس تجسمش هم نمی توانم چشمهایم را برای یک لحظه حتی ببندم.مگر میشود آن حیوانی که این فاجعه را هر روز و هر روز مشمئز کننده تر از روز قبل مرتکب می شود مثل من ایرانی باشد؟! مثل من خانواده داشته باشد! مثل من... !
من در همان هوایی تنفس می کنم که اینان! از خودم بدم آمد.
نکند همین همکارم ، همین همسایه ام ، همین... همین من! نکند من؛ که اینگونه خناق گرفته ام ، که اینگونه منفعلم یکی از آنها باشم؟از خودم می ترسم.
از خودم می پرسم در زنجیره نکبت بار آمر و عامل و مجری و... من کجا هستم. تصور بودن در این زنجیره هم پشتم را می لرزاند.خلاصه هنوز نتوانسته ام بفهمم که دلیل این همه جنایت چیست؟ یعنی با چه کسی مسابقه میدهند؟ با صدام؟ با قذافی؟ با ملاسیویچ؟ با بن لادن؟ با چنگیز؟ با اسکندر؟
ای کاش ایرانی نبودم! ای کاش...
به قول آن دوستی که می گفت: وصیت کنیم بر گورمان تاریخ مرگ مان را ننویسند تا آیندگان ندانند ما زندگان این دوران بودیم!
من در همان هوایی تنفس می کنم که اینان! از خودم بدم آمد.
نکند همین همکارم ، همین همسایه ام ، همین... همین من! نکند من؛ که اینگونه خناق گرفته ام ، که اینگونه منفعلم یکی از آنها باشم؟از خودم می ترسم.
از خودم می پرسم در زنجیره نکبت بار آمر و عامل و مجری و... من کجا هستم. تصور بودن در این زنجیره هم پشتم را می لرزاند.خلاصه هنوز نتوانسته ام بفهمم که دلیل این همه جنایت چیست؟ یعنی با چه کسی مسابقه میدهند؟ با صدام؟ با قذافی؟ با ملاسیویچ؟ با بن لادن؟ با چنگیز؟ با اسکندر؟
ای کاش ایرانی نبودم! ای کاش...
به قول آن دوستی که می گفت: وصیت کنیم بر گورمان تاریخ مرگ مان را ننویسند تا آیندگان ندانند ما زندگان این دوران بودیم!
۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه
- این...
این خون ها ؛ که بر زمین می ریزد...
این جان ها ؛ که بی جان می شود...
این خشم ها ؛ که دندان می ساید...
این چشم ها ؛ که دو دو اشک می زند...
این مشت ها ؛ که فشرده می شود...
این بغض ها ؛ که گلو را می خراشد...
این من ؛ که می شکنم...
این تو ؛ که افسوس می خوری...
این ما ؛ که نابود می شویم...
این...
این جان ها ؛ که بی جان می شود...
این خشم ها ؛ که دندان می ساید...
این چشم ها ؛ که دو دو اشک می زند...
این مشت ها ؛ که فشرده می شود...
این بغض ها ؛ که گلو را می خراشد...
این من ؛ که می شکنم...
این تو ؛ که افسوس می خوری...
این ما ؛ که نابود می شویم...
این...
اشتراک در:
پستها (Atom)