ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

ولنتاین خونین

پيرمرد: آخه دِ بچه تو رو چه به اين کارا؟بيا برو خونه.
نوجوان : بابا دستمو ول کن زشته مردم نيگا مي کنن.
-: بکنن. حالا چون مردم نيگا مي کنن بفرستمت سينه قبرستون؟
-: قبرستون کجا بود بابا! اين همه آدمن.
-: اونا آدم بزرگن . مثل تو يک الف بچه نيستن که. تو هم وختي اندازه اونا شدي هر  کاري دلت خواست بکن. الان بايد بياي بريم خونه.
-:باباجون چيزي نميشه. تازه من جلو جلو ها نميرم که. همين سر خيابون برم و بر گردم.
-: چشمم روشن! هر چي لاته چاقو کشه, يکي يک چماق دادن دستشون ول کردن تو شهر. اونوخت ميخواي بري اونجا  که جنازه تم پيدا نکنم.ياللا برو بريم مادرت منتظره.
و يقه نوجوان را کشيد و به سمت ته کوچه راهي شد.
مردم داخل کوچه براي چند لحظه حواسشان از اتفاقات سرکوچه به مکالمه بين اين پدر و پسر جلب شده بود. چند تايي مي خنديدند و پخته ترها به نشانه درک مهر پدري سر تکان ميدادند و در عين حال شجاعت پسر بچه را تحسين مي کردند. جوانکي 36 ساله جلو رفت و خطاب به پسرک گفت:
پسر جون حرف بزرگترت را گوش بده. خيرت رو ميخواد. برو خونه و اين پيرمرد رو اينقدر حرص نده.
پسرک خجالت زده چند قدمي همراه پيرمرد رفت ولي با فريادهاي جمعيتي که شعار ميداند و به سمت سر کوچه هجوم مي بردند تا مردي که به دست چماقدارها افتاده بود را نجات دهند  هيجان زده شد و با سرعت از دست پيرمرد فرار کرد و به سمت جمعيت دويد.قبل از اينکه به ميانه هاي کوچه برسد چند  زن ومرد سطل زباله اي را هول دادند و وسط کوچه چپه کردند و بقال محل کبريت به دست جلو آمد و سطل را آتش زدند.پسرک در حاليکه برق شادي ته چشمانش دو دو مي زد همانجا ايستاد. گويا خواب ميديد که شيطنت هاي بچگانه توسط زنها و پيرمرد هاي محل داشت انجام ميشد. هنوز معنا و مفهوم اين چيزها را درک نمي کرد. موهايش را مثل جوجه خروسي سيخ کرده بود و سر وضع مرتبي داشت.آمده بود خودي نشان بدهد. شايد هم آمده بود براي گرفتن حق خودش. ولي نمي دانست طرف مقابل درک درستي از مطالبات او ندارد. طرف مقابل نميداند که پيرمرد و پير زن با آن قد خميده سالها در حسرت کودکي بودند تا چراغ زندگي محقر و کارمنديشان را روشن کند و آخر الامر اين چراغ نزديک پنجاه سالگي روشن شده بود و تا به اين سن برسد برف پيري بر سر رويشان نشسته بود.
طرف مقابل فقط يک چيز ميدانست. اطاعت بي چون و چرا از دستور.دستور چه بود؟ برخورد هر چه شديد تر. خواه جوان باشد خواه ميان سال. خواه زن باشد خواه مرد. چماق که بالا رفت چه فرقي ميکند که بر فرق جواني فرود بيايد و خونش بر چهره بپاشد و يا بر ساق پاي پير زني که عکس هاي راديولوژي به دست از مطب دکتر رسيده و در نبود تاکسي و راه بندان ِ اعتراضي مجبور است پياده به خانه برود.دستور را مثل يک ماشين اجرا ميکنند. پسرکي که حتي تفاوت چهارشنبه سوري را با اين سطل آتش زدن نمي فهمد براي آنها تفاوتي با سرباز تا دندان مسلح اسرائيلي ندارد.هنوز سطل, کاملن شروع به سوختن نکرده بود که صداي سوتي از بالاي سر مردم توجه شان را جلب کرد و در پي آن فريادهاي چند جوان که به سمت ته کوچه مي دويدند همه را ميخکوب کرد:
آشک آور زدن. زودي بندازينش توي آتيشيا روشو بپوشونيد.
زنها در چشم به زدني پاکت سيگار را از کيف هايشان بيرون  آورند و به اطرافيان هر کدام يک سيگار دادند. پيرمرد که تازه به نزديک پسرک رسيده بود بازويش را محکم گرفت و با سرعت به سمت ته کوچه دوید.مرد جواني گلوله اشک آور را به هر زحمتي شده  آورد و توي آتش سطل نداخت.جمعيت کمي آرام شدند. دخترهاي جوان و زنها سيگارهايشان را خاموش کردند ولي مردان جوان با ولع سيگار را دود مي کردند و مضطرب از اوضاع خيابان اصلي آرام رو به جلو مي رفتند.
زني چادري به همراه پسر جواني از يک خانه خارج شد و باديدن بساط دود و آتش و صداي شعار هاي مردم و شلوغي خيابان رو به جوان گفت:
- انگار بايد چند ساعت ديگه اي خونتون بمونم خاله.
خسته نباشيدي به زنها و دختران آن نزديکي گفته و در حالي که چادرش روي شانه هايش افتاده به همراه جوان به خانه بر گشت.
صداي چند شليک گلوله از سر کوچه آمد. جمعيت به سمت انتهاي کوچه فرار کردند. فريادهاي نترسيد ,نترسيد...پاي ترسوترها که از همه جلوتر مي دویدند را شُل کرد و باز همه بر گشتند.همهمه اي از سرکوچه به گوش رسيد. پيرمردها صلوات مي فرستادند.زنها با دلهره سرک مي کشيدند. دختري وحشت زده از راه رسيد.کنار سطل در حال سوختن مثل اينکه توانش را از دست بدهد نقش بر زمين شد. دخترها و زنها هجوم بردند. کسي فرياد زد: آب! جوانکي بطري آب معدني را از جيب پالتو بلندش در آورد و جلو برد.دختر اولين جرعه را که خورد چشمهايش را باز کرد. نگاهي غريب به مردمي که دوره اش کرده بودند و ناگهان فرياد زد:
- صانع رو کشتن.عشقمو کشتن. اونم امروز! هنوز کادوي امروزشو باز نکردم.
و اشک چهره ويرانش را خيس کرد. زنها بر سر مي زدند و جوانتر ها خون به چهره آورده بودند.چند موتوري "حيدر , حيدر"گويان در حالي که هر کدام چماقي را دور سر مي چرخاندند از راه رسيدند. زنها فرار کردند. پسرک با فرياد پدر پيرش به طرف خانه دويد. چند جوان اما به سمت جوي آب نيم خيز شدند و در يک آن پاره هاي آجر و سنگ موتور سوارها را نقش بر زمين کرد.
شب هنگام , اخبار تلوزيون چهره يکي از موتور سوارها را که بدجوري از قيافه افتاده بود نشان داد که مي گفت: توي خيابون داشتم ميرفتم خونه , يکدفعه ارازل اوباش و منافقين بهم حمله کردند!

هیچ نظری موجود نیست: