ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

- اژدر

حکایت می کنند که غضنفر نام فرزندش را " اژدر " گذاشت. 
دوستی پرسید: چرا " اژدر " ؟ 
غضنفر گفت : بچه ای که از 3 تا کاندوم رد بشه غیر اژدر چی میتونه باشه؟!
حالا حکایت این خبر مسخره و مضحک است.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

- درياب دمي كه ...

جلو آیینه می ایستم و طبق عادت دستی توی موها می برم. چیز زیادی از آن باقی نمانده ! نگاه خریدارانه ای به سرو صورت خودم می اندازم. چین و چروک اطراف چشمم کمی گودتر از آخرین باری شده که به چهره ی خودم دقیق شده بودم.
هرگونه تلاشی برای از بین بردن و یا کمرنگ کردنشان هم بی فایده است. از قیافه ی خودم خنده ام می گیرد چون نمی توانم روی آن سن و سالی بگذارم.
صدای زنگ در آسانسور از خواب و خیال بیرونم می کشد. به طبقه ی بیست و یکم رسیده ام و پیش از آنکه دوباره در بسته شود و آسانسور پایین برود باید پیاده شوم.
 ای کاش آسانسور عمر هم اینگونه بود. می شد در طبقه آخر پیاده نشوی و برگردی پایین!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

- رزونانس


نمیدانم تا بحال روی صندلی های راحتی فرودگاه خوابتان برده یا نه؟ برای مسافری مثل من که معمولن خسته از کار روزانه خودم را به آنجا می رسانم و پاها و کمر خسته ام را به انحنای انعطاف پذیرش می سپارم بسیار آرامش بخش است. به یاد دارم همین چند هفته پیش نزدیک بود از پرواز جا بمانم از خواب دلچسب و دلنشین گوشه سالن پر هیاهوی فرودگاه تمام این  راحتی و آرامش یک" اما" دارد. باید شانس بیاوری و در صندلی کناری بچه ای یا آدم عصبی نباشد و گرنه شیطنت های کودکانه و تیک عصبی بیشتر آدم ها که کمترینش ریتم گرفتن با دست یا پاندولی شدن پاهاست صندلی راحتی را تبدیل به صندلی الکتریکی می کند.
عجیب اینکه هر وقت در این موقعیت قرار می گیرم در اوج عصبانیت از اینکه بخاطر تیک عصبی یک آدم پر مشغله مثل خودم آرامشم را از دست داده ام خنده ام می گیرد . یاد کارتون تام و جری می افتم. آن قسمتی که جری مورچه ها را به ننوی درختی که تام داخلش خوابیده بود فرستاد و رزونانس رژه ی مورچه ها ، بندهای ننو را می ترکاند و تام به گا می رفت.
پیش خودم فکر می کنم اگر تیک عصبی صندلی های کناری رزونانس کند احتمالن چارچرخ من فلک زده وسط سالن فرودگاه به هوا خواهد رفت. از این ها گذشته اما یک فکر ، ذهنم را به خود مشغول می کند. خود من آدم پر مشغله ای ام. بیچاره کسانی که ساعات عصبیت مرا تحمل کرده و می کنند. چه چیزها که حواله ام نشده!
کلن این روزها کسی اگر آزاری برساند بیش از آنکه آزرده بشوم یاد آزارهای خودم می افتم. این دیگر چه مرضی ست؟!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

- شكم گرسنه و كوك ساعت انگليسي

چند روزيست كه خواننده وبلاگم زياد شده است و در بين اين خوانندگان يك دو نفري هستند كه عجيب علاقه به بايگاني اين خراب شده دارند و روزي نيست كه يكي دوتا پست از دو سه سال قبل را نخوانند و رد پايشان بجا نماند.از همه جالبتر اينكه علاقه عجيبي به پست هاي با عناوين سياسي دارند.خلاصه كه مشخص است دنبال جوالدوز مي گردند!
در همين جا لازم است اعلام كنم كه اينجانب علاقه اي به شهيد شدن يا مرگ طبيعي پس از خوردن صبحانه در تفرجگاه اوين يا ساير تفرجگاه ها را نداشته و بدون خوردن صبحانه به تمام موارد مد نظر ايشان اعتراف مي كنم. از قبول مسئوليت زلزله بم و خشك شدن درياچه اروميه گرفته تا مسئوليت از كار افتادن80-90 ساله ساعت شمس العماره!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

- خاله زنكي

اين روزها به بهانه اي كاري، بيشتر علي را مي بينم. نميدانم ؛ يا از كار كردن با من مي ترسد يا يك داستان نگفته دارد و گوشي و شانه اي وهم پياله اي برايش سراغ ندارد.به هر حال سرحال نيست.
گفتم ترس، به اين دليل كه خودم از كار كردن با افراد خيلي نزديك مي ترسم و به اين راحتي تن به آن نميدهم. چرا كه مناسبات كاري موجب به خطر افتادن روابط  دوستانه ميشود.هركس كه خلاف اين را بگويد من قبول ندارم.
شايد علي هم مي ترسد من هم بروم در رديف "نويد" و "رضا" قرار بگيرم. شايد هم ديدگاه او اينقدر ها تخمي نيست و فقط بكار فكر مي كند.
در اينصورت يعني قضيه داستان قوت مي گيرد و اين يعني خاك بر سر من كه ادعاي دوستي نزديك با علي دارم و گوشهايم ... . نه بابا! بيخود خاله زنكي نبايد كرد. از همان دوره دانشگاه اينطور بود كه من و علي بجاي كلمات بيشتر با "نگاه" و "آه" با هم حرف مي زديم. اگر چيزي بود حتمن مي فهميدم!!!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

- باز هم آتش بجان زد جدایی


ابتدای داستان بر می گردد به آن زمان ها که به زور خاطره ای ازش به یاد دارم. شاید 4-5 ساله بودم یا حداکثر8-7 ساله. (ازروی تعداد نفرات خانواده مان هم همین سن و سال به واقعیت نزدیکتر است ! )وقتی به نیشابور رسیدیم نیمه های شب بود. خواب آلوده از اتوبوس پیاده مان کردند و وقتی هوشیار شدم دیدم کنار جاده کمربندی سر یک خیابان ایستاده ایم.پدر یک تاکسی از نمیدانم کجا پیدا کرد و پریدیم بالا. سالهای اولیه دهه شصت بود و اواسط جنگ ، ولی در آن گوشه از مملکت خبری از جنگ نبود.فاصله زیادی را با ماشین طی نکرده بودیم که رسیدیم. خانه ای لب خیابان فرعی با درهای بزرگ ماشین رو به حیاط و کلی در زدن تا بالاخره کسی که نمی شناختم ولی زیاد در موردش شنیده بودم در را باز کرد. - خواب آلود و غریب- مثل زن های اشرافی توی کارتونهای آن سالها به ما نگاه می کرد. برای همین توی دلم خدا خدا می کردم که زیاد آنجا نمانیم و زود به مشهد برویم.
صبح اما ورق برگشت. بیدار که شدیم خانه بزرگی دیدم که خیلی با خانه خودمان تفاوت داشت. هم وسیعتر بود هم قشنگتر و هم مرموز تر. از آبنمای زیبای کنار ورودی هال گذشته حیاط خانه بسیار جالب بود.روبرو یا همان سمت خیابان حیاطی بود با دو باغچه متوسط و گلکاری های زیبا و درختچه کوچکی که بعدها دانستم درخت گردوست و حالا که دارم این کلمات را می نویسم برای خودش هیبتی دارد و هر ساله کلی گردو میدهد.(خاک بر سر من بکنند که از همان درختچه هم بی مقدار ترم! )
حیاط از طریق یک حیاط میانی که بعد ها در عقب نشینی، بخش زیادی از آن به کوچه تبدیل شد به حیاط پشتی وصل میشد که باغی بود با زمین خاکی و پرچین سنگی و درختهای سیب قرمز که میوه هایش قرمز ولی کال بودند و دندان در آنها گیر می کرد و مزه ترش- گس شان هنوز زیر دندانم است. باغ عمق زیادی داشت و در امتداد ساختمان به دیواری می رسید با یک در نرده ای که به باغ دیگری می رسید و از آنجا به حیاط خانه ی دیگری. خلاصه چه دردسرتان بدهم. دو باغ بزرگ و دو خانه بزرگ و کلی مرغ و خروس و گاه بره و بزغاله ای و در مجموع حاج آقا با همسر پیرش در خانه مجاور و زنی تنها در این خانه و کلی نوکر و کلفت و تنها منطقه ممنوعه پشت بام بود که درش همواره قفل بود. هردوخانه زیر زمینهای بزرگ و روشنی داشت که کلی اسباب و ادوات مرموز در آنها پیدا می شد. از چمن زن پره ای بگیر تا بیل و میخ و سیخ و... هر آنچه یک پسر بچه برای شیطنت و بازی نیاز دارد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که همه اسم من را یاد گرفته بودند و می دانستند که اگر مرغها گم و گور شده اند یا خروس توی صورت کلفت خانه پریده یا زنبور های ته باغ وحشی شده اند و چند نفری را نیش زده اند یا بطری های سرکه و آبغوره شکسته اند کار کیست!
همان روزها در خانه مجاور همهمه ای بر پا شد. عروسی پسر کوچک حاج آقا بود. عروسی بر خلاف عروسی هایی که در آن سالهای میانی جنگ در منطقه خودمان(مرکز) برگذار میشد بسیار باشکوه و با ریخت و پاش فراوان و بزن و بکوب. اولین بار بره ی شکم پری که میان میز چارشاخ ایستاده بود و توی چشم میهمانان ذول زده بود را آنجا و در آن مجلس دیدم.خلاصه خوشی گذشت که نگو و آتشی سوزاندم که نپرس.
دفعه ی بعد اما  برای مجلس ترحیم حاج آقا و به همراه تمام فک و فامیل دسته دیزی به آنجا رفتیم. میزبانان عزادار بودند ولی عروسی ما بچه ها بود. کلی همبازی و وردست پیدا کرده بودم و منطقه هم که از قبل شناسایی شده بود. اگر بگویم که یکی از بهترین خاطرات شیطنت  و بازهای کودکیم از همان سفر است بیراه نگفته ام. مزه تک تک خوراکی ها و خوشی ها زیر دندانم و صدای تک تک نفرات هنوز توی گوشم است.
خوبی سفرهای نیشابور در این بود که هر بار سورپرایزی برای خودش داشت. دفعه بعد که رفتم دیدم باغ پشتی به خانه تبدیل شده. دوخانه ی بس مجلل برای دو پسر مرحوم حاج آقا که در ایران مانده بودند . اما بجز آن دو پسر همواره سایه و روح دو پسر بزرگتر که در آلمان زندگی می کردند در جای جای این چهار خانه قابل لمس بود. از آب نما و چراغهای آویز و چیزهای جالبی که از ابداعات پسر دومی بود گرفته تا قابهای عکس و ...
یادم می آید سال کنکور، بعد از اینکه امتحان را دادم و انتخاب رشته کردم 10-12 روزی را به تنهایی به آنجا رفتم و از منظری دیگر آن خانه و آن آدمها و نیشابور را دیدم. کم کم روزگار گذشت و بزرگتر شدم و ازدواج و بچه و آخرین باری که نیشابور بودم تک تک آن چیزها - که به طرز اعجاب برانگیزی مثل قصر خانم هاویشام دست نخورده باقی مانده بود - را به پسرم نشان دادم. هر دفعه اما یک نفر از جمع زنده ها کم و به جمع ارواح مرده سرگردان در آن خانه های درندشت اضافه میشد.
دیشب اما تلفن که زنگ زد و برادرم آرام آرام خبر را گفت تا صبح ثانیه به ثانیه ی آن خاطرات را گریستم. صاحب آن خانه کسی نبود جز عمه ای که دیروز بخاکش سپردند و همچون بسیاری دیگر از شخصیت های خاطراتم بقول خیام نیشابوری " با هفت هزار سالگان سربسر" شد .