ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

ترس و عشق

مرد دستي به ريش هاي جو- گندمي اش کشيد و چشم هايي که از فرط عبادت خمار شده بود را بست و زير لب به حالت بق بقوي کفتر ها ذکري گفت و برخاست . سرش را که بالا آورد يکه اي خورد. يک آن بين خيال و واقعيت سرگردان ماند و هرچه تلاش کرد نتوانست خيره نشود. زني زيبا با موهاي روشن , ابروهاي باريک و لباس تنگي که تمام اندام جذابش را به بهترين نحو ممکن نمايش ميداد لبخند بر لب , داشت روسري اش را تنظيم مي کرد. مرد- که شايد از فرط عبادت هاي عربي اش لحظه اي گمان کرده بود فرشته اي آسماني آمده تا پاداش نمازش را بدهد با ديدن گوشي موبايل زن فهميد که اشتباه کرده است ولي نمي توانست نگاهش را بدزدد.  
زن تازه متوجه نگاه هاي خيره مرد شد و اخمهايش در هم رفت و سريع گره روسري اش را محکم کرده رويش را برگرداند. مرد به خود آمد, ذکري گفته و او هم رويش را برگرداند. مردد بين آنچه کرده بود و آنچه ديده بود راهش را کشيد و از نمازخانه گوشه سالن فرودگاه بيرون آمد و به سمت رديف صندلي هايي که کيف دستي اش را روي آنها گذاشته بود رفت.
بر گشت و دزدکي زن را پيدا کرد. داشت با گوشي اش ور مي رفت. احساس گناه آزارش مي داد و لذت گناه قلقلکش ميداد. 
خدا را نديده بود و از سر اجبار و ترس عبادتش مي کرد و زن را ديده بود و ناخوآگاه و با لذت به او دل داده بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

خرما

درست است که نخل های نخلستان برازجان خوشه های کالشان را آماده رسیدن کرده اند.اما خرماپزان ِ امسال تنور گرم تری دارد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

گرماگرم

نمي دانم گرما بيداد مي كند يا بازار بيدادگري گرم است.هرچه هست از تحمل انسان خارج است....
گناوه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

بادبادك

امروز صبح رفتم دفتر حميدي.تموم اون كاغذهاي محاسبات رو مسخره كرد و فقط پرت نكرد توي صورتم.هوا هم كه گرمه. كارهاي توي شركت هم يه جورايي  قاطي پاتيه. نمي دونم چرا فكرم به خط نمي شه.مثل بادبادك هاي پارك پرديسان وسط زمين و آسمون وك و ولوه.شيطونه ميگه بليط آخر هفته رو باطل كنم و بجاي بوشهر برم شمال.آبتني.جنگل. جوجه كفاف(كباب)... .
صداي زنگ تلفن مثل يك باد شديد بادبادك افكارم را با كله مي كوبه به زمين !

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

کنکور

 پارسال تصمیم گرفتم فوق امتحان بدم ....خلاصه قبول نشدم ولی  همون موقع ها که تازه تصمیم گرفته بودم این مطلب رو نوشتم:
.
امروز پس از مدتها به قصد قربت به خود خویشتن قلم در دست می گیرم.شده ام مصداق "سر پیری معرکه گیری." یکی نیست بگوید توی این هاگیر - واگیر دلار و زیر آب زنی های کثیفِ کاری‘ این حال و هوای درس خواندن از کدام سوراخی سر بر آورد که یهو مثل پیردختران ترشیده هوس ادامه تحصیل به نمی دانم کجایم زد و سر یک هفته ثبت نام و برنامه ریزی درسی و حالا هم خرزنی.

نتیجه هرچه باشد زیاد فرق نمی کند. چراغیست روشن شده. کِرمی است که به جانم افتاده. لااقل اگر زورم به روزگار نمی رسد و پولی در نمی آید به خودم که می رسد.می توانم شاید مدرکی به دست بیاورم و با منطق بی پایه و اساس "علم بهتر است یا ثروت" برای ما هایی که دستمان به پول نمی رسد ولاجرم بو می دهد و علم بهتر است سر خودم را شیره بمالم.
تنها و خسته گوشه فرودگاه این شهر جنوبی حوصله درس خواندن ندارم و لاجَرَم قلم می سایم . نمی دانم ...شاید در این آخرهفته که چهار روز تعطیل است بتوانم کمی درس بخوانم.شاید بتوانم قبول شوم ولی چه کسی میخواهد امتحان نیم ترم و پایان ترم بدهد؟خدا می داند .زیر بار خرج زندگی کمرتریلی هم خم می شود وبا زن ویک بچه درس خواندن مثل افسانه های قدیمی دست نیافتنی است. ولی من می توانم! مهم این دو ماه است. می خوانم و قبول می شوم و مدرکی تازه میگیرم وبه خودم ثابت می کنم زندگی ام خط سیر منظمی ندارد. من هر زمان هر کار که درست باشد به هر قیمتی انجام میدهم .خلاص...(88/9/11 غدیر)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

جهل

همون طور که قبلن قول دادم مطلبی را که برای دانستن نوشتم را براتون می نویسم. این متن در تاریخ 86/3/20 در عسلویه نوشته شده:
به مرور دارم میفهمم که چیزی بلد نیستم.نکته ی ظریفی ست. هرچه جلوتر میروی میفهمی خیلی عقبی. این جمله شاید از بزرگی نقل شده باشد (شاید هم از ذهن خودم تراوش شده!) که: "میخوانیم تا به مجهولاتمان اضافه کنیم " و این عین واقعیت است.  به یاد می آورم آن زمانیکه اولین درس های آموختنی را به ما یاد می دادند و ما , چه مغرور یاد می گرفتیم و هر چه بیشتر یاد گرفتیم , فهمیدیم که کمتر می دانیم و این همان اضافه کردن مجهولات است.قطعن زمانی میرسد که جهلِ همین امروز هم برایم مسخره و خجالت آور خواهد بود ولی مهم نیست باید این جهل های مضحک را تجربه کرد تا به مرور مجموعه ی  مجهولاتمان کاملتر گردد.

سالها پیش بود که این جمله معروف را شنیدم که:انسان ها همانند رودخانه اند هرچه عمیق تر باشند آرامترند یا همانند  درختند هرچه بیشتر میوه داشته باشند سرشان پایین تر است. ولی امروز در دهه ی چهارم زندگی ام مفهوم آن را لمس می کنم و شاید سالهای طولانی باید بگذرد تا بتوانم به آن عمل کنم.
پ.ن: ممکنه پیش خودت بگی این چه عکسیه که گذاشتم.ولی به نظرم تمام این افزایش معلومات یا به عبارتی مجهولات از همین اولین نفس شروع می شه. مگه نه؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

مذهب عاشقی

کاغذهاي قديمي را زير و رو مي کردم یک مثنوی مربوط به اوايل آشنايي با همسرم پيدا کردم. لازمه بگم که بیت اول را توی یک مغازه لوازم موسیقی دیدم که روی یک دف نوشته بودن و اسم شاعرش رو هم نمی دونم ولی بقیه ش را خودم سرودم.باتوجه به اینکه حدود10-11 سال از سرودن این شعر می گذره هیچ دفاعی از خودم نمی کنم.

 
ساقي امشب باده در دف مي کند
مستي ما را مضاعف مي کند

مطرب امشب نغمه مِي ميزند
دل برايم  بشنو از ني ميزند

مجلس رندان عاشق امشب است
قبله راز و نيازم  يک  لب  است

من وضو با آب ديده کرده ام
من تيمم  با  سپيده  کرده ام

من نمازم يک نماز ساده نيست
جا نمازم جز کنار باده نيست

نيت من با شراب آميخته ست
آبرويم پيش مستان ريخته ست

ذکر من جز گفتن نام تو نيست
خواهش اين دل بجز کام تو نيست

من رکوعي خاشعانه مي کنم
من سجودي عارفانه مي کنم

دُرد مِي مُهر سجود من شده ست
هر گل سرخي حسود من شده ست

من قنوتم خواهش جام مِي است
ربنايم ناله هاي يک نِي است

من تشهد را بنامت مي دهم
مرغک دل را به دامت ميدهم

من سلامم سايه اي از سنبل است
هر کلامم آيه اي از بلبل است

آيه هاي سوره لبهاي تو
قصه گوي خلوت شبهاي تو

ليله القدر من آن گيسوي تو
ذوالفقار من خَم ابروي تو

من جهادي کرده ام با عقل و بس 
زندگي ها کرده ام در يک هوس

سعي ِ من در مروه تو با صفاست
گرتو باشي کعبه, حج م بي رياست

روز حَشرم روز ديدار تو است
نفخ صورم ديدن آن چشم مست

من ملائک را به بازي خوانده ام
اهرمن ها را زخود من  رانده ام

من اهورا گشته ام  در هور تو
غرق حيرت گشته ام در نور تو

اي مسيح عشق من بر  دار تو
زنده سازد  مرده را  ديدار تو

همچو مريم بيگناه و ساده اي
گوهرت را به ملائک داده اي

همچو ليلي ديگران مجنون تو
راه  و رسم عاشقي در خون تو

همچو شيرين خسروان مجنون کني
جمله خوبان جهان مفتون کني

جمله خوبان جهان در بند تو
دل بهاري گردد از لبخند تو

مستي من پيش چشمت بي بهاست
دَرد اين دُردي کِشان بي انتهاست

شعله عشقم فروزان از تو باد
غم مباد و غم مباد و غم مباد

پ.ن : ممنون ازاون دوستي كه شاعر بيت اول رو معرفي كردن.مرحوم آقاسي

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

کودکی

دو سه سال پیش یه روز که ماموریت بودم از دفتر کارفرما نامه اومد که ممکنه سونامی بشه و ستاد بحران تشکیل دادیم. به زنم چیزی نگفتم ولی اون از اخبار شنیده بود . شب افکار مختلفی ریخت توی سرم و خواب از چشام رفت و نشستم اینو نوشتم. می خواستم ادیتش کنم ولی حسش نبود.  به هر حال اگه خوندی نظرت را بگو:
همسرم می گوید طوفانی در راه است:طوفان دریایی و من اینجا در جنوبی ترین ساحل در اتاقکی آهنی به انتظار نشسته ام و شاید آخرین ساعات آرامش را با نوشتن این سطور می گذرانم. ذهنم خالیست یا شاید خالی نه, آشفته است. هر کلمه را با زحمت فراوان بر کاغذ می نشانم و دو چندان که می نویسم خط می زنم و اینها همه از سر آشفتگی ست.
من کی در کوچه پس کوچه های کودکی ام راه را گم کردم و از این وادی ناشناس سر در آوردم خودم هم نمی دانم. درست مثل زمانی که از خواب بیدار می شوی و خودت را در زمان و مکان جدیدی می بینی.
من هم یک شب در 22 سالگی خوابیدم و ناگهان صبح که چشم گشودم خودم را در 32 سالگی دیدم.هنوز باور این سن و سال و این موقعیت برایم مشکل است. قبول زن و فرزند و زندگی. من کجا و این غلطهای اضافی. بغض راه گلویم را گرفته و هر چه می کنم رهایم نمی کند. بیش از آنی که فکر اداره کردن زندگی ذهنم را مشغول کند حسرت جوانی کردن های سیری ناپذیر افکارم را پر کرده است.
یک روز که داشتم در مسیر ساحل و در کنار غولهای آهنی پتروشیمی می رفتم به ناگاه چشمم به سگهایی افتاد که در ساحل زیبای شیرینو داشتند آبتنی می کردند و گرمای بی حد هوا را با آب دریا از خود دور می کردند: ناگهان حس آبتنی کردن به سرم زد. ساحل ماسه ای سپید و دریای آرام آبی وآسمان کبود.افسوس...من نمی توانستم مثل آن دو سگ یا مثل دختر بچه ها وپسرهای سیاه شیرینو و نخل تقی خودم را به آن منظره زیبا برسانم و جزیی از آن باشم و این جزیی از آن غلط های اضافی من است که نمی دانم کی در کوچه پس کوچه های کودکی ام راه را گم کردم و ...

محبت

دیشب که از فرودگاه می اومدم بیرون یه ماشین دیدم پشتش نوشته بود: محبت هم قدیمی شد.
راست می گه هاااااااا!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

دوربین

-: همه جا شده بزرگراه. میگن انگار میخوان توی اتاقها هم بذارن. کی میدونه؟ شاید گذاشتن و ما خبر نداریم.
یکی از همکارها بود که داشت با یک بابایی درد دل می کرد. دیروز هم توی ناهار خوری دو نفر پشت سرمن نشسته بودن و همین رو می گفتن:
-:توی دستشویی ها هم بگذارن خوب میشه.( کرکر خنده...)
-:آره بذارن توی دستشویی و حقوق ها رو سانتی بکنن.( کرکر ...)

-: الان حقوقها تخمیه.اون موقع ...ری میشه.(قاه قاه....)
-:.......
خلاصه از صبح شنبه که اومدیم و دیدیم توی هر طبقه دوربین گذاشتن حرف و حدیثها شروع شد. البته قضیه بر می گرده به چند ماه قبل که برای امنیت بیشتر جلو در و بالای پشت بوم چندتایی دوربین گذاشتن و از اونروز هر از گاهی یکی به تعداد اون چشم هایِ ناپاکِ نامحرم ِ هیز ِ دهن لق ِ آدم فروش اضافه شد تا دیروز که دیدیم دیگه توی طبقه هم امنیت نداریم.تلفنها هم که الان مدتهاست کنترل می شه. شبکه هم که مونیتور می کنن. یک کلام این شرکت دیگه جای زندگی نیست. بگوزی توی پرونده ت ثبت میشه و آخر برج توی فیش حقوقت بو و صداشو یکجا رویت می کنی.
این که هر ساعت و هر جا چندتا چشم و گوش تو رو بپاد به آدم حس خفگی میده.
برای عوض شدن حال و هوا می رم پنجره اتاقم را باز می کنم تا یک کم باد بیاد. تازه ساعت 9 صبحه و هوای خنکی از لای پنجره می پاشه به صورتم. گنجیشکهای پارک روبرو اول صبحی همه جا رو گذاشتن روی سرشون. ترافیک بزرگراه بالا دست پارک نسبتن سبک شده و ماشینها با سرعت رد می شن. سفیدی برج تهران توی پس زمینه آبی پر رنگ آسمون چشم رو می زنه و کوههایی که اول خردادهنوز دره های برفگیرشون به سفیدی میزنه دل آدم رو خنک می کنه. تازه از حال و هوای دوربین اومدم بیرون که یهو چشمم به یک دکل نخراشیده  نقره ای رنگ وسط بزرگراه می افته. وااااای خدای من.....دوربین.....این نره خرو کی اینجا کاشتن؟درست جلو پنجره اتاق من یک چشم ناپاک نامحرم هیز دهن لق آدم فروش اضافه شد. پرده را می کشم که یخورده احساس امنیت بکنم. توی حال و هوای خودم یاد ترومن می افتم. ترومن شو.
توهم زندگی توی یک زندان قشنگ و بزرگ یا زندگی آزاد توی یک برهوت؟ جدی آدم نمی دونه کدوم رو انتخاب کنه؟ ولی هر چی فکر می کنم می بینم برهوت فلاکت با آزادی یه طعم و مزه دیگه ای داره. ممکنه سخت باشه ولی بهتر از بهشتیه که زیر هر بوته و درختش چهار جفت چشم آدم رو بپاد.
درسته که آدمیزاد با جبر به دنیا میاد ولی قراره توی این دنیا اختیار داشته باشه و اگه قراره زندگی ماشینی مدرن به قیمت تجاوز به حریم شخصی کل جامعه بخواد امنیت بر قرار کنه نمی دونم چی باید بگم.هر دوتاش مهمه. یه جورایی هر دوتاش یکیه! وقتی برای حفظ امنیت من به حریم شخصی من تجاوز بشه امنیت من مختل شده. من اگه بخوام زمانی بعنوان یک مدیر تصمیم بگیرم کدوم یکی رو انتخاب می کنم؟ شاید بعضی اینجوری خودشون رو توجیه کنن که وقتی اطلاعات شخصی محفوظ باشه جمع آوریش برای حفظ امنیت جامعه اشکالی نداره ولی آخه این تیغ تیزتر از اونیه که بشه بهش اعتماد کرد. ممکنه تا زمانیکه غلافه به کسی آسیب نرسونه ولی واااای به اون روزی که بیوفته دست یه بچه یا یک آدم نفهم.اونوقت تلافی همه فایده هاش یکجا در میاد.

اووردوز

اون زمان که مثل الان این همه زندگی ها شلوغ و پر سرعت نبود. این همه وسیله سرگرمی نبود.موبایل نبود. کامپیوتر نبود.تازه یک چیز عجیب غریبی به اسم 286 اومده بود که اگه شانس می آوردی و جایی افتخار دیدنش نصیبت می شد می تونستی بری و کلی برای برو بچ کلاس بذاری. تازه همونم که ویندوز نداشت. یک صفحه سیاه بود که گاهی به لطف NC آبی رنگ می شد و هر کاری می خواستی باهاش بکنی باید از روز قبل زغال سنگهاش  را باد بزنی تا گرم بشه و شانس بیاری هنگ نکنه.توی کل خوابگاه های صنعتی به تعداد انگشت های دست از این قلم جنس پیدا نمی شد ...بگذریم
داشتم می گفتم اون زمان این همه وسیله سرگرمی نبود و ما که یه مشت جوون پر انرژی کرک و پشم ریخته بودیم از هر فرصتی برای سرگرمی استفاده می کردیم. یادمه روزهای دوشنبه حدود 9/5 صبح یک دهاتی می اومد زیر پنجره مارو جارو می کرد. همچین که گرم کار می شد علی یه چیزی از پنجره پرت می کرد بیرون و تقریبن 20 دقیقه ای انواع فحشهای فارسی و لری و...رو به صورت زنده گوش می دادیم و صفا می کردیم! تازه کلی هم به معلومات غیر مودبانه مون اضافه می شد.
یا مثلا شانس می آوردیم و بعد از غروب آفتاب برق قطع می شد.(که البته این اتفاق زیاد می افتاد) در عرض چند صدم ثانیه دانشگاه از یک محیط فرهنگی و ساکت و دوست داشتنی که صدای جیر جیرک هایی که توی کوه جیر جیر می کردند به راحتی به گوش می رسید تبدیل می شد به باغ وحش.
یکی از تع دل و خیلی سوزناک شروع می کرد به عرعر کردن و چنان هجا به هجا و از سوز دل و کش دار اون رو ادا می کرد که هر ماچه الاغی یک دل نه صد دل عاشقش می شد.یکی مثل خروس صداشو ول می کرد. یکی شیحه می کشید. یکی سوت بلبلی می زد. یکی نعره می زد. یکی جیغ بنفش می کشید. یادمه یه بابایی توی بال A خوابگاه 4 بود که صدای قشنگی داشت و وقتی همه آروم می شدن شروع می کرد می خوند. صدای شیش دونگی داشت. چپ کوک هم بود و معلوم بود که گوشه ها رو می شناسه .
خلاصه برق که می رفت محشری برپا می شد. یهو می دیدی توی اون تاریکی یه گوله آتیش داره از طبقه چهارم میاد پایین. چند بار هم پیش اومد که از پنجره طبقات پایینتر رفته بود توی اتاق و افتاده بود روی شیکم اون بدبختی که تختش پای پنجره بود و بیچاره دوتا سکته رو یه جا زده بود و هم اتاقی ها هم با دمپایی و پارچ و کتری آب جوش و هر کوفت دیگه ای که دم دست بود خاموشش می کردند و... .
صحبت قطع برق شد یاد یکی از بچه ها افتادم.تعریف می کرد که یه شب با بچه ها جمع می شن و پیکی می زنن . از همون عرق سگی های خیابون خاقانی . یکی از توی جمع  که کم ظرفیت بوده اووردوز می کنه و کله پا میشه و می پره توی حموم که بالا بیاره.القصه گلاب به روتون وقتی معده رو حسابی خالی میکنه و سبک می شه چشاشو باز می کنه و هیچی نمی بینه. یاد خبر های توی روزنامه و کور شدن چندین نفر بخاطر مشروب تقلبی می افته و داد می زنه
-: بچه هااااا نخورین عرقش تقلبیه . من کور شدم وااااای .
- : خفه شو برق قطع شده.
خلاصه به زور آرومش می کنن و توی اون مستی بهش می فهمونن که برق قطع شده و دوتا داد دیگه بزنه نگهبانها میریزن توی اتاق و حداقل یکی دو ترم تعلیق رو شاخشه.
بگذریم تمام این تعریف هایی که براتون کردم مربوط به خوابگاه پسرانه بود ولی چشمتون روز بد نبینه. یک شب که از بد روزگار موقع قطع برق اطراف خوابگاه ( دخترانه)9 بودم با سرعت هر چه تمامتر به سمت محوطه خوابگاه خودمون رفتم و ستونهای خوابگاه خودمون رو بوسیدم. می دونم اگه بخوام تعریف بکنم وبلاگم فیلتر می شه و یا ممکنه از شدت خنده تویی که می خونی دچار پیچیدگی روده بشی بنابراین به صلاح هیچکدوممون نیست که ادامه بدم. پس تا بعد