ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

- امر به معروف به روش گومبا گومبا

اخیرن همسایه ما زاییده، به عبارتی زاد و ولد کرده، اصطلاحن تکثیر شده است. حالا اینکه ماحصل این تولید مثل اوناث است یا ذکور، هنوز مستحضر نگردیده ایم. یعنی اصل قضیه هم به ما ارتباطی ندارد ولی از آنجاییکه مدتیست به پست های مدیریتی و ریاستمان، پست مدیریت ساختمان هم اضافه گردیده لذا خاله زنک های ساختمان اخبار این چنینی را به اطلاعمان می رسانند تا در محاسبات هزینه های ساختمان مد نظر ملوکانه مان قرار دهیم. القصه ، چند روزیست رفت و آمدشان چند برابر شده و آقای خانه شان هم بارها از ما بابت سروصدا و مزاحمت های شبانه عذر خواهی کرده است.
تا یادم نرفته بگویم که این زوج جوان همسایه ما ، که اتفاقن مستاجر هم هستند، بر خلاف ظاهرشان ، خیلی هم خشکه مقدس تشریف دارند. ماه عسلشان به بیت اله الحرام مشرف شدند!( سر زمین وحی و ماه عسل!!! استغفراله) ملت این خاک بر سری هایشان را بر میدارند می برند یک گوشه دنجی مثل جزایر هاوایی که آن پشت و پَسَله هاست یا مثلن تایلند که در نقطه کور دید حضرت باریتعالا ست . آنوقت از صدقه سری حکومت سی ساله، جوان های ما ، خاک بر سری هایشان را می برند زیر گوش خود خدا! ما که وقتی شنیدیم تا بناگوشمان قرمز شد! تا شش ماه رویمان نمی شد نماز بخوانیم! هرسال هم عوض اینکه پس انداز کنند یک سر پناهی بخرند که مستاجر نباشند دو سه تا سفر سوریه و کربلا و عمره می روند.( اصلن به من چه؟ مگه فضولم؟)
خلاصه این خشکه مقدسی کار دستمان داد و به مناسبت این میلاد فرخنده - که اتفاقن با روز پدر هم مصادف شده بود- طرف های بعد از ظهر پنج شنبه بود که ناگهان صدای دف و تمبک به هوا بلند شد و قبل از آنکه ما بتوانیم گوش هایمان را بگیریم که اصوات حرام به روحمان نفوذ نکند ، شنیدیم که صدای ضعیفه ای هم آن میانه دارد اشعاری می خواند وگهَ گدُاری هم ،علی علی ، می گوید. فهمیدیم که مجلس مولودیست . ولی برای ما که از پس دیوار و  با کلی پارازیت آن صدا ها را دریافت می کردیم کم کم شائبه هایی بوجود آمد که تصمیم گرفتیم به چند تا از رفقا زنگ بزنیم ، بیایند، بریزیم داخل خانه همسایه و این خانم هایی که با بر پا کردن مجلس لهو و لعب و ترانه خوانی اسباب تحریک همسایه ها را بوجود آورده اند به سزای اعمالشان برسانیم. مگر ما از اراذل و اوباش سِدِه چه کم داریم که آنها می روند و به روش گومبا گومبا ! امر به معروف می کنند و دادستان و رییس پلیس هم پشت سرشانند و از آنها حمایت می کنند ولی ما که کلی سوات و شعورمان بیشتر از اراذل سدهی است بنشینیم  دست روی دست بگذاریم و زیر گوشمان ، در قلمرو ریاستمان صدای دف و تمبک آمیخته با اصوات شهوت آلود به گوش برسد. وا اسلاما ! وا شریعتا ! خاک بر سر ما که در روز مرد هم صدای زن نامحرم در ساختمانی که ما ریاستش را بر عهده داریم بپیچد و ما مثل سیب زمینی صدایمان در نیاید؟ رگ غیرتمان ور قلمبید و نیم خیز شدیم سمت تلفن که عیالات متحده براق شدند که: به کی میخوای این وقت ظهر زنگ بزنی؟
ما که از لحن سرکار علیه دستگیرمان شده بود که این سوال یعنی : اگر جرات داری زنگ بزن! بلافاصله رگ غیرتمان را به حالت عادی برگرداندیم و گفتیم: هیشکی عزیزم! میخواستم ببینم ساعت چنده! و دوباره سر جایمان نشستیم!

۳ نظر:

مژگان گفت...

امروز این وب لاگ را پیدا کردم .لینک می کنم تا هر روز سر بزنم

قاصدک گفت...

لطف می کنی.

زردالو گفت...

جالب بود.موفق باشید