ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

شعر خیس باران

قطره های ریز باران
            می خورد آرام آرام
                      در سکوت این شب سرد
                                                بر تن شفاف شیشه
من نگاهَ م خیس و تاریک
دکمه ها را بسته تک , تک
                              با قدم های عجول
می روم بیهوده و گیج
                 بر لبم آوای  تیک تیک
(شعر دندان- ریتم سرما)
در پس ذهنم مشوش
                     فکر گنجشکان بی جا
خیس خیسم
                لیک باید
                          بیش از این باران ببارد
- تا بشوید تیره افکار پلیدم
- تا بریزد این پلشتی ها ز چشمم
- تا نماند هیچ تصویری  ز تاریکی به یادم

من زمانی نور بودم
از تمام این بدی ها دور بودم
عمرِ بیهوده , جوانی را گرفت
                                    مِهرَبانی را گرفت
او گریبان چنان , ساده بودن را گرفت
می روم تا قطره قطره
بر سرم ریزد که شاید
صبحگاهان رنگ شادی
باز
       گیرد
                  این نگاهم , این نگاهم                                    


پ.ن 1: سر شب ناصر زنگ زد: اگه پیش فاکتورت رو می خوای آخر شب بیا منو برسون آرژانتین.
ساعت 11 زدم بیرون. بارون نم نم قشنگی داشت می بارید. دست توی جیب بغلم کردم ولی قلم نبود.توی داشبورد هم نبود( بقول "صفا" تو فیلم "پری" : یه وقتایی که هی فکر میکنی و هی قدم میزنی و هی فکر می کنی و هی قدم میزنی و یهو اونی که باید بیاد میاد و تو دنبال قلم میگردی. توی کشو. توی کمد .توی جیب و آخر سر , پاک کن پیدا میکنی. منم همون حس رو داشتم. قالبش رو از ناچاری توی ادیتور مسیج گوشی یادداشت کردم و  ناصر را رسوندم. توی کوچه زیر بارون که حالا شدیدتر هم شده بود تمومش کردم و اومدم توی خونه. همه خواب بودند. بارون هنوز می باره. شب قشنگیه.

پ .ن 2: آخ خ خ اگه بارون بزنه
                                     آخ خ خ اگه بارون بزنه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

به سرم زد

"عبدی بهروانفر" در آلبوم "شلمرود" ترانه ای دارد به نام "به سرم زد".حدود 5 دقیقه با ضرب آهنگ تند و فجیع گیتار هارمونیک و باس و درامز کلامی را می خواند که بخش بسیار زیادی از آن جمله "به سرم زد" است. 2-3 سال قبل که این آلبوم را برای اولین بار شنیدم این آهنگ با وجود غیر قابل تحمل بودن برایم جالب بود. هر وقت در حال رانندگی به این آهنگ می رسیدم یا اینکه سریع آنرا رد می کردم یا می زدم کنار و همراه با ضرب آهنگ آن با چشم های بسته تند تند هِد می زدم. از همان بار اول توی ذهنم تداعی کننده کسی بود که واقعن به سرش زده  و دارد خودش را تخلیه میکند.
امروز شده بودم خود همین آهنگ.تقریبن یکی دو ساعتی پای تلفن داد میزدم و مهندس و تیمسار و عمله و زمین و زمان را به سیخ می کشیدم. ( اَه راستی که گهُی بودم امروز!) از صبح به جز واریز حقوق هیچ اتفاق خوب دیگری نیوفتاد که البته آن هم اتفاق ناخوشایندی ست.حقوق نیست, صدقه است. خلاصه که :
به سرم زد سرخ شدم
به سرم زد ماه شدم
به سرم زد پرتو شدم
روی نیمکت خالی دود شدم
دود شدم
به سرم زد چون موج
به سرم زد چون دریا
به سرم زدچون دستی
به سرم زد چون رقصی
به سرم زد چون صحرا
به سرم زد چون تو
به سرم زد چون مو
به سرم زد
به سرم زد جان لی
به سرم زد هوکر
به سرم زد
هی سرم زد
توسرم زد
هی سرم زد
به سرم زد
چون موج
چون دریا
چون رقصی
چون صحرا
چون آتیش
...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

برف و هویج و آدم برفی

کافیه یک نگاه از پنجره به بیرون بندازی تا بفهمی چندتا آدم برفی زیر برفهای تلمبار شده بیرون منتظر دستهای مهربون ما هستند تا بهشون شکل بدیم و با هویج و قلوه سنگ براشون دماغ و چشم بسازیم .
تا لبخند گرمشون رو روی صورت یخی شون بهمون نشون بدن.
شک نکن.
خجالت نکش.

پ.ن : ما که رفتیم و یکی ساختیم. اینم عکسش

فیک فیکو در حال گذاشتن چوب زیر بغل زبان بسته! ( سینی که برای لیزلیزک بازی توسط نیکوج و فیکفیکو استفاده شده در عکس قابل مشاهده است.)

پرتره زبان بسته!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

عاشقانه تونسی!

اين نوشتن لامصب مثل خوره به جان آدم مي افتد. از همان خوره هايي که "صادق" مي گفت. کِرمش که بجان آدم افتاد ديگر فاتحه آدم خوانده ست. يک زماني که هنوز وبلاگي و زن و بچه ای در کار نبود و دغدغه نان هم کمتر بود روزي 3-4 تا برگه سفيد را سياه مي کردم و بيشتر آنهارا هم دور مي انداختم و اندکي از آنهاهم که باقيمانده , سالهاست توي جعبه کارتني طبقه بالاي کمد ديواري را تنگ کرده و سالي يکبار موقع خانه تکاني مي آيد پايين و اسباب دعواي من و فيک فيکو مي شود.
- باز دوباره بساط آت و آشغالاتو وسط اين جهنم راه انداختي و نشستي به وقت تلف کردن؟ امشب که خوابيدي آتيش ميزنم که ديگه نباشه و اينقدر موقع کار و بدبختي وقت من و خودتو تلف نکني.
منم زير لب " بي خود"ي مي گويم و بساط را جمع مي کنم. بارها خواسته ام يکي از نوشته هاي آنروزها را توي وبلاگ بگذارم ولي حس و حال از روي نوشته تايپ کردن را ندارم. البته چندتايي را که کوتاه بوده اند آورده ام ولي چنگي به دل خودم نميزند. دوست دارم منظومه عاشقانه اي که به سبک کارهاي سيد علي صالحي نوشته ام را بگذارم ولي با حال و هواي اين روزهاي من جور نيست.اين روزها دغدغه کار و بقول هامون "عقل معاش " نميگذارد عاشقانه فکر کنم. تا می آیم حواسم را پرت کنم و بروم به عالم هپروت یک اتفاقی می افتد:
یکروز موعد چک می رسد. یکروز ماشین خراب می شود. یک روز آسمان به زمین می آید و یک روز هم که فکر می کنم همه چی روبراه است دقیقن همه چی بر عکس می شود!از همه بدتر اتفاقات سیاسی - اجتماعی. همچین که میگویم گور بابایشان دیگر کاری بکارشان ندارم. بگذار بچاپند . ماهم می چاپیم.(البته چاپیدن های ما یک مختصر توفیری دارد. از همان بچگی ها گاهی برای چاپیدن به دیدن عمویم می رفتم آخر عمویم چاپخانه دارد و به سفارش مردم می چاپد. من و برادرم هم که از هر کاری سر در می آوردیم چند صباحی را به کار آموزی پیش عموجان پرداختیم و چاپیدن را یاد گرفتیم.)خلاصه همچین که دایورت می کنیم باز یک اتفاقی می افتد مثلن طیاره ای می افتد و وزیر به تخمش در می کند یا خطبه ای یا خطابه ای خلاصه نمی گذارند توی عالم خودمان سیر کنیم و منظومه عاشقانه بسراییم و بچاپیم.این آخر هفته قرار گذاشته بودم عاشقانه ام را از کمد بیرون بیاورم و توی وبلاگ بگذارم که یهو زد توی تونس خبرهایی شد و تمام مشاعرمان را مختل کرد. یادم می آید زمان بچگی توی عالم خودمان یه چیزایی می خوندیم :
آهای مردم تونس/ چه تونِس/ مگر پونِز تو کونِتونِس که وِلوِله تو جونِتونِس؟!
و الکی میخندیدیم. ولی ظرف همین آخر هفته دیدیم که وِلوِله و پونِز کار خودش را کرد و فتنه گران تونسی هم به آرزویشان رسیدند و ما فقط تماشا کردیم و خاطرات روزهای نچندان دور را توی ذهنمان زنده میکردیم. خلاصه این آخر هفته هم نشد که حواسمان از واقعیات به عاشقانه ها پرت و پلا بشود . حالا ببینیم دوباره کی حسش پیش می آید.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

Warm Up

یکبار نشد پایم را از خانه بیرون بگذارم و به دل جمع به خاک بر سری هایم برسم. یا برق اتصالی میکنید. یا یخچال تبدیل به بخاری می شود. یا فیک فیکو و نیکوج دعوایشان میشود. این هفته تا رسیدم جنوب کله سحر فیک فیکو زنگولید که:
- لگنت روشن نمیشه. چه مرگشه؟
-ای ک.............
خلاصه تا برگردم آژانس سر کوچه مستفیض شد و وقتی آمدم دیدم هیچ مرگیش نیست. فقط در راستای سرویس دهن من و گرفتن آسایش دوروز ماموریت لگن پدر سگ باتری خالی کرده. خلاصه با کمک باتری ماشین  حسن و تک استارت روشن شد. فقط کی روش میشد سوارش بشه. عین سه روز رو مونده بود زیر درخت گوشه کوچه و یک مشت پرنده بی ادب هم تمام آنچه که در طول روز زیر پنجره ملت دل رحم خورده بودند رو در تمام طول شب و از زور سرما خالی کرده بودند روی لگن بی صاحاب من .از رنگ سیاه ش فقط چند نقطه باقی مونده بود و بقیه جاهای ماشین به رنگ سفید و سبز در اومده بود.
از راه که رسیدم توی کوچه اولین چیزی که توجه م رو جلب کرد قیافه ماشین بود. توی دلم گفتم: کدوم بد بختی ماشینشو اینجا گذاشته که این پرنده های بی تربیت باهاش این کارو کردن و یک آن نگاهم افتاد به پلاک ماشین و دو بامبی زدم توی سرخودم. وقتی رسیدم توی خونه فیک فیکو متفکرانه در جواب سوالم که چرا ماشین رو زیر درخت پارک کردی؟ گفت :
پی پی کردن هم میتونه یک فرآیند گرمازا باشه؟!
نگاهی از پنجره به کوچه انداختم و توی ذهنم دنبال یک کارواش دور افتاده می گشتم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

من می شا..م ؛ پس هستم

«خواندن این مطلب را به افراد زیر 20 سال توصیه نمی کنیم»
تلفن زنگ ميزند.
-سلام ناصر
- سلامون عليکم و رحمتوللاهه و برکاتوح
- جوون من بگو چند ميگيري ديگه جواب سلام منو اينجوري ندي. آدم دل پيچه ميگيره آخه.
-الان کجايي؟
- الان توي لباسم ولي تا چند دقيقه پيش لخت بودم. جات خالي رفتيم آب تني. تو کجايي؟
- من چيتگرم.يکي دو ساعتي پرواز داشتم.
- مرتيکه تو خجالت نمي کشي با 45 سال سن ميري هواپيما بازي؟
- آره خب يخورده خجالت داره ولي خب خودمو پشت جوونترا قايم مي کنم. بيشترهمبازي هام بالاي 50 سال شونه.نيم ساعت ديگه دم در خونه مي بينمت.
... نيم ساعت بعد توي ماشين ناصر . سرکوچه
بعد از صحبت هاي معمول و رد و بدل کردن فاکتور سنگها که براي تحويل دادنش آمده بود صحبت ورزش و قواي جواني شد. ناصر گفت:
- من که ديگه همين پرواز هم برام ورزش سنگين حساب ميشه. مثل تو جوون نيستم که برم دو ساعت لخت و عور توي آب دست و پا بزنم.
- تو که هنوز 50 سالت نشده که فشار به چند جات اومده باشه. ولي خب قبول دارم که انرژي به صورت ناگهاني و 10 سال به 10 سال کم ميشه
- آره خب. يادم مياد چند سال پيش رييس بانک مسکن اومده بود سنگ بگيره ازش پرسيدم خبري هست يا نه؟اون موقع حدود 50 سالش بود. بيچاره قرمز شد و سرشو انداخت پايين و گفت:( آدم به يک سني که مي رسه خجالت ميکشه)
- هه هه . اونوقت از چه نظر؟
- ده همين ديگه . منظورش اين نبود که رودر بايستي ميکنه. نه. منظورش اين بود که اسب رو زين مي کنه و دور خيز ميکنه به سمت مانع ولي دو قدمي مانع مي فهمه اين غلطا ديگه از قد و هيکل اون يه کم بزرگتره. اينجاست که بخاطر ضعف خودش خجالت مي کشه.
- آدم بهتره اونجا که رسيد سرشو بذاره و بميره
-خب آقا شجاع همينو مي گفت ديگه
- چي مي گفت؟
ناصر صدايش را کلفت کرد و مثل آقا شجاع گفت:
- وقتي به تخمت شا*شيدي بدون که دخلت اومده.
-نور به قبرش بباره. راست گفته. بچه پسر وقتي هنوز 10 سالش نشده اگه مراقب نباشي به تخت پيشوني خودش مي شا*شه ولي بُرد اين قضيه به مرور کمتر و کمتر ميشه تا بالاخره يکروز بقول آقا شجاع مي شا*شه به تخمش و اون روز ديگه با يک مُرده هيچ فرقي نداره
در حالي که هردو نفرمون خنده تلخي روي لبهامون بود با هم دست داديم و من پياده شدم.
بعد از ظهر خنکي بود. آفتاب بي رمقي ديوار روبرو را زرد کرده بود.از ترس سرما خوردن قدم هايم را به سوي خانه تند کردم.

پ.ن: آقا شجاع يکي از شخصيت هاي جالب زادگاهم بود که تکيه کلامها و حکايات جالبي داشت و 7-8 سال قبل به رحمت خدا رفت

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

کجا سینه چاک بدهیم و کجا خشتک؟

یک همکاری داشتیم اسمش علی  که ظاهرن خیلی ساده و بچه مثبت بود. نه ریش می گذاشت که آدم ازش رم بکند نه موهایش را سیخ میکرد که آدم بخواهدداخل آدم حسابش نکند. خلاصه آدم متعادل ومعمولی بود.رییس هم میان همه بروبچه های شرکت او را برای مدیریت پروژه خارجی انتخاب کرد. من و باقی همکارها داشتیم از حسادت می مردیم. هرچند پروژه آفریقایی آش دهن سوزی نبود که بخواهیم بخاطرش آدم فروشی و زیر آب زنی کنیم ولی  حق ماموریتِ راه به این دوری قابل چشم پوشی نبود. بگذریم که من یکی عادت ندارم بیش از دو شب از خانه بیرون باشم و حتی روی بالش خودم هم خوابم نمی برد و حتمن باید روی بالش همسرم بخوابم.( پاپی دلایلش هم شده ام کاشف عمل آمد که خانم هرچی جیب مارا میزند میبرد توی همان بالش تلمبار میکند. لاکردار از بس پرمایه است همچین که سرم را روش می گذارم احساس آرامش میکنم و به خواب ناز می رویم)
خلاصه چه دردسرتان بدهم. این بنده خدای بچه مثبت (که بعدن معلوم شد همچین هم مثبت نبوده و خانه نشینی اش از بی چادریست نه از نجابت)از میان تمام گزینه های معرفی شده برای کارپردازی پروژه یک عنتری را از نمیدانم کجایش در آورد و پایش را کرد توی یک کفش که اِلا و بلا همین را می خواهم و اگرمحمود نباشد من هم کار را تحویل میدهم.رییس با اینکه زرنگ تر آن است که به این حرفها خام بشود ولی خب با دید مثبتی که داشت قبول کرد ولی پیشنهاد دستیاری شناخته شده را داد که اطمینان شرکت هم جلب شود. آخر تمام پول پروژه و تنخواه می رفت دست این محمود. پروژه هم که خندق دلار بود. مثل ریگ بیابان نجف دلار به حسابش می ریختند و باید طرف آدم حسابی می بود وگرنه کی دیگر دستش به آن بزمجه میرسید. هرچقدر هم که وثیقه میگرفتند کفاف تنخواه یک هفته اش راهم نمیداد. خلاصه از رییس و ما اصرار که آدم شناخته شده و مطمئن بذار و از او انکار که این دست راست من و امین تر از چشمم است. حرف هیچکس را گوش نداد . به قول امروزی ها تمام تخم مرغ ها را گذاشت توی سبد همان عنتر. هیچ کنترلی هم برایش قبول نکرد. آنقدر به او پر و بال داد که معاون پروژه هم زیر دست آن عنتر بود.
زمان گذشت و پروژه به ماه های پایانی نزدیک می شد و حساب و کتاب ها سخت گیرانه تر. تا جایی که ,علی آقای ما مجبور شد چند باری برای سیم جین پس دادن از آفریقا به تهران بیاید و روزهای متمادی پشت در های بسته با حسابدار و مدیر عامل حساب پس بدهد و کلفت کلفت بشنود. ما هم مرده بودیم از فضولی که داستان چیست؟
بعد از چند جلسه کاشف بعمل آمد که بعله محمود خان که مورد اعتماد علی بود رفته بود یک شرکت فرانسوی از نمیدانم کجا تور کرده بود و یک رابطی رحیم نام تراشیده بود . قرار دادهای صوری و فاکتور های صوری تر و لفت و لیس و خلاصه لجن مال کردن حیثیت علی آقای خودمان .
وقتی جلوتر رفتیم معلوم شد از یک سال قبل علی هم می دانسته که محمود و رحیم دستشان توی یک کاسه است و کون جفتشان گهُی ولی چون آنقدر بخاطرش جلوی شرکت و رییس و همکارها سینه سپر کرده بود جرات نکرده بود که گند قضیه را در بیاورد و هنوز هم یک جورایی جانب داری میکرد.هرچه باشد آدم شاخه ای که به آن تکیه کرده را نمیبرد که! تازه یکی دوباری هم تمام تیم پروژه را اخراج کرده بود و نفرات جدید گرفته بود که مبادا کسی قضیه را بفهمد.
القصه آخر سر که عدد و رقم گهُ کاری حضرات معلوم شد رییس شخصن پا شد رفت آفریقا و بساط  علی و محمود و رحیم و شرکت فرانسوی و  بخور بخور را جمع کرد و داد از خشتک هر سه تایشان پرچم درست کردند تا عبرتی بشود برای ماهایی که پروژه های دیگر شرکت را انجام می دهیم!
 ما از این جریان نتیجه می گیریم که آدم عاقل قبل از اینکه کسی را کاملن بشناسد بخاطرش سینه چاک نمیدهد که اگر یک وقت طرف جاییش باد میداد کله کردنش به قیمت کله شدن خود آدم تمام نشود.
والسلام

 پ.ن : هرگونه شباهت اسمی  و جریانی اتفاقی بوده و ربطی به جریانات خاله زنکی بیرون شرکت و جریانات اجتماعی و سیاسی ندارد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

افسردگی خرکی

وقتی قرار باشد توی یک طویله خر  گیر افتاده باشی چه فرقی میکند که یک الاغی توی سنگال چلاق شود یا یک خری توی بورکینافاسو یا 10-15 تای شان زیر گوش خودمان , آن هم در یک روز توسط الاغی که خودش به اندازه یک طویله خراست! 
باید آنروزی که شیر ها را به بند کشیدند و استران را بر تخت نشاندند فکر امروزش را میکردند. عرعرهای مستانه شان و جفتک های بی عقلانه شان مثل امروزی را در پی داشت. وای بر آنانی که با جفتک , تاپاله هم انداختند. 
این کاسه لیسان که اینگونه مفتضح شدند , آن مفتخوران چه خواهند کشید.
افسوس بر جوانی ما و  افسوس بر آینده کودکانمان!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

زن ها و زن ها

توی این وانفسای آزاد کردن قیمت ها و نازل شدن انواع و اقسام بلایای طبیعی و مصنوعی و آویزان کردن و بریدن و کشیدن و کهریزک بردن و انگ چسباندن وتکفیر کردن و تقدیس داشتن و خواب دیدن و در بیداری ندیدن و هزار کوفت و زهرمار دیگه تنها چیزی که میتونه طاقت یک مرد رو طااااق کنه فقط یک چیزه: زززززززززززن!
نور به قبرت بباره عقیل( هرچند هنوز شکر خدا زنده ای)دهنت رو باید پر سکه کرد(البته از نوع طرح جدید) زهازه! مرحبا! احسنت! رحمت بر آن شیری که تورا خورد( یا بر عکس!)
این رفیق ما یک جریاناتی رو زمان مجردی تعریف میکرد ماهم جوون بودیم و جاهل. نمی فهمیدیم. حالیمون نبود. بنی بشره و شیر خام خورده. تقصیر از خودش نیست. خلاصه که محض انبساط خاطر می گفتیم و ریسه می رفتیم ولی امروز شده مثل شرح حال. شده عینهو داغ دلمون. مدام میگیم و اشک میریزیم و دست روی دست میکوبیم.
نه اینکه فکر کنید پشیمون شدیم و راه پس و پیش نداریما. نه. منتها یک چیزایی توی زندگی آدم پیش میاد که یک جمله یا کلمه_ بعد گذشت سالها- تازه برای آدمیزاد معنی پیدا میکنه. تازه میفهمی اونی که اشک به چشماش میومد و چارتا شیوید روی کله ش از غیظ سیخ می شد و دندونای زرد و سیاهش رو روی هم میسابید واین جملات رو می گفت دیوونه نبوده.هبوطی کرده تا به این مرحله از عرفان رسیده. باباش جلوی چشماش اومده ودرپس یک عمر مشقت این جملات رو در قالب حکایت برای دوست ما گفته و اون دوست هم در یک شب نشینی مجردی برای ما می گفت و ما در نهایت بی خبری فقط خندیدیم و امروز تازه می فهمیم که :
میگن یک شب یه جا هیئت بوده و از قضا هوا هم بارونی بوده و فضای سرپوشیده محدود. خانمها هم طبق معمول هیئت رو گذاشته بودند روی سرشون و خلاصه صدا به صدا نمیرسید.حاج آقای منبری چندبار تذکر میده و هر بار بعد از چند دقیقه دوباره اختلاط خانوما بالا میگیره و باز همون بساط. 
آخر سر حاج آقا عصبانی میشه و میگه:
- خانوما , ما با شما چیکار کنیم؟ بیرونتون کنیم خیس میشید. توتون کنیم سرصدا می کنید. خودتون بگید باهاتون چیکار کنیم؟!