ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

مرسدس

اون: اين طرفو ببین. عجب رنگ قرمز جنده کشی داره این مرسدس کوروک !!!
من: این رنگ و این مدل ‘ آیت اله العظمی رو هم به ملکوت اعلا میرسونه. اون ضعیفه که تو گفتی که جای خود داره.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

چهار مصرع

ســوز دل من ز آه دلــسوز تـو بــود
شمع شب من چشم دل افروز تو بود

غم بـود كه شـب هاي سيـاه دلـتنگ+
اميــد طلوع مهر هـر روز تـو بــود
                                                                      تير 89

+ مي دونم كه مشكل داره ولي نشد...!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

امروز سالمرگ "شاملو" ست

سرود مردي كه خودش را كشته است

نه آبش دادم

نه دعایی خواندم،
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کُشتم.
                                                   ( احمد شاملو1379-1304)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

رشد بادکنکی

با دوستی همصحبت شدیم و از هر دری سخنی رفت و طبق معمول قسمت عمده بحث به سیاست گذشت و اینکه "روزگار غریبی ست نازنین". 
در آخر گفت : ولی هر چی بود تموم شد. حالا هم خوب کُلُفت شدند.
گفتم : بادکنک لحظه قبل از ترکیدن خیلی خیلی بزرگ میشه...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

صد

مدتی است بی انگیزه شده ام. از خودم خجالت میکشم که اینقدر ساده وسطحی هستم. به قول نمی دانم کی : خر 20 ساله پیراست وآدم 40 ساله خام ! بگذریم...
ولی بلاتکلیفی و بی انگیزگی بدترین درد آدم است.( بقول این همکار فئودالم : بی خبری از بد خبری بدتر است ) این که ندانی قرار است چه غلطی بکنی؟ فقط می دانم که هرجور حساب می کنم به یک عدد میرسم  " صد ".
بدجوری سوزنم گیر کرده. کلید حل تمام مشکلات شده . نه یک قِران کمتر نه دوزار بیشتر.
کلی کار کارشناسی کرده ام و تمام زوایا را در نظر گرفتم واز هر طریقی که حساب کردم رسیدم به عدد "صد". فقط یک چیز را نمی دانم : از کجا و چطور؟ مگر پول علف خرس است؟ تازه اگر علف خرس هم باشد گیر فلک نمی آید. یک زمانی توی هر جهنم دره ای علف خرس سبز می شد.حالا توی بساط عطارها هم حکم کیمیا را دارد. گفتم کیمیا یاد "میم" افتادم و داغ "صد" تازه تر شد.
ناکس کم ِ کم سیصد میارزید. خدا شانس بدهد. خدا زیاد کند بلکه چندر غاز گیر ما هم بیاید.
مُردیم از حسودی و حسرت. یک عمر تنهایی و حسرت . صد سال تنهایی و حسرت و باز هم عدد "صد" . شاید سوزن مارکِز هم در یک همچون شبی در گوشه یک کلبه سرد آهنی که رطوبت همه جایش را گرفته بود( مثل این اتاقک آهنی نمناک و دم کرده ) روی عدد "صد" گیر کرد و توانست شاهکارش را قلم بزند! مُنتها تفاوت من و گابریل در نتیجه عمل است. او شاهکار زد و من گند!! 
او در اوج  شلوغی ِ داستانش به تنهایی ِ  انسان های ِ برگ برگ ِ  نوشته اش رسید  و من در اوج ِ تنهایی هایم -  در شلوغی ِ بی حد  و مرزِ نیازهای جامعه ی ِاطرافم غرق شده ام  و فصل مشترک این تنهایی  در اوج  شلوغی  یا  شلوغی  در مُنتهای  تنهایی یک  چیز است  : 
"صد "...!!!
                                                                                                                                       86/11/1عسلويه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

دو بيتي

شــب ســـاز دلم چه بغـض تلخي دارد
تا صبح دو چشم من ستـاره ها مي بارد

اي دوســـــت بيــــا بســــــوزان غم را
كــآهنــگ دلـــم دل تو را مي خواهـــد

***********************       ارديبهشت 89

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

ترانه عامیانه

گفته بودي که دِلِت
                      -مثل ِ سطح ِ حوض ِ پُر ِ آب-
                                                          هميشه مي لرزه.
ولي من يادم مياد
که دلم يک روزايي
                    -وقتي با نگاه تو قاطي ميشد-
چَن روزي قهر مي کرد
جوابِ من رو نمي داد
وقتي هم زياد بهش گير مي دادم
                                          -با تاپ تاپش-
نشوني ِتو رو مي داد.
تا که يک روز ديدم
                         -به غير تو-
ميگه : هيچي نمي خواد
ميگه که تو را ميخواد.
                                   (1379)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

بارقه امید

آسمان , آبي ست
                   دل ِ من , آبی تر
و سکوتم چنديست
که به آهنگ ِلطيفِ نامت
                           گشته رنگين و قشنگ
اي تو بالا, تو بلند:
                        آشيانت اينجاست
                        آسمانم از توست
و بهارم , به هواي ِ نفس ِ گرم ِ تو گلباران است
                                                         ليک
پيش از آني که غبار ِ رَه را
ببَري از سر  و روي,
                         در اجاق ِ سردم
                                            شعله اي بر پا کن
                                                                                                                  (بهار 78)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

تابلو نوشتاری

 امان از این کاغذ پاره های قدیمی که هر وقت زیر و  رو می کنم ساعتها مرا در خود می بلعد.این یکی از همانها ست. تابلویی از یک روز سرگردانی جوانی 24ساله در دشتهای کویری و جستجوی بی سرانجام خویشتن:

همه جا سبز است و دشت خود را برای گرمای سخت نیمروز آماده می کند. کشاورز پیر خسته از کار صبحگاهی راهی خانه است. بدبده ها در لابلای کرتهای گندم و جو می خوانند. بلدرچینها به عشقبازی مشغولند و سگ تنهای زرد رنگی که خواب نیمروزش از صدای قدمهای من آشفته شده ازآبراه کنار جاده بیرون می آید و درگرمای دشت سرگردان به سمتی تلو تلو می خورد و اما جاده, مسیری خاکی و باریک  که از لابلای زمینهای کشاورزی به سمت بالا می خزد و در انتها , در لابلای کوچه باغی باریک , همانجا که جوی آب در زیر دیوار یک باغ گم می شود - می پیچد و روح سرگردان مرا به خویش می خواند. 
همان که چند روزیست عادت است, جنب است, نه آبستن است و ...هر چه هست عادی نیست. در خانه نمی ماند و در بیرون هم جایی برای رفتن ندارد و ناچار پرسه می زند واین پرسه زدنها کار هر روزه این روح ناراحت است.(78/1/26خانه پدری)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

پيش بيني

هنوز تابستان شروع نشده من مي گفتم امسال گرمه و بيداد و اين حرفا ولي گوش كسي بدهكار نبود. ديديد آخرش بخاطر گرما دوروز تعطيل شد.حالا گرما ميخواد مال هوا باشه ميخواد مال چيز ديگه !!!
از الان يكسري پيش بيني ديگه هم كردم كه بخاطر اينكه نمي خوام فيلتر بشم توي وبلاگم نمي نويسم ولي...!

ناهار ِ کاری

مشغول خواندن نامه ها بودم که صداي در اتاق به خودم آورد. آبدارچي جوان سبزه رو با موهاي ژل زده و عينک آفتابي و تي شرت و شلوار جين  و لبخند هميشگي وارد اتاق شد.حدودن 21 ساله به نظر ميرسيد و قدِ بلند و صورت مهرباني داشت. با همان لهجه ی جنوبي پرسيد:ناهار مي خوريد؟
نگاهي به ساعت انداختم و متعجب از گذشت سريع زمان گفتم:آره بگذار روی ميز. نوشابه نمي خورم ببرش.
سيني ناهار را گوشه ميز کنفرانس گذاشت و ليوان هايي که براي آبميوه و آب استفاده شده بود و البته بطری نوشابه را جمع کرد و با خودش برد.موقع خروج از اتاق پرسيدم: آشپزي هم بلدي؟ برگشت و با همان صورتي که هميشه مي خندد و از پشت عينک آفتابي گفت: خودم نه, ولي خواهرم ميتونه.سري تکان دادم و فهميد که مي تواند برود.
ناهار که تمام شد بيسيم زدم و مسئول اداري و مسئول تدارکات را خواستم. هردو نفر  همزمان وارد اتاقم شدند.با چندتا جمله کوتاه تمام داستان را تعريف کردم و بدون اينکه منتظرنظر آنها بشوم گفتم :ازش تعهد بگیرید و از فردا بگذارید توی کمپ. ظاهرن از این کمپ پاس فعلی بهتره. فقط مراقب باشید از صبح تا عصر توی خونه تنهامی مونه کاری دستمون نده. بسلامت!
هردوتا پا شدند و چشم گفتند و رفتند. هنوز ناهارِ بدون نوشیدنی و ماست ته گلویم چسبیده بود. بی علاقه , یک لیوان آب انبه سر کشیدم و یاد دوستی افتادم که عاشق این نوشیدنی وحشتناک بود .
-: لااقل ناهار را رد کرد.
از پنجره حرارت آفتاب به داخل می تابید.
-: یادم باشد خرید پرده را پی گیری کنم.
کولر گازی فقط تا نیم متر جلو خودش را خنک می کرد. نگاهی به میزم انداختم و نشستم.من ماندم وکارهای سایت و وقت کم...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

بغض

هوا تاریک بود و جاده ناشناس و شیشه ها از شدت شرجی بیرون بخار گرفته بودند و معلوم بود کولر دارد خوب خنک می کند.ایرج مثل بچه های کنجکاو کنار دستم نشسته بود و چهار چشمی مراقب رانندگی من بود.برای جلسه ای مجبور بودم از گناوه به عسلویه بروم.
خیلی زور زدم و یکساعت رانندگی اش را تحمل کردم.به محض رسیدن به بوشهر گفتم :
- حالا خسته شدی. بذار من برونم.
جرات نه گفتن نداشت. با اینکه از رانندگی خیلی خوشم نمی آید ولی تحمل کسی که زانتیا را با سرعت 100 براند هم ندارم.تعارفی کرد و گفت:
-آخه آقای مهندس ,زشته شما رانندگی کنید و من راحت بشینم.
لبخندی زدم و فهمید که باید بایستد. تازه ده دقیقه بود پشت رول بودم که تلفن زنگ زد.913 بود و ناشناس. اول خواستم جواب ندهم. حوصله طلبکار های شرکت را آنهم آخر شب توی جاده نداشتم. نگاهم بین صفحه گوشی و جاده رفت و آمدی کرد و دکمه را فشار دادم:
- سلام. بفرمایید.
جواب سلامم را داد و من را به اسم کوچک صدا زد.با کمی تردید جواب دادم:
-....بله خودمم.شما؟
-عزیز معلومه نشناختی. حق داری عزیزم
صدا نا آشنا و لرزان بود. لهجه اما آشنا و بوی خاک مادری میداد.شروع کردم تمام همشهری های آشنا و غیر آشنا را توی ذهن مرورکردن.( به کسی بدهی ندارم. قول کار به کسی نداده بودم.این صدا پیرتر از آنی ست که بتواند هم کلاس یا دوست دوران بچگی باشد.پس کیست؟ به من گفت عزیزم....)
داشت برایم از اینکه چگونه مرا پیدا کرده است می گفت و من هنوز اورا نشناخته بودم . آخر سر گفتم:
می بخشید ولی چیزی یادم نمیاد. به جا نیاوردم. گفت:
-من ممدم(محمد هستم).
یک آن تنم گرُ گرفت و بلافاصله یخ کرد.در یک لحظه برگشتم به 20 سال قبل.یعنی این خودش بود؟صدای من هم مثل او به لرزه افتاد.پدال گاز را شل کردم. ایرج دستپاچه بود و من سردرگم بین ایستادن و رفتن. بغض گلویم را فشرد. یاد اولین روز آشنایی با ممد افتادم.
همراه برادر بزرگم بنا به دستور پدر به مغازه اش رفتیم.معرفی کوتاهی و برادرم رفت. من ماندم و ممد. مرد 35-40 ساله ای با موهای صاف و انبوه , سبیل پرپشت , قد کوتاه و هیکل ریزه میزه.پشت میز فلزی قهوه ای رنگی نشسته بود و نقشه فرش می کشید.گلهای یک شکل و زیبا و قلم مویی که به راحتی گوشه و کنار طرح ها و بته -جقه ها را رنگ آمیزی می کرد.یک دستگاه رادیو-گرامافون چرم صورتی کنار دستش بود که بعدها فهمیدم پخش صفحه آن خراب است و فقط بعنوان رادیو ازش استفاده می کرد.ته مغازه روی یک چهارپایه فلزی تعدادی قوطی رنگ و یک پنکه قرار داشت.مغازه در خیابان خلوتی واقع شده بود و گهگاهی موتوری یا دوچرخه ای عبورمی کرد.
بجز ممد که به او ممد آقا می گفتم جوانکی هم پشت میز فلزی سبز رنگی داشت رنگ آمیزی می کرد که برادرش بودو بعد ها فهمیدم نافرمانی کرده کار را رها کرد و دنبال خیال هایش رفت و آن میز مال من شد.
 بچه ای هم بیرون مغازه داشت با دوچرخه زرد رنگی بازی می کرد. اسمش هادی بود و 6-7 ساله می زد و ممدآقا گاهی تشری به او می زد و از رفتن به داخل خیابان می ترساند. یک فلاکس آب-از همانهایی که یک لیوان یخ به زحمت از درش داخل می رفت گوشه مغازه بودو این طرف درست روبروی میز ممد دوتا صندلی چوبی قدیمی طرح کلاسیک با پایه های قوسی خوش تراش و نشیمن دایره ای قرار داشت که به دستور ممد روی یکی از آنها نشستم.پشت سرم چند ورق فیبر چوبی ایستاده به دیوار تکیه داشت و با بستهای ساده ای روی دیوار ثابت شده بود.
من خیلی بچه بودم. یادم نیست سالهای آخر دبستان بود یا اوایل راهنمایی و از آن سال شدم شاگرد مغازه نقشه کشی فرش و تقریبن تا دوره دبیرستان هر سال تابستان پیش ممد  می رفتم و تنها شاگردش بودم. تمام سال را تنها در مغازه کار می کرد و کسی را به کمک نمی گرفت تا من تعطیل می شدم و با شور و هیجان به مغازه آرام و بی سر و صدای او می رفتم و ساعت های گرم تابستان را در کنار او زیر باد خنک پنکه و آب خنکی که هر روز صبح خودم از آب انبار آن شهر کویری می آوردم سر می کردیم.گاهی من مغازه را جارو می کردم و گاهی ممد خودش .و در آخر هم 5 یا 10 هزار تومان مزد بابت این سه ماه به من می داد. کم بود  و توی دلم ناراحت بودم ولی نمی دانم چرا باز سال بعد همانجا می رفتم و بدون پیش شرطی مشغول می شدم.
در یک آن و در تاریکی جاده همه این چیزها یادم آمد. تمام آدمهای آن گذر که هر کدام دنیایی داشتند. پرویز- سید-آقای منوچهری و پسرش مصطفا-آقای وفایی-راستی-عباسی-افضل آقایی-قدرت-حاج باقرو شربتهای سکنجبین-آقا شجاع و خیلی هایی که نمی دانم زنده اند یا مرده. دعوا ها و خنده ها. بچه ها و زنهای گذر و حتی گربه هایی که در ساعتی مشخص مثل کارمند های وقت شناس از سر دیوار کاهگلی روبرو به پایین می خزیدند و اگر خواهرم آنجا بود حتمن مثل گربه های خانه پدری برایشان نام فریدون و اصغر و فریبرز را انتخاب می کرد.
گپی زدیم و از دلتنگی هایش گفت و من در حضور کارمند زیر دستم توان بروز احساسم را نداشتم. اشکم را یواشکی پاک و صدایم را به هر زحمتی بود صاف کردم. از بچه هایش پرسیدم و گفت که سرو سامان گرفته اند و خودش که پیر شده است و روزها خانه نشین و شبها نگهبان.
آخرین خبری که ازش داشتم شاید مربوط به 10-11 سال قبل می شد. قبل از اینکه ازدواج کنم. دیده بودم مغازه را جمع کرده . می گفت دیگر فرش مشتری ندارد و کسی نقشه سفارش نمی دهد. به ناچار به گلیم بافی و عبا بافی می پرداخت. یکبار هم همراه دوستی که برای عکاسی آمده بود در یکی از سردابه های عبا بافی دیده بودمش ولی گویا حالا برای اینکار هم پیر شده بود.
قول دادم که حتمن در اولین سفر به سراغش بروم و گوشی را قطع کردم. بغض رهایم نمی کرد. با چند جمله کوتاه سوالهای بی موقع ایرج را جواب دادم و برای رهایی از شر سوالهای بیشتر, پدال گاز را فشار دادم و ایرج از ترس چهار چشمی جاده و صفحه کیلومتر را نگاه می کرد و شاید ته دلش داشت اشهد می خواند و من خاطرات 10-15 سالگی ام را مرور می کردم.
جاده تاریک بود و بیرون خیلی گرم و بوی شرجی تمام فضا را پر کرده بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

علي...

امروز بعد از مدتها علي رو ديدم و آدرس وبلاگ رو ناچار بهش دادم. نيومده با دوتا كامنتي كه داده مي خواد آبروي چندين و چند ساله مارو ببره و من هم ناچار بايد يجوري راضيش كنم.درخواست كرده جريان اخوين گرامين رو براتون بنويسم و از شعر معروف عشق يعني... هم براتون تعريف كنم. علي جان به چشم.فقط جون خودت يجوري ما رو راهنمايي كن سر و كارمون به كهريزك  و فيلتر نيوفته!!
اين علي دوست گرمابه و گلستان من بوده و سالهاي سال توي خوابگاه صنعتي بقول بچه ها دوست هم تختخوابي بوديم .كاري هم نبوده كه نكنيم و حالا با وجود گذشت سالها از اون زمان و زن و بچه و كار و زندگي هنوز وقتي همديگه رو مي بينيم ته دل من يكي كه قيلي ويلي ميره. اون جونور رو نمي دونم.خلاصه منتظر نوشته هاي فجيع تر باشيد