ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

- پولکی

این روزها همه چیز بی ارزش شده.مثل ریال. می پرسید چرا؟ خب معلوم است. همه دنبال قیمت دلار و سکه اند. هر کسی بالاخره چند تایی از این اقلام را دارد و در خیال خام خود دارد ثروتمند میشود.نمی خواهم در مورد درستی یا نادرستی این خیال خام بحث کنم. چرا که به قول ناصر گاهی هم رویا پردازی های این چنینی یا بالاتر از این بسیار شیرین است.مثلن اینکه چشمت را ببندی و تصور کنی صاحب یک عالمه پولی. خانه بزرگی داری و ماشین آخرین مدل و الان هم برای یک کشتی تفریحی در دریای کاراییب جا رزرو کرده ای  و .... رویای شیرینی ست. فکرت را ریلکس میکند. لبخند می زنی. طپش قلبت آهسته تر میشود. خب همین ها برای سلامتی مفید است. پس رویا پردازی بد نیست و خوب هم هست.
ولی این روزها این رویای خام باعث پولکی شدن ما مردم شده است.صفای همه چیز رفته.فکرها پریشان است.میروم گوشت بخرم. طبق معمول گرانتر شده است(داستان دل به همزن تکراری)قصاب می گوید:
- دیگه شورشو در آوردن. زنگ میزنی برای گوسفند. میبنی چوپونه گوشی دستشه داره قیمت ارز و سکه از بازار تهرون میگیره که گوسفنده رو بکشه بالا!
چوپان ها هم بازاری شده اند.روزگاری شبانی شغل انبیا بود (البته قبل از معلمی!) حالا با نرخ دلال ها رویا هایشان را وسط بیابان رنگ آمیزی می کنند. همه ما رویایی شده ایم.خلاصه که روزگار بدی ست. مردم رویایی، رویا ها پولکی و پول ها آبکی شده اند. پست ها هم پولکی شده اند.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

- یادش بخیر

در همینجا ضمن ارج نهادن به مقام والای زن مراتب چاپلوسی و پاچه خواری را خدمت همسر گرامی عرض نموده  و در خصوص قصوری که در سنوات ماضی در امر خطیر هدایای روز زن و سالگرد تولد و ازدواج مرتکب شده ام قویّن عذر خواهی می نمایم.
( بابا شوخی نیست که از یک میلیون وصد هم گذشت!!!)

- رصد خانه

گفتن از نرخ های نجومی دلار و سکه دیگر جاذبه ای ندارد. بقول یک بابایی کم کم تهوع آور شده است.فعلن سعی می کنیم ادای آدم های عاقل را در بیاوریم و بنشینیم و رصد کنیم. تعطیلات نقل و نبات این چند روزه هم مزید بر علت شده و یک فقره روزنامه بیات شده را لوله کرده ایم و می چسبانیم به حدقه چشم چپ مان و چشم راست مان را می بنیدیم و مشغول رصد اوضاع می شویم.
فیک فیکو که از برکت برف و سرمای پیره زن کش این روزها سرما خورده است و جدی جدی فیک فیک می کند از  همان پای سریال های آبگوشتی فارسی وان و زمزمه نگاهی می اندازد و غرغر کنان می گوید: به سلامتی کاملن خول شدی؟
می گوییم: نه عزیز من. دارم اوضاع مملکت را رصد می کنم
می گوید: خب من محاوره ای شو گفتم. ادبیات دیپلماتیکش میشه همون که تو گفتی! نفس عمل یکیه! حالا چی چی پیدا کردی؟
وانمود می کنیم که نشنیدیم که چه تیکه ای بارمان کرده و ادامه می دهیم : اینکه دلار و سکه داره اینجوری اوج می گیره و دولت و حکومت هم ساکت نشسته و هیچ غلطی نمی کنه( مثل آمریکا!) زیاد خوش آیند نیست.تا قبل از شروع شدن تبلیغات انتصابات نمیشه دقیق حدس زد که چه تخمی می خوان بذارن ولی هر چی هست توی دعوای دولت و حکومت خودشو نشون میده.البته تحریم های بین المللی هم بی تاثیر نیست.
می پرسد: حالا راه حلش چیه؟
می گوییم: تا دلیلش معلوم نشه نمیشه نسخه قطعی پیچید ولی ته همه این گه کاری های آقایون به یک جا ختم میشه. بحران مشروعیت و عمل به خواست مردم که همون عقلانیت در اموره.
می گوید: جدی جدی خول شدیا؟!
خناق می گیریم و مشغول رصد می شویم....

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

- غروب ماه


امروز صبح که پسرم رو رسوندم مدرسه این صحنه رو دیدم و در حال حرکت عکسشو گرفتم واسه همین واضح نشد.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

- فراموش نکنیم

قول داده بودم که خاطره ای از مجید رو تعریف کنم ولی فعلن به دلایلی منصرف شدم.تا حالا شده نصف شب بیدار بشی و حس کنی یک چیزی توی رختخوابته  و حس بدی داری و وقتی چراغ رو روشن میکنی ببینی یک سوسک دوید زیر تخت؟ تا حالا شده بری سر کمدت حس کنی یکی اونجا بوده و سرک کشیده؟ یکی که با وجود زرنگی زیاد و اینکه سعی کرده جای همه چی رو به ذهنش بسپاره ولی باز هم ردی از خودش بجا گذاشته و تو به راحتی فهمیدی که یک انسان نمای فضول-عوض اینکه فکر یک سوراخ موش برای آینده خودش و زن و بچه ش باشه- نشسته توی وبلاگ و میل باکس ملت سرک میکشه و تازه فکر میکنه کار درستی هم میکنه.
این خاطره مجید هم به همین دلایل فعلن صلاح نیست گفته بشه. این رو از باب عذرخواهی بدقولی که کردم می نویسم ولی اون چیزی که بیش از همه غصه ناکه خبر شبکه ملی و اینترنت اسلامی آقایونه که ظاهرن داره جدی میشه.همین امروز صبح بود که میخواستم یک اس ام اس دوستانه برای امیر توی کانادا بفرستم و در کمال بی شرمی بلافاصله برگشت خورد.تنها راه ارتباطی که برای ما دوستای قدیمی دور از هم باقی مونده همین اینترنته که میخوان اون رو هم ببندن.
تصور کن مثلن یکی از برو بچ مثلن شراگیم یا خارخاسک یا مسعود مشهدی یا ... و حتی خود من برای آپ دیت کردن وبلاگمون و خوندن وبلاگ بقیه دوستان باید یک سفر  بریم دوبی یا ترکیه  یا یک قبرستون دیگه بعد تازه کلی قمپز در کنیم که بعله در یکسال گذشته من سه بار وبلاگم رو بروز کردم و پست جدید گذاشتم.یا مثلن وقتی میخوایم جلب توجه کنیم میگیم بچه ها من ماهی یکبار جی میلم رو چک میکنم! ....اصلن هم خنده دار نبود. بغض ناشی از خشم گلوم رو فشار میده.
مادامیکه در خانه سینما بسته میشه و بزرگان سینما که هیچکس حتی جرات نداره اسمشون رو با بی احترامی بیاره ساکت میشینن تا امثال شمقدری و ...گرد و خاک کنن.خب باید منتظر باشیم که امروز ماهواره و فردا اینترنت و پسفردا نفس کشیدن و بعد از اون کلیه امور شخصی مون رو کنترل کنن. در حالیکه نتنها جامعه سینمای ایران بلکه به جرات میشه گفت تمامی هنرمندان و اندیشمندان و قشر روشنفکر و حتی عامی جامعه حاضرن پشت سر کسانی همچون بیضایی و مهرجویی و انتظامی و نصیریان و ... از فرهنگ مملکت دفاع کنن.لازم هم نیست کار خاصی بکنن. همین پیشنهاد فرمان آرا بهترین کاره.
دیدیم که استاد شجریان سه ساله داره حرفش رو میزنه و کسی نتونسته بهش بی احترامی کنه. دیدیم که فرمان آرا سیمرغهای جشنواره فرمایشی رو پس داد و خبرش مثل توپ ترکید. ولی یک دست صدا نداره.وقتی مجیدی خودش شب شمارش آرا بود و دید سر خیابون زرتشت با مردم عادی چجوری برخورد شد و صداش در نیومد، وقتی امثال علی معلم و کی و کی با این توجیه که ماهم باید نون بخوریم ساکت نشستند و ستون های مجله شون رو که از طرف بزرگان تحریم شده بود به کوتوله ها دادند و هر روز بی مایه تر از روز قبل مجله دادند و فیلم ساختند و بی شرمانه سریال کار کردند؛ نباید انتظاری جز بسته شدن در خانه سینما را داشته باشند.
دل من پرتر از این حرفاست ولی حوصله درد دل نیست.فقط یادمون باشه که حدود سه ساله که ، کسانی بخاطر آزادی همه ، خودشون و خانوده شون در سختی هستند و کسانی هم جونشون رو وسط گذاشتند. این رو فراموش نکنیم.

پ.ن : منظور از سطور فوق ترغیب به معاندت با حکومت نیست بلکه من همیشه معتقد به اصلاحات در چارچوب نظام هستم . اینها که گفتم بخشی از درد دل های یک شهروند معمولی در چارچوب آزادی بیان ذکر شده در قانون اساسی ست.اگر اعتراضی داریم باید به هر طریقی بگیم تا سیستم اصلاح بشه وگرنه ناگفته ها در اثر گذشت زمان تبدیل به عقده هایی میشن که باعث بروز واکنشهای غیر عاقلانه خواهد شد.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

- خبر فوری(جعبه سیاه نظام رمزگشایی شد)

قرار بود خاطره ای از مجید رو در این پست تعریف کنم ولی حیفم اومد این رو تا داغ داغ هست نقل قول نکنم.حالا هی ما میگیم دایی جان ناپلئون،شما بگید جدی باش. خب اینم سند جدی حی و حاضر. (البته همچین حی و حاضر هم نیست!)( منبع: سایت تابناک) ثواب خون هایی که این محبوب قلب امام و رهبری و نظام بر زمین ریخته با ....!

* * * * * * * * *
حاج ذبیح الله بخشی در روزهای پایانی عمر خود گفتگوی جالبی را با هفته نامه پنجره انجام داده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید.
در ابتدای این گفتگو حاج بخشی خود به برخی از رفتارهای دانشجویان در تجمع مقابل سفارت انگلیس می پردازد و می گوید: "کاری که من می خواستم بکنم، شما(دانشجویان) نکردید.
 شما چه‎کاری می‎خواستید بکنید؟
حزب‎اللهی‎‎ها خراب کردند! حزب‎اللهی‎‎ها مرده‎اند! کاری که من می‎خواستم بکنم نکردند. گِل درست می‎کردم می‎زدم در سفارتخانه، در سفارتخانه را گِل می‎گرفتم.
 انگلیس «ام الفساد» است. انگلیس استالین را عقب زد؛ لنین را عقب زد؛ همه را انگلیس عقب زد شما سنتون به این‎جا‎ها که من دارم روایت می‎کنم، قد نمی‎دهد.
شما باید با سردار رادان هماهنگی می‎کردید. برنامه‎هاتان را به ایشان اعلام می‎کردید تا ایشان هم از رهبری کسب تکلیف کند. بعد با همکاری هم انقلاب سوم راه می‎انداختید. در سفارتخانه را گل می‎گرفتید.

 شما چه سالی رفتید در سفارتخانه را گل بگیرید؟
همان سالی که سلمان رشدی آن غلط اضافه را کرد. بچه‎‎های حزب‎الله جلوی در سفارتخانه انگلیس جمع شدند. من هم گل و آجر بردم در سفارتخانه را گل بگیرم.
سردار ابوالفتحی گفت: حاجی چه‎کار می‎خواهید بکنید؟
گفتم: «با اجازت اومدم در این سفارتخانه را گل بگیرم.»
داد می‎زدم در این سفارتخانه را باید گل گرفت. این‎‎ها تا کی باید به جهان آقایی کنند؟!
سردار ابوالفتحی گفت: «داد نزن. ناراحت نشو! نه حاجی! برای نظام مسأله سیاسی می‎شود، برای نظام بد می‎شود، این کار را نکنید.»
 گفتم: «خیلی خوب، جنابعالی رئیس پلیس هستید. چون شما به ما احترام گذاشتید، ما هم به شما احترام می‎گذاریم و این کار را نمی‎کنیم.»

با تقلید از فیلم «توپ‎‎های ناوارو» آرتیو را کشتم

 حاج آقا اگر اجازه بدهید از همین انگلیس شروع کنیم. شما در تاریخچه مبارزاتتان، با انگلیسی‎‎ها خیلی در افتادید. از اولین‎باری که با انگلیسی‎‎ها درگیر شدید بگویید.
دوران آقای علم‎الهدی امام جمعه اهواز، من بچه بودم. شش هفت ساله بیشتر نبودم. آن روز‎ها، در راه‎آهن اهواز دست فروشی می‎کردم. آدامس و سیگار می‎فروختم و خرجی خانه را می‎دادم. ما یتیم بودیم.
یک افسر انگلیسی در اهواز زندگی می‎کرد به نام «آرتیو»، قد بلندی داشت و یک کلت هم به کمرش می‎بست. هر کسی را که می‎خواست می‎کشت! هیچ کس هم چیزی به او نمی‎گفت؛ یعنی هیچ‎کس جرأت نداشت.
یک روز جلوی چشم همه مردم در راه‎آهن یک مادری را با بچه کوچکش از قطار پرت کرد پایین و با اسلحه‎اش کشت‎شان. من همان روز تصمیم گرفتم او را بکشم. خودم هم با او درگیر شده بودم.
 رفتم در خانه آقای علم‎الهدی و به زور داخل رفتم. رفتم خدمت ایشان و گفتم: آقا اجازه بدهید من «آرتیو» را بکشم.
یک نگاهی به من کرد و دستی به سرم کشید و گفت: «تو هنوز جغله‎ای!»
پرسید خانه‎تان کجاست؟ گفتم در لشکر آباد زندگی می‎کنیم.
گفت آخر چطور می‎کشی‎اش؟
گفتم از روی فیلم «توپ‎‎های ناوارو» یاد گرفته‎ام چطور بکشم.
گفت: «به امید خدا، فقط خودت را بپا»
رفتم «علی‎ابن‎مهزیار» اهواز و از خدا خواستم کمک کند ان‎شاءالله بتوانم این کار را انجام دهم. به علی‎ابن‎مهزیار گفتم: «یا علی‎ابن‎مهزیار! بخشی یه بچه یتیم اومده پیشت، ازت کمک می‎خواد. ‎ای خدا تو حامی مایی، راهنماییم کن.»
از زیارت آمدم رفتم بندر شاپور. دیدم آن‎جا یک گروه از آمریکایی‎‎ها کنار شط نشسته‎اند و غذا و مشروب می‎خورند و نخی را می‎بندند به دینامیتی که می‎گذارند داخل بطری و می‎اندازند داخل شط. بعد از چند لحظه بطری منفجر می‎شود و ماهی‎‎های مرده از انفجار، می‎آیند روی آب؛ آمریکایی‎‎ها هم می‎پرند داخل آب و ماهی‎‎ها را می‎گیرند.
 من هم لخت شدم پریدم داخل آب. از روی فیلم «تارزان در آمریکا» یاد گرفته بودم چطور شنا کنم، رفتم کمکشان، آن‎‎ها هم خوششان آمد.
 دست بلند کردند که «Chicco! Chicco! very very good!» از من خوش‎شان آمد. یک شکلات کاکائویی با مغز بادام دادند به من بخورم، کاکائو رو خوردم (عجب کاکائویی بود! هنوز مزه‎اش تو دهنمه) و خودم را رساندم به صندوقی که دینامیت‎‎ها در آن بود. سه چهار تا از دینامیت‎‎ها را دادم به آن‎‎ها تا کارشان را ادامه دهند، دستی هم به سر من کشیدند.
دو تا از دینامیت‎‎ها را داخل خاک پنهان کردم. کارشان که تمام شد، بلند شدند و گفتند «let’s go» یعنی برویم. من هم بلند شدم. جعبه خالی را نشان‎شان دادم و دست‎هایم را به هم مالیدم، یعنی دینامیت‎‎ها تمام شد. خدایی شد که نفهمیدند.
 آمریکایی‎‎ها که رفتند، دینامیت‎‎ها را گذاشتم داخل لیفه شلوارم و رفتم سمت راه‎‎آهن.
 یک مقوا داشتم در راه‎آهن که روی آن می‎خوابیدم. به خدا گفتم: «خدایا بخشی مقوایی آمد. ذبیح الله مقوایی آمد. خدایا کمکش کن.» گریه می‎کردم و با خدا حرف می‎زدم.
آرتیو به همراه یک آمریکایی آمد و رفتند داخل رستوران راه‎آهن، من خودم را رساندم به ماشین‎شان که یک لندرور بود.
دینامیت‎‎ها را بستم زیر گیربکس ماشین، همان‎جایی که می‎چرخید و با آتش سیگار روشنش کردم. عجب دلی به من داده بود خدا! عجب عقلی به من داده بود خدا!
آرتیو به‎همراه یک آمریکایی در حالی‎که مست بودند و تلو‎تلو می‎خوردند آمدند سوار ماشین شدند و رفتند.
من هم ناامیدانه چندبار برگشتم نگاه کردم که ببینم خبری می‎شود یا نه؟ با خودم حرف می‎زدم که ای خدا این‎همه زحمت کشیدم چه شد؟ تو را قسم می‎دهم به ملائکه خودت که جواب من را بده.
 سر پیچ خیابان یک‎دفعه دینامیت‎‎ها منفجر شد. لندرور رفت روی هوا.
  تا منزل آقای علم‎الهدی دویدم. در را که باز کردند بلند گفتم: «به آقا بگویید من کشتم! من چهار نفر را کشتم.»
 گفتند این بچه دیوانه شده! رفتم داخل یک لیوان شربت خیار و سکنجبین به من دادند خوردم تا حالم جا بیاید. عجب شربتی بود!
 برای آقای علم‎الهدی گفتم از روی فیلم توپ‎‎های ناوارو چه‎کار‎هایی کردم. حالا آمدم خدمت شما.
 آقا زنگ زد به شهربانی و پرسید چه خبر شده است؟ شهربانی گفت: «ستون پنج آلمان‎‎ها ماشین لندرور انگلیسی‎‎ها را منفجر کرد». زمان جنگ جهانی دوم بود دیگر، هر اتفاقی برای متفقین می‎افتاد به نام آلمان‎‎ها می‎زدند.
مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت

 فعالیت‎‎های انقلابی‎تان از همان‎جا شکل گرفت؟
از آن‎جا دیگر مرا شناختند و زیر نظر آقای علم‎الهدی کار می‎کردم. بعدش هم که با بچه‎‎های حزب «ندای اسلام» که آن‎‎ها هم زیر نظر آقای علم‎الهدی بودند، کار کردم.

 چند سال در اهواز بودید؟ فعالیت‎‎های انقلابی‎تان فقط در اهواز بود؟
دو سال اهواز بودیم، از سال 1324 تا 1326. بعد از اهواز آمدیم لرستان، پلدختر. آن‎جا هم مبارز‎هایی بودند که با آمریکایی‎‎ها و انگلیسی‎‎ها می‎جنگیدند. مدتی هم با آن‎‎ها بودم.
مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت. گلنگدنش هم نقره‎ای بود. من همیشه با همین تفنگ بازی می‎کردم. می‎زدیم، گیرمان هم نمی‎آوردند، چریک بودیم دیگر. هرکاری که در سینما می‎کردند، ما هم یاد می‎گرفتیم و در همان منطقه پیاده می‎کردیم.
 بعد از لرستان دیگر کجا فعالیت کردید؟
بعد از لرستان آمدیم تهران و از آن‎جا با بچه‎‎های موتلفه کارم را ادامه دادم.
 خانه‎مان در میدان خراسان بود. یک روز رفته بودم میدان قیاسی نان بخرم. شهید نواب صفوی از کوچه کنار نانوایی آمدند بیرون و من اولین‎بار ایشان را آن‎جا دیدم.
شهید نواب مرد بود. حرف که می‎زد، پای حرفش می‎ماند و حتما آن را عملی می‎کرد. خیلی چیز‎ها از او یاد گرفتم.

 با بچه‎‎های فداییان چه‎کار‎هایی کردید؟
آن موقع بچه‎‎های فداییان اسلام بنده را زیر نظر داشتند. چون بچه زرنگی بودم، سریع مرا جذب کردند. آمدند و من را دیدند، تحویلم گرفتند.
 جربزه‎ام را که دیدند، گفتند: می‎خواهیم یک کار بزرگ انجام بدهی.
می‎خواستند چند نفری برویم و انبار آمریکایی‎‎ها را که نزدیک لوکوموتیو‎ها بود، منفجر کنیم. گفتم: مثل همان زن، در فیلم توپ‎‎های ناوارو؟
گفتند: آره!
تونل کندیم و جعبه‎‎های مواد منفجره را داخلش گذاشتیم، خلاصه این‎که راه‎آهن را آتش زدیم.
 
 حاجی، شما قبل از پیروزی انقلاب زندان هم رفتید؟
بچه که بودم مجسمه رضاشاه را در راه‎آهن کندیم، انداختیم پایین. من سر اسب مجسمه را برداشتم بردم قهوه خانه «حسین ترک» پنهان کردم. سر قضیه مجسمه مرا گرفتند بردند قزل قلعه، بد جوری اذیتم کردند. آن‎قدر شکنجه‎ام کردند تا از هوش رفتم.

 12 بهمن، وقتی امام آمدند کجا بودید؟
در کمیته استقبال بودم. پنج روز قبل از این‎که امام بیایند، رفتیم بهشت زهرا ماندیم تا امام تشریف بیاورند.

 فعالیت‎تان در جبهه‎ها از کجا شروع شد؟
من به‎همراه شهید محمدرضا، شهید عباس و دختر‎ها رفتیم فرمانداری کرج، پایگاه «المراقبون»، اسممان را نوشتیم برای جبهه. سال 60 رفتم سوسنگرد.

 از حال و هوای شهدای‎تان کمی بگویید.
 عباس و رضا خیلی کار می‎کردند. روحشان شاد...
 همان زمان، شهید رضا نماز شب می‎خواند. من را هم برای نماز صدا می‎کرد، می‎گفت: «بابا بلند شو نماز شب بخون، اگر نماز شب نخونیم آدم نمی‎شیم.»
 
 کجا آموزش نظامی دیدید؟
اصفهان. اولین دوره آموزشی رفتیم اصفهان، دروازه شیراز.

 خاطره‎ای از آن‎جا دارید؟
آن‎جا مانور کمین و ضد‎کمین گذاشتند، من هم شرکت کردم. خیلی فضول و شیطان بودم! می‎خواستم از هر چیزی سر در بیاورم! رفتم دنبال منافقین، سر خوردم، افتادم و پایم شکست .
 به بچه‎‎ها گفتم: «من پام شکسته! تفنگمو بگذارید روی پام منو ببرید.» بی‎سیم زدند با هلی‎کوپتر آمدند مرا بردند بیمارستان پاهایم را گچ گرفتند. دکتر گفت نباید تکان بخوری! گفتم من باید با این پای گچی بزنم توی سر صدام. من باید بروم. هر چقدر مرا نگه دارید، من نمی‎ایستم.

 حاجی چرا به شما می‎گویند حاجی گرینوف؟
چون من هرجا می‎روم اسلحه گرینوفم را هم با خودم می‎‎برم.

 حاجی این گرینوفی که همیشه دست شماست از کجا آوردید؟
این اسلحه غنیمت شهیدم عباس است. پسرم عباس در ارتفاعات «کانی‎مانگا» بی‎سیم‎چی «سعید قاسمی» بود. پسرم این اسلحه را بعد از کشتن عراقی‎‎ها غنیمت گرفت. امام اجازه دادند تا این اسلحه دست من باقی بماند.

به هادی غفاری گفتم بی غیرت زن و بچه ات را ول کردی فرار می کنی!

 ظاهرا شما در حج سال 66 هم جانباز شدید؟ از حج آن سال بگویید.
سال 66 من و حاج خانم با هم در حج بودیم. این حاج خانم سه بار با ما حج آمد آن سال هم با ما آمد حج.
 قبل از شروع برنامه برائت از مشرکین، به حاج خانم گفتم من شعار می‎دهم تو هم باید با من بیایی. حاج خانم گفت هر کجا بروید من هم با شما می‎آیم. آخر شهید محمدرضا وصیت کرده بود که بابایم را تنها نگذارید.
 رفتیم قبرستان بقیع. خدا لعنت کند برخی‎‎ها را که باعث عقب‎ماندگی ما شدند. کروبی آمد صحبت کرد، وزیر شعار هم آمد و گفت توجه بفرمائید شعار‎های غیر از میکرفون را کسی تکرار نکند؛ منظورش شعار‎های من بود.
جمع شدیم جلوی شهرداری سعودی‎ها. ساختمان چهار طبقه‎ای بود. من پرچم «لا اله الا الله محمد رسول‎الله» دستم بود.
 مردم آمدند دور ما جمع شدند. بالای ساختمان پرچم آمریکا نصب کرده بودند. من گفتم باید بروم آن بالا پرچم را بکشم پایین؛ برای ما ایرانی‎‎های با غیرت‎‎ ننگ است که ما این‎جا برنامه برائت از مشرکین برگزار کنیم، بعد این‎ها پرچم آمریکا را بگذارند آن بالا! من می‎روم بالا و هر طوری که شده پرچم آمریکا را می‎آورم پایین.
 یک ساختمان نیمه‎کاره و تیرآهن، بغل همین ساختمان چهار طبقه بود. از تیر آهن گرفتم رفتم بالا، مردم شروع کردند به صلوات فرستادن. رفتم پشت بام، سعودی‎‎ها با جرثقیل آمدند مرا بگیرند منم میله آهنی را گرفتم سر خوردم آمدم پآیین؛ خانم‎‎های کویتی آمدند دور و برم چادرهای‎شان را گرفتند دور من، من هم با کمک این خانم‎‎ها در رفتم.

 از همان‎جا شلوغ شد؟ به‎جز شما چه چهره‎‎های دیگری بودند؟
دم قبرستان بقیع دیگر شلوغ شد. تو شلوغی‎‎ها «ماشاءالله، حزب‎الله» را شروع کردیم. من پرچم گرفتم از بالای سردر بقیع رفتم بالا، پرچم را بالا گرفتم، مردم شروع کردند به شعار دادن: «الله اکبر، خمینی رهبر». شرطه‎‎ها دست پاچه شدند.
بچه‎‎ها همه بودند علی فضلی، حسین الله کرم، شهید صیاد. دم پل هجوم آوردند به ما، دیدم هادی غفاری دارد فرار می‎کند. گفت: «جلو نرید مردم را کشتند!»
 من گفتم: «تو کجا می‎روی؟ بی‎غیرت زن و بچه مردم زیر دست و پا افتاده‎اند تو ول کردی، داری در می‎ری!»
 بعد پرچم گرفتم و شروع کردم به تاب دادن و گفتن این ذکر که «لبیک، الهم لبیک، لا شریک لک لبیک، ان الحمد و...»
با چوب افتادم به‎جان شرطه‎ها، چوب به هر کسی می‎خورد، می‎افتاد زمین. وسط میدان تیرم زدند. یک گلوله به پایم خورد.

 بعد از همین حج، دیدار امام هم تشریف بردید؟
 بله. رفتیم خدمت امام. امام فرمودند: «تیرت زده‎اند، درد نمی‎کند؟»
گفتم: «نه آقا درد این است که ما مشرکین را ول کنیم و این سعودی‎‎های لعنتی، تبت یدی ابی لهب بیایند بر ما حاکم شوند.»
امام سری تکان داد و گفت خدا حفظت کند.

اولین بار در میدان صبح‎گاه دوکوهه گفتم «ماشاءالله، حزب‎الله» که بچه‎‎ها را چشم نکنند

 با امام بازهم خاطره دارید؟
بله. یک درخت گیلاس ته همین باغ بود. ته همین حیاط. گیلاس‎‎های سفید می‎داد عین انگور. یک صندوق بردم برای امام. ظاهرا تا چشم امام به گیلاس‎‎ها افتاد از سید احمد آقا پرسیده‎اند، حاج بخشی آمده است؟ بیاریدش من ببینمش.
آمدند پیش من و گفتند حضرت امام می‎خواهدت.
رفتم سلام کردم. دست امام را بوسیدم. امام فرمودند: «حاجی بنشین چایی بخور.»
یک استکان از این استکان‎‎های کمر باریک چایی آوردند. امام فرمودند: «از این‎که برای من آوردی برای بچه‎‎های من هم می‎بری؟»
گفتم: «حضرت امام! ماشین الان در باغ است و آقای اسدی دارد برای رزمنده‎‎ها گیلاس می‎چیند. فردا صبح گیلاس‎ها را داخل نایلون می‎کنم، داخل دیگ یخ می‎گذارم، تگری شوند. فردا می‎دهم به رزمنده‎‎ها داد می‎زنم: رزمنده گیلاس بخور، تانک رو بزن!
آن‎ها می‎گویند: می‎زنیم می‎زنیم؛ می‎گویم: بزن بزن، دومی را بزن، صدام را بزن، ریگان را بزن، لعنت بر پدر صدام.
امام ایستاده بودند و می‎خندیدند. گفتند: «فیلمت را دیدم خدا عمرت بدهد. تو روحیه این بچه‎‎ها هستی.»
 به حضرت امام گفتم این‎ها نوه‎‎های من هستند، من بابابزرگ این‎ها هستم.
امام فرمود: «خدا نگهدارت باشد. خدا عاقبتت را به خیر کند. بارک الله.»
  حاج آقا، «ماشاءالله، حزب‎الله» را از کجا آوردید؟ همه شعار‎هایی که می‎دهید کار خودتان است؟
خدا گذاشت دهان‎مان، معلم من خداست. شب که نماز می‎خوانم، می‎گویم خدایا من هیچ‎چیز بلد نیستم. خدایا زندگی‎ام را سپردم به تو، بچه‎هایم را سپردم به تو. خدایا راهنمایی‎ام کن.
  اولین‎بار شعار «ماشاءالله، حزب‎الله» را کجا گفتید؟
دوکوهه. بچه‎ها دور میدان صبح‎گاه دوکوهه می‎دویدند. این را می‎گفتم که بچه‎‎ها را چشم نکنند.
  به غیر از «ماشاءالله، حزب‎الله» دیگر چه شعار‎هایی دارید که معمولا آن‎‎ها را همیشه تکرار می‎کنید؟
یک‎دفعه، دو تا لشکر محمد رسول‎الله و لشگر سیدالشهدا رفته بودیم دیدار امام. داد زدم کجا می‎رید؟ بچه‎ها گفتند: کربلا؛ با کی می‎رید؟ روح‎الله؛ مارو هم ببر، بچه‎ها گفتند: جا نداریم جا نداریم! گفتم: بی‎خود جا ندارید! منم نمیام، منم نمیام
امام ایستاد به خندیدن. خیلی خنده‎اش گرفت، دستمال را درآورد گرفت جلوی صورتش. بعد از سخنرانی مرا بردند خدمت حضرت امام.
امام پرسیدند: «حاجی بخشی، چرا می‎گویند جا نداریم؟»
 گفتم این شعاری است که ما وقتی می‎خواهیم حمله کنیم به عراق می‎گوییم. رزمنده‎‎ها با من شوخی می‎کنند. امام باز آن‎جا فرمودند: «بارک‎الله. دیدم فیلم‎هایت را، تو روحیه این بچه‎هایی، روحیه این رزمنده‎هایی، خدا عاقبتت را به خیر کند.»
آقای خلخالی هم ایستاده بود، گفت: حاجی بس است. امام خسته است. بعدا آقای خلخالی به من گفت من تا حالا خنده امام را این‎طور ندیده بودم. بعد دستور داد هر وقت حاجی بخشی آمد جماران، بیاورید خدمت امام؛ حضرت امام فرموده‎اند هر وقت حاجی بخشی آمد بیاوریدش من ببینمش.
به آقای خامنه ای گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت می‎ایستیم!»

 با حضرت آقا هم خاطره دارید؟
آقای خامنه‎ای اول که رهبر شدند آمدند خانه حضرت امام، من هم آن‎جا بودم. ایشان را که دیدم گفتم: «حضرت آیت‎الله خامنه‎ای از امروز مسئولیتت بیشتر شده است؛ از امروز شده‎اید رهبر. تا مادامی که در خط امام باشید جان و خون‎مان را پای شما می‎ریزیم.»
 خندیدند و گفتند: «خیلی ممنونم»
گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت می‎ایستیم.»
گفت: «بارک‎الله قانون هم همین است. نه، ما خط امامی هستیم»
 گرفت من را ماچ کرد گفت: «بارک الله»
بلند گفتم: «تا خون در رگ ماست، خامنه‎ای رهبر ماست.»

 زمان فتنه 88 کجا بودید؟
ای داد بیداد! زمانی‎که ما سالم بودیم، جرأت نمی‎کردند پیدای‎شان بشود. می‎آمدیم شعار می‎دادیم «ماشاءالله، حزب‎الله» بچه‎ها را جمع می‎کردیم. جرأت نمی‎کردند بیایند جلو. می‎گفتند حاجی بخشی آمده.
من بیمارستان بستری بودم. رفته بودم کما. به هوش که آمدم بچه‎ها چیزی به من نگفتند که بیرون چه خبر است. تا این‎که مرخص شدم و وقت برگشتن به خانه یک‎چیز‎هایی را متوجه شدم.
 این‎‎ها در این فتنه‎‎ها خون به دل این سید کردند. موسوی که استعفا داد، آمد دفتر سیداحمد، من هم آن‎جا بودم. گفتم: «خجالت نکشیدی آمده‎ای این‎جا؟! الان وقت استعفا دادن است. الان باید بازوی امام باشید بی‎غیرت‎ها! چه می‎خواهید از جان حضرت امام؟»
  چیزی نداشت بگوید؟
چه داشت بگوید همه‎چیزش را از مردم داشت. شغل به او دادیم، خون دادیم، نیرو دادیم. او چه به ما داد؟ وسط جنگ استعفا داد رفت. کروبی چه داد به این مملکت؟
 دختر حاجی می‎گوید: «در همان ایام فتنه، بعد از مرخص شدن از بیمارستان، یک روز دیدیم حاجی سوار موتور شدند با یکی از بچه‎‎ها می‎خواهند بروند تهران. گفتیم: حاجی شما حال‎تان مساعد نیست؛ گفت: آقا به کمک نیاز دارد، تنهاست. بسیجی‎ها باید وارد بشوند.»
اگر سرخ پوستها و مردم آمریکا هم بیدار شوند،آمریکا را می گیریم

 حاجی، اگر آمریکا حمله کند چه‎کار می‎کنید؟
آمریکا غیرتش را ندارد. جرأت نمی‎کند. البته امت حزب‎الله همه‎جا هستند. بالاخره کاخ سفید را هم می‎گیرند! اما اگر به سرش بزند عملیات استشهادی می‎روم با همین‎حال مریضم.  یواش یواش، إن‎شاءالله اگر سرخ‎پوست‎‎های آمریکا، مردم آمریکا هم حمله کنند، مثل مردم منطقه بیدار شوند، یواش‎یواش کاخ سفید را می‎گیریم. از من به شما جوونا یه نوید: «آمریکا از بین رفتنیه». به همین زودی‎‎ها از بین می‎رود إن‎شاءالله.

- تب و لرز

تب رفتن خیلی ها رو گرفته ولی من روزی چند تا استامینوفن میخورم که منو نگیره.دلایلش هم به خودم مربوطه ولی خلاصه ش اینه که از وقتی فهمیدم فعالان سیاسی و روزنامه نگارها بعد از آزاد شدن از زندان به خرج دولت به اروپا یا امریکا مهاجرت می کنن فهمیدم که یک کسانی حس می کنن جا براشون تنگ شده و دارن هرکی غیر خودشون رو میندازن بیرون تا سرخر نداشته باشن.پس من فعلن جایی نمیرم ولی خب دیگران رو نمیشه اینجوری توجیه کرد. 
امیر اوایل تابستون بود که رفت کانادا. مجید دو ماه قبل زنگ زد و خداحافظی کرد و رفت آلمان.توی فیس بوک دیدم آزاده و شوهرش هم گویا رفتن. پدرام و منیر هم چند وقتیه خبریشون نیست . مجید هم که کار و زندگی را ول کرده و کلاس زبان میره و تا چند ماه دیگه استرالیاست.خلاصه که بیشتر شبیه تبه.
هیچکدوم دلیل قانع کننده ای برای من نتونستن بیارن. امیر که یک زمانی آرزو می کرد توی پتروشیمی استخدام بشه ولی همچین که ال-ای-بی استخدام شد، یکی - دوسالی موند و زد تو کار پیمونکاری بعد رفت جای دیگه و بعد جای دیگه. حالا هم کانادا. بعدش کجا ؟ خدا میدونه. تغییر خوبه. پیشرفت از اون بهتره ولی به شرطی که با این شاخه اون شاخه پریدن اشتباه نگیریم - کاری که علی کرد الان هم فکر کنم پشیمونه.مجید هم روزیکه تلفن زد و برای رفتن به آلمان خداحافظی کرد اعتراف کرد که یکی از رفقاش بهش گفته بیا و اونم سر یک ماه جمع کرده و داره میره (انگیزه منگیزه یوخ! به عبارتی بار خورد رفت) و بعدش که توی فیس بوک دیدمش گفت فعلن نشستم زبان میخونم ببینم چکاری میتونم گیر بیارم( زندگی هم که خب توی این تحولات بزرگ گاهی صدمه های غیر قابل ترمیمی میخوره)!
راجع به پدرام و منیر نظری ندارم. ولی مجید داشت میرفت که بتونه یک کار با در آمد 2-3هزاردلار گیر بیاره.وقتی خوب نگاهش کردم و مطمئن شدم که سر کارم نذاشته بهش گفتم مجید تو، این درآمد رو، شاید هم بیشترش رو توی ایران هم داری ولی قبول نکرد.دلایلی مثل حجاب و گشت و پارتی و تفریح وآزادی و این چرت و پرتا هم تو کت من نمیره.خلاصه که سرسختانه میگم که تبه و باید فروکش کنه. بعد ، سر فرصت و با عقل و درایت تصمیم گرفت.
گفتم مجید؛ یاد یک خاطره ای افتادم که خالی از لطف نیست. مجید (همون که میخواد استرالیا بره) مثل خودم مهندس پروژه ایه. باهم تو بندر عباس آشنا شدیم. 4-5 سالی از من بزرگتره و پاسداران زندگی میکنه.سالها پیش زمانی که تو پروژه ای تو خوزستان کار میکرد اتفاق جالبی براش افتاده بود که سعی می کنم توی پست بعدی اونو تعریف کنم.(دعا کنید اینترنت قطع نشه!)

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

- اتاق بی در

در را پشت سرم بستم و کلید را چرخاندم و برگشتم توی راه پله.سوز سردی می آمد.دکمه پالتو را بستم و یقه را بالا دادم.توی جیبم دنبال دسته کلید ماشین می گشتم که رسیدم توی کوچه. باد ، دانه های ریز آبدار یخی را توی صورت می پاشید.کوچه با این سوز سرما تاریکتر از هر شب به نظر می رسد.کسی آن اطراف نیست.می چپم توی ماشین و راه می افتم.چراغ ماشین که روشن می شود تازه معلوم می شود که دارد برف دانه ریزی می بارد.رادیوی ماشین دارد موزیک ملایمی با تم اصلی پیانو پخش می کند.توی بزرگراه هستم.نور بالا میزنم تا برف بیشتر پیدا باشد.ضربات کلاویه با هجوم دانه های برف هارمونی غریبی دارد.
می روم تا نرسم.دوست دارم نرسم.این روزها باز توی چرخ فلک زمان افتاده ام.بی نتیجه می چرخد و تکراری است.گاهی این چرخ و فلک روزها و گاه هفته ها و به ندرت ماه ها طول میکشد.بلاتکلیف و پا در هوا.نمیدانی چه می شود. نمیدانی چه باید بکنی. خواب و بیداری - روز و شب - هیچ کدام فرقی نمی کند.فقط باید زمان بگذرد و در یک لحظه طلایی از این چرخ و فلک پرتاب بشوی بیرون و رخوت از عضلاتت بیرون برود.چهره ات نورانی بشود.حضورت پر انرژی باشد. ولی تا قبل از آن همه چیز خاکستری ست.همه جا بی روح است. همه ی راه ها بی انتها هستند.همه رنگ ها تهوع آورند.توی اتاقی گرفتاری که دری ندارد و تو هم نای تقلا کردن نداری.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

- ای آقااااا

حداقل حقوق کارگران در سال 90 = 330.000 تومان
قیمت دلار در فروردین ماه 90 (از این منبع) = 1125 تومان
قیمت دلار آخر وقت دیروز =  1600 تومان
293.3 = 1125 / 330,000
206.3 = 1600 / 330,000
87 = 206.3 - 293.3
30%=0.3 = 293.3 /87
!
پ .ن : همه این محاسبات برای 9 ماه از سال بود.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

- هذیان

امروز از صبح باران نم نم می بارید.روز اول ژانویه 2012 است و بلاتکلیف تر از همیشه. از یک طرف تنگه هرمز را می بندیم ولی نمی توانیم جلو سقوط ریال را ببندیم. دم دمای ظهر بود که توکیو لرزید.ما هم که همیشه می لرزیم: یا از سرما یا از تصور آینده ای که قرار است مثل کره شمالی باشد یا عراق و لیبی و ...
سکه اوج می گیرد و کسی به فکر نیست و ما در نهایت بلاهت صف می کشیم و می خریم و می فروشیم و سود می کنیم و جیب هایمان خالی تر می شود و نمی فهمیم.(نزاد پرست نیستم ولی )حتی به اندازه عرب ها هم نمی فهمیم.
علم اقتصاد که به قولی مال خر است و تازه ما از آن حتی به اندازه خر هم نمی دانیم ولی وقتی فیش حقوقی امسال (آری همین امسال)را پیش رویمان می گذاریم و به قیمت سکه یا دلار در فروردین ودر دیماه تقسیم می کنیم نمی فهمیم که چرا اینقدر اینجوری شده است!
یعنی تا آخر سال چه خاکی توی سر کی می شود؟یعنی اینکه می گفتند سال 2012 سال پایان است همین است؟