ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

- پوستین بعد از وصله!

وقتی صحبت از جنگ نرم می شود یاد اسلحه ای می افتم که بجای گلوله داخلش کِرم نرم کننده می ریزند ! در خبرهای این دو ساله زیاد از این اصطلاحات جدید شنیده ایم: انقلاب مخملی ، جنگ نرم  ، بر اندازی نرم و ... و ته همه این حرف ها یاد سریال دایی جان ناپلئون می افتم و پدر سوختگی های اسداله و بابای سعید که برای رسیدن به اهداف شخصی شان پیرمرد بیچاره را بازیچه  کرده بودند و تا مرز جنون رساندند و جالب قضیه وجود یک بابای ساده بی سواد متوهم مثل مش قاسم در این قضیه ست که هرچه می گویند نه تنها باور میکند بلکه می بیند ! و شباهت کلیه اتفاقات این چند ساله (حتی 30 سال اخیر) با جریان دایی جان ناپلئون.
خلاصه این آمادگی قوا برای جنگ نرم هم مصداق بارز توهمات دایی جان ناپلئونی آقایان و مش قاسم های نظام است که از ترس انتقام نبرد ممسنی و کازرون با دسته بیل بر بام منزل آقای بزرگ نگهبانی میدهند که مبادا هواپیماهای قشون انگلیس به اهداف شوم استعماریشان برسند.
حالا چقدر از کیسه بیت المال بی صاحبمان را برای این توهمات میخواهند خرج اهل بیت(!) بکنند، خدا می داند . اینگونه اقدامات نه از سر عقل و درایت که من باب ترس، تشدید میشوند و از همه جالب تر اینکه حکومتی که امیدی به حمایت دولت خارجی ندارد و هر دقیقه از جانبی دچار تهدید های سیاسی - اقتصادی - نظامی و ... است عوض اینکه حمایت مردمش را جلب کند در این وانفسای تهدیدهای خارجی به فکر ارتقای سطح فرهنگی شهرهای بزرگ افتاده و تمام قوا را برای طرح امنیت اجتماعی به میدان می آورد.
از مجموع اتفاقات و موضع گیری های داخلی و خارجی میتوان تنها به یک مدل رفتاری رسید : انتحار یا خودکشی!
در واقع حکومت از سال 84 که با حذف همه حامیان داخلی اش جریان جدید و نوپا و تند روی را روی کار آورد ؛ در مسیر نابودی قرار گرفته و صد البته ضربه ای که از دست بظاهر دوستان خورده است ، از دشمنان تا دندان مسلح نخورده است. اوج اشتباه حاکمیت آنجا بود که جریان فکری دوستان حکومت قصد داشت با اصلاح روند سیاست های داخلی و خارجی این حرکت محکوم به فنا را متوقف کرده و موجبات بقای حکومت را فراهم کند که متاسفانه با (بقول خودشان) مشت آهنین نظام مواجه شد و فعلن به سایه رفته و منتظر تصمیم های بعدی حاکمیت است. حال یا باید امیدوار باشیم که حاکمیت از در آشتی در آمده و جریان تند رو را از دور خارج کرده و به امید آشتی با ملت تن به تیغ اصلاحات بدهد یا اینکه سرسختی ها و لجبازی های حاکمیت در مسیر انتحاری ، کشور را دچار بحران هایی از قبیل جنگ های داخلی یا حمله خارجی و اشغال نظامی بکند. 
البته در این میان راه حل سومی هم ممکن است منجر به عاقبت بخیری ایران بشود و آن هم حذف ناگهانی مهره های سرسخت و جایگزینی با مهره های انعطاف پذیرتر است که البته در صورت عدم ظرافت در عمل به این روش می تواند جنگ داخلی و عدم امنیت را به همراه داشته باشد. اما آنچه مسلم است بهترین گزینه برای مردم ایران گزینه ایست که با کمترین مشکل در امنیت و روند جاری زندگی، منجر به عبور از وضعیت بحرانی کنونی و حرکت به سمت ثبات سیاسی - اقتصادی - اجتماعی بشود.
مَخلص کلام اینکه هنوز معتقد به اصلاحاتیم و ایمان داریم که عملی ترین و بهترین و عقلانی ترین روش تغییر در کلیه امور ؛ اصلاحات است و صد البته میدانیم که بهبود اوضاع در ایران نیازمند زمان است. هیچ انسان عاقلی نمیتواند تصور کند که یک شبه و یکماهه و یکساله بتوان این "پوستین کهنه" را نو کرد.الهی مباد ایران که ویران شود(حتی بیش از این!)

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

- بوش و ِگ

در خبر ها آمده بود که :
خاتمی : انشاءالله در این دوره از انتخابات شرکت خواهیم کرد.
خواستم بگم آقای خاتمی ؛ شما رو نمیدونم ولی جای انتخابات ما هنوز خوب نشده ، پس لطفن بفهمید چی می گید!

پ.ن : بوش وگ boosh-weg : همون سگ ساده لو لوک خوش شانس که قدرت تشخیص دوست و دشمن رو نداشت

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

- شرمنده

دو روز است که از صبح صفحه ادیتور وبلاگ را باز می کنم که پست جدیدی بنویسم ولی آخر سر چیز به درد بخوری به ذهنم نمیرسد.داشتم فکر میکردم که چرا ؟
دقت کردم و دیدم که این روزها زیاد حرف میزنم.شاید پرکاری چانه ، باعث کم کاری مغز شده! شاید تعدد موضوع باعث سردرگمی در انتخاب موضوع شده. شاید کم خوابی ها و فشار زیاد کاری و سفرهای پشت سر هم تمرکزم را بر هم زده. خلاصه دلیل برای کم کاری زیاد است ولی ولع نوشتن ، اشتهاییست سیری ناپذیر و در این میان شرمندگی من از دوستانی که بصورت روزانه سر میزنند و چیز دندان گیری نمی یابند.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

- از کجاش شروع کنیم؟

هر صفحه خبری را باز میکنی می بینی که کشور های غربی و حتی اسراییل با ترس از جنگ صحبت می کنند و اگر یکی از سیاستمداران شان دم از راه حل نظامی برای حل مشکل ایران می زند بقیه اندر مضرات این روش می گویند و دولت را به اندیشه بیشتر در این زمینه دعوت می کنند و در طرف مقابل سایت های خبری و سیاستمداران ما این برخورد غرب را به ترس از حمله نظامی و مشت آهنین ما تعبیر می کنند و سرخوشانه هر روز آمار جدیدی از توان نظامی و قدرت لایتناهی جمهوری اسلامی منتشر می کنند.
اما واقعیت چیست؟یعنی آنهمه تکنولوژی غرب وکشورهای قدرتمند عضو ناتو از رویارویی با ایران که یک کشور منزوی و تنها در دنیاست و آخرین تکنولوژی  نظامی اش حداقل سه دهه قبل ، از رده خارج شده است می ترسند؟ آیا شادی های خودی ها از ته دل است؟
عالم سیاست را که از آن سر در نمی آورم رها می کنم و در تخیلات خودم دنبال مشابه سازی می گردم.یاد این معتاد های کارتون خوابی می افتم که گاه از شدت ا ُور دوز یا خماری سر از خشونت بر می آورند و چاقو به دست ، به تهدید رهگذران می پردازند.رهگذران - چه مرد و چه زن - با ترس از او فرار می کنند و دور می شوند.نه اینکه کسی نتواند او را سر جای خود بنشاند. بلکه همه میدانند که این معتاد دیوانه چیزی برای از دست دادن ندارد ولی تک تک مردمانی که از او فرار می کنند حتی از دست زدن به او کراهت دارند.کثیف است. مریض است. دیوانه است.
وقتی به جنجال های این چند ساله (84 به بعد) وخصوصن جنجال های اخیر نگاه می کنم ایران عزیز را در کسوت همان معتاد دیوانه می بینم.ما از بین راه های مختلفی که برای سرشناس شدن وجود دارد بی آبرو ترین راه و شرم آورترین راه را بر گزیدیم. راه لات بازی وگردن کشی بین المللی و صد البته هم پالکی هایمان هم مشتی لات بی سروپا مثل اسد و پوتین و هو جین تائو و چاوز و .... می باشند.
اما راه چاره چیست؟ سوالی که کمتر به ذهن متبادر می شود و اگر جایی بپرسیم هم همه به فکر نوعی رفرم می افتیم و کمتر به این می اندیشیم که اینان که اکنون قداره در دست از سردر سفارت یک کشور اروپایی بالا می روند و از آن بدتر کسانی که به بعنوان نماینده ما در مجلس ، عمل قبیح قداره کشان را تحسین می کنند و از آن بدتر آن بزرگانی که ساکت می نشینند و چیزی نمی گویند همه وهمه آینه اعمال و کردار ما هستند. 
هیچ فکر کرده ایم که چرا اگر معلم کلاس  دوم ابتدایی سر کلاس صابون را با "سین" بنویسد کودکان 8 ساله اعتراض می کنند ولی اگر کسی بر منبر هر چه بگوید حتی پیران خردمند و عالمان اندیشند به خود زحمت اعتراض و تصحیح خطا های خطیب را نمیدهند؟ وقتی چنین می کنیم ، چنین می بینیم.
هفته پیش با دوستی در مورد تغییر در روش زندگی صحبت می کردم. چکیده کلام این بود. اگر برای تغییر زندگیمان بخواهیم تمام محیط اطرافمان را تغییر بدهیم گران ترین روش و سخت ترین مسیر را انتخاب کرده ایم ولی اگر این تغییر را از درون خودمان شروع کنیم یک روز به خودمان می آییم و می بینیم که تمام زندگی و محیط اطراف و همه چیزمان تغییر کرده است.دوستم می گفت مثلن وقتی میخواهم کارم را عوض کنم دنبال آگهی استخدام نمی گردم بلکه به مشاور مراجعه می کنم. بعد از مدتی میبینم شغلم عوض شده و با شرایط بهتری دارم کار میکنم. وقتی دوستم این تئوری را برایم تشریح می کرد یاد حکایتی افتادم:
پادشاهی مرضی عجیب گرفت و بر بستر بیماری افتاد و هر روز حالش بدتر و بدتر می شد و پزشکان از علاجش ناتوان بودند. حکیمی در آن شهر پیدا شد و پادشاه را دید و گفت که شاه به رنگ ها حساسیت دارد. تنها رنگی که برایش ضرر ندارد سبز است. چند روزی امتحان کردند و دیدند حکیم راست می گوید.حکیم رفت و پادشاه دستور داد کاخ او را سبز کردند و اسباب داخل کاخ را عوض کردند و خدم و حشم شاه لباس سبز پوشیدند و هر که برای دیدار شاه می آمد قبای سبز می پوشید و خلاصه دنیایی را عوض کردند تا شاه سلامتش را باز یابد. سالها بعد حکیم دوباره به آن شهر آمد و شاه برای تشکر او را به قصر دعوت کرد. حکیم از دیدن آنهمه سبزی تعجب کرد و شاه که تعجب حکیم را دید گفت: تشخیصت درست بود و نجاتم دادی ولی خرج این درمان ، خزانه ما را خالی کرد. حکیم متفکرانه سری تکان داد و گفت : پادشاه بجای این همه تغییر در اطراف می توانستند با عینک سبزی خود را درمان کنند و این همه زحمت برای خود و دیگران ایجاد نکنند!
حال بیاییم برای تغییر در حال و روز ایران عزیز راحت ترین و اصولی ترین و عاقلانه ترین راه را انتخاب کنیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

- کار کار اینگیلیساس

از هفته پیش تا حالا تمام ابزار و ادوات مارگیری و فالگیری و کف بینی و کف زنی و کف کنی و...خلاصه هر فوت وفنی بلد بودم را ردیف کردم که از این آش شله قلمکاری که در باغ قلهک بار گذاشته اند سر در بیاورم ولی شما که غریبه نیستید ، هنوز سر در نیاورده ام که آیا کدام شاخه از علوم انسانی یا حیوانی یا گیاهی یا... توجیه کننده آن لئاندرتال بالای سردر سفارت بود که کتش را در میاورد و به دل جمع ، قفل در سفارت را مثل قفل طویله پدرش باز می کرد و قاب عکس ملکه را در هوا می چرخاند.
سر راه ، همین کله سحر روز شنبه ، زیر پل سعادت آباد داشتم از تاکسی پیاده می شدم که فیس تو فیس با مش قاسم شدم و بعد سلام و چاق سلامتی با اون مرحوم ! ازش پرسیدم: مش قاسم تو میگی آخه توی این شرایطی که با وجود فروش نفت 108 دلاری تاسیزدهم برج مواجب خفه کردن ملت را نداریم به حسابشون بریزیم و از طرفی تمام مملکت عملن تعطیل شده و هر روز دلمون میلرزه که بنزین 1000تومن بشه یا همین 700بمونه و بیکاری و اعتصاب و چه و چه و چه  کدوم احمقی افسار این احمق ها را پاره کرد و انداختشون توی سفارت انگلیس ؟
مش قاسم مثل یک دکتر متخصص مهندس تحلیلگر(!) کلاهش رو روی سرش جابجا کرد و با همون لحن همیشگی ش گفت : بابام جان هی ی ی ! هنوز زوده شما ای ی ی اینگیلیسا رو بشناسی.
تازه داشت موتور مش قاسم روشن میشد که ندایی از آسمون اومد که : " قاااااسم خفه شو".و مش قاسم " بله آقا" یی گفت و توی اولین مسافرکش خط نیایش - ولیعصر پرید و رفت.
از سر صبح تا حالا دغدغه دونستن تحلیل مش قاسم هم به دغدغه فهمیدن دلیل  حمله چماقداران نظام اضافه شده . یعنی قاسم میخواست بگه این کار هم کار انگیلیساست؟ یا برای اولین بار مش قاسم هم معتقده که کار انگلیسا نیست؟ شما چی میگید؟