ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

X سالار

بيولوژيستي مي گفت : بر اساس تحقيقات جديد كروموزوم Y در حال ضعيف شدنه و اين يعني مردهاي امروزي مثل قديما خيلي هم مرد نيستن. تازه احتمالن به زودي نسل مردها منقرض ميشه و جهان به تسخير خانمها در مياد!
به عنوان يك مرد هرگونه شايعه در اين زمينه را شديدن تكذيب كرده و اعلام ميدارم كه ما همچنان قوي و قدرتمند از سنگر مردانه خودمان ...
-  باز دوباره رفتي نشستي پاي اين كوفتي.پاشو ظرفا رو بشور. شام شب هم اگه دير بشه من يكي فست فود نمي خورما. گفته باشم!
-چشم خانوم . چشم. اطاعت. اساعه مشغول ميشم!
... بله عرض ميكردم كه مرد اونيه كه حرف - حرف زنش باشه!!!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

آلزایمر

این بار جزو آخرین دفعاتیست که به بندر میروم. اینطور که از جلسه این هفته بر می آمد کم کم دارد مشکل حل میشود و نمی دانم خوشبختانه یا متاسفانه دیگر ماموریت بندر عباس از لیست سفرهایم حذف می شود. شهر قشنگیست و به قول مردمانش "خاکش عجیب شور است".دیشب که رسیدم دم سالن فرودگاه همکارم که زودتر از من رسیده بود و کارت  پرواز را گرفته بود با طعنه و کمی ترس گفت: این بزمجه امور اداري آخرش کار خودشو کرد. اِیر توره.پدر سگا توپولوف فرستادن.کلکمون کنده ست.
ته دلم خالی شد. یاد خواب های پریشان شب قبل افتادم. موقع خروج از سالن ترانزیت نگاهم به آسمان ابری بندر افتاد و رعد و برقهای دور دست که داشت به شهر نزدیک میشد. پرنده مرگ مثل کرکس زشت گوشه فرودگاه داشت زوزه می کشید و هیکل نتراشیده اش را به رخ می کشید. با اکراه از پلکان بالا رفتم و ردیف 29 نشستم.یک دوجین زن و دختر ردیف جلوی و پشت سرم را پر کرده بودند و هنوز جا گیر نشده هواپیما را روی سرشان گذاشته بودند. از ظاهرشان مشخص بود برای مسابقه ورزشی به تهران می روند. میان صحبت هایشان یکی از جوانترها با لهجه بندری از بغل دستیش پرسید: هواپیماش چی چیه؟
بغل دستیه گفت: نمی دونم یه کوفتی هست دیگه.
همکارم با صدای خش داری گفت: توپولوفه.
 همشون ساکت شدند و ما دونفر را که ترس توی چشمهامون دودو می زد  نگاه کردند و مشخص بود که باور کرده اند.
توپولوف تن لش کم کم تکان خورد و به سمت باند خزید. مثل سوسماری که هوس پرواز کرده باشد. اصلن هیبت هواپیما نداشت.لحظه تیک آف تعجب آور بود که چطور با این سرعت کم از زمین کنده شد و به پرواز در آمد. ابرهای تیکه پاره و تاریکی شب ‘ دلهره آور بود.به مهماندار نگاه کردم و دیدم محکم صندلی را چسبیده و منتظر تکان های سخت ناشی از طوفان است.و یک آن شروع شد. زنها از ترس جیغ میزدند و من چشمهايم را بسته بودم كه نبينم چطور در جعبه هاي بالاي سر باز ميشود و گاهي كيف دستي يا خرت و پرتي ميخورد توي كله يك بينوا. همکارم مثل احمق ها کر کر می خندید و پشت سر هم می گفت: مهندس ترسیدی؟
  من هم وسط تکانهای دیوانه وار لگن روسی چشمهامو باز کردم وملتماسانه گفتم : مثل سگ میترسم. این بی پدر آخرش می افته و ما گور بگور می شیم.
ولی نیوفتاد و دوساعت بعد توی مهر آباد نشست و من به خودم لعنت میفرستادم که چرا قبل از ماموریت بلیط هامو چک نمی کنم ببینم اِیر تور نباشه.
همه این چرت و پرت ها رو نوشتم که بگم... یادم رفت چی می خواستم بگم.

پ.ن : يادم اومد ولي ربطي به موضوع نداره بعدن توي يك مطلب جدا گونه راجع بهش صحبت ميكنم!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

زندگی رنج است

دوتا بلدرچین آوازخوان همراه یک دسته گنجشک آمدند و از بالای حصار کارگاه  گذشتند و توی دشت گم شدند. تازه صدای وحشتناک سقوط جرثقیل به سکوت تبدیل شده بود و آخرین قطره های خون از بدن کارگر جا مانده زیر دکل سنگین نیروگاه خارج میشد.غم های همه عالم توی دل های همه جاخوش کرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

غربزدگي يا واقع بيني!

صبح است و برنامه تقويم تاريخ زر زر مي كند:
- شونصد سال پيش در چنين روزي اديسون در گذشت. وي مخترع لامپ برق و دوهزارتا اختراع قد و نيم قد ديگر بوده است
- شصتاد سال قبل در چنين روزي حكيم ابوالحسن دارغوز آبادي در گذشت. از وي كتاب هاي زيادي از جمله "جامع المزخرفات" و "فوايد الكشك في ازدياد الپشم" به جاي مانده است.
-....
زنم در حالي كه تند تند لقمه توي حلق بچه مي چپانَد و به زورِ چاي شيرين لقمه بعدي را به خورد زبان بسته ميدهد زير لب مي گويد : دانشمندامون هم يه چيز به درد بخور از خودشون بجا نگذاشتند. برق بيشتر به درد مي خوره يا اين چرت و پرتا؟!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

صدای پای ...

یادم می آید دوران مدرسه عصرها سری به مغازه پدر میزدم و گاه کمکی.یک روز -راهنمایی یا شاید هم دبیرستان بودم- به مغازه که رسیدم دیدم خلوت است و طبق معمول مواقع بیکاری ‘ پدر مشغول مطالعه.سلامم را از بالای عینک مطالعه با "علیک سلام"پاسخ گفت و دوباره مشغول مطالعه شد. سَرکی کشیدم که ببینم چیست که پدر را سرگرم کرده ولی نفهمیدم. تنها مشخص بود که شعر نو است.در آن سن بیشتر‘ علایق من داستان و رمانهای تاریخی بود- ترجمه های ذبیح اله منصوری. شعر جاذبه چندانی برایم نداشت. پدر که کنجکاوی ام را دید پس از چند ثانیه گفت: این کتاب عجیبیه. شعراش یه جوریه...بعد دوباره مشغول خواندن شد. من سرگرم کاری شدم. مشتری که آمد پدر کتاب را گوشه پیشخوان گذاشت. حس کنجکاوی وادار به فضولی ام کرد. تصویری از یک مرد با مو و ریش بلند و کنارش با خط شکسته نوشته بود: سهراب سپهری.
سالها بعد- در دوران دانشگاه - روزی نبود که "هشت کتاب " را ورق نزنم و خدا می داند چند بار شعر "مسافر" و "صدای پای آب" را بلند بلند برای علی -در همان پنجره دخانیات 215 - خواندم. تا جاییکه بخشی از نوشته های آن دوران من بسیار متاثر از شعر های این شاعر بزرگ و دوست داشتنی شدند.
حالا که بهتر نگاه میکنم می بینم آنچه باعث شد اینقدر به این زبان‘ احساس نزدیکی کنم نه فقط تازگی و سادگی آن بلکه نقاط مشترکی بود که در تابلو های نوشتاری هشت کتاب فراوان به چشم میخورد: من هم کودکی ِ سراسر خاطره ام را همچون سهراب در شهری کویری با فرهنگ و پیشینه ای همچون کاشان و با حس همسایگی با طبیعت گذراندم. شاید خانواده من مثل سهراب مرفه نبود ولی  "اتاق آبی " را که می خواندم به نوعی گویا دفتر خاطرات خودم را ورق می زدم- البته منظورم این نیست که خودم را فرهیخته بدانم- بلکه حس همذات پنداری و همجنسی کودکی سهراب و محیط پیرامونش با کودکی خودم را می گویم. بعد ها توی خیاطی سرکوچه خانه پدری با کسی آشنا شدم که کودکی اش را خانه - شاگرد سهراب بوده و خاطرات دست اول زیادی از زندگی روزمره او برایمان تعریف میکرد. از شیطنت های کودکانه تا گوشه گیری های دوران نوجوانی و جوانی و آن جیپ فرمان راست و از آن باغ و ....خلاصه عجیب حس نزدیکی به این بزرگمرد داشته و دارم. و امروز که سالروز تولد اوست باز همان بغضی که از خواندن هشت کتاب در گلویم چنگ میزند به سراغم می آید و از آن بد تر اینکه برنامه تقویم تاریخ تلوزیون خودمان با شرح و بسط از مرگ فلان آخوند بی سواد بی هنر بی مصرف ساعتها می گوید و یادآوری سالروز تولد سهراب و ویژه برنامه اش را باید از رادیو فردا شنید.

پ.ن.: یاد سهراب و شعرهایش عجيب با یک نام  توی ذهنم گره خورده و افسوس که امروز هیچکدامشان نیستند: خسرو شکیبایی.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

دی ک ت ا ت و ری تا کجا !

هیچ دقت کرده ای روزهایی که خیلی خسته ای قلم در دست نمی چرخد.بیخود نیست طبقه کارگر با روشنفکران جامعه هیچ آشنایی ندارد. برای شکم گرسنه و تن خسته تفکر سیخی چند؟ تازه! بیخود نیست در ایدئولوژی های غیر دموکرات عرق جبین مقدس است وسرمایه داری نکوهیده ! ای خدا: یعنی تو هم؟؟؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

صبح پاییز

امروز پنج شنبه است و تصمیم گرفته ام که اضافه کاری نکنم."فیک فیکو" کله سحر بزک دوزک کرد و بچه را برداشت و رفتند مدرسه.می گفت جلسه اولیا و مربیان.موقع رفتن فقط پرسیدم: منم باید باشم؟
جواب داد: نه لازم نیست.
فهمیدم خوشش نمی آید با او بروم.حتمن جلو مامان بچه ها خجالت میکشد! منم از خدا خواسته یک بالش گذاشتم روی گوشم و خوابیدم. ساعت 7 صبح بود و مغزم از اینکه این وقت صبح می توانست بخوابد کلی تعجب کرده بود. به زحمت خوابم برد.تازه چشمم گرم شده بود که خط شرکت زنگ خورد. از جنوب بود. باید جواب می دادم. کارهای کارگاه شوخی بردار نیست. یهو شَر میشود. بخاطر جواب دادن به بچه های کارگاه مجبور شدم بروم سر کامپیوتر و اطلاعاتی را با آنها چک کنم. وقتی قطع کردم هوس موسیقی - خنکای صبح - خلوتی خانه - آلبومی از "مهسا وحدت" و "سام مک کلین" را طلبید. به گمانم اسمش "رایحه تجدید دیدار" یا "عشق" بود. ریتم آرام و صدای حزن انگیز مهسا وحدت:
به من گفتی / تا که دل دریا کن/ بند گیسو وا کن/ سایه ها رویا با/ بوی گلها....
و لهجه خاص مک کلین فضای خاصی ایجاد کرد و می رفت که یک صبح پنج شنبه رویایی به وجود بیاورد. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم که با موسیقی بخوابم. خورشید با شدت به پنجره می تابید و نور اتاق خیلی زیاد بود. هر دو پرده اتاق را کشیدم ولی باز نور زیاد بود. اول تصمیم گرفتم بروم و توی هال دراز بکشم ولی هوس خر غلط زدن روی تخت , توی اتاق پا بندم کرد. اینبار بالش را بجای گوش روی چشمم گذاشتم و خوابیدم.یکی دوتا آهنگ که گذشت اینبار خط خودم زنگ خورد. زنم بود و میخواست برای خرید و گردش به هایپراستار برود.البته به همراه مامان بچه ها.اجازه دادیم و کپه مرگ را گذاشتیم.ولی زهی خیال باطل. از خواب دیگر خبری نیست: بهتر است دوشی بگیرم و چیزی بخورم. 
خلاصه تا ظهر به پاسخ دادن چند تلفن و ور رفتن به کامپیوتر و دوش و آوردن بچه از مدرسه گذشت. مهسا هنوز میخواند:
ای زمین گر عشق من هی ی ی ی/  بار سنگین تو شد ای ی ی ی/ روی بال کفترُم می نویسُم نام او/ می نویسُم نام او هی می کشُم اندام او/ تا که دنیا باقیهَ/ آسمون هفت طاقیهَ/ آبی هفت آسمون/ کفتر مَلاقیهَ...