۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

- از کجاش شروع کنیم؟

هر صفحه خبری را باز میکنی می بینی که کشور های غربی و حتی اسراییل با ترس از جنگ صحبت می کنند و اگر یکی از سیاستمداران شان دم از راه حل نظامی برای حل مشکل ایران می زند بقیه اندر مضرات این روش می گویند و دولت را به اندیشه بیشتر در این زمینه دعوت می کنند و در طرف مقابل سایت های خبری و سیاستمداران ما این برخورد غرب را به ترس از حمله نظامی و مشت آهنین ما تعبیر می کنند و سرخوشانه هر روز آمار جدیدی از توان نظامی و قدرت لایتناهی جمهوری اسلامی منتشر می کنند.
اما واقعیت چیست؟یعنی آنهمه تکنولوژی غرب وکشورهای قدرتمند عضو ناتو از رویارویی با ایران که یک کشور منزوی و تنها در دنیاست و آخرین تکنولوژی  نظامی اش حداقل سه دهه قبل ، از رده خارج شده است می ترسند؟ آیا شادی های خودی ها از ته دل است؟
عالم سیاست را که از آن سر در نمی آورم رها می کنم و در تخیلات خودم دنبال مشابه سازی می گردم.یاد این معتاد های کارتون خوابی می افتم که گاه از شدت ا ُور دوز یا خماری سر از خشونت بر می آورند و چاقو به دست ، به تهدید رهگذران می پردازند.رهگذران - چه مرد و چه زن - با ترس از او فرار می کنند و دور می شوند.نه اینکه کسی نتواند او را سر جای خود بنشاند. بلکه همه میدانند که این معتاد دیوانه چیزی برای از دست دادن ندارد ولی تک تک مردمانی که از او فرار می کنند حتی از دست زدن به او کراهت دارند.کثیف است. مریض است. دیوانه است.
وقتی به جنجال های این چند ساله (84 به بعد) وخصوصن جنجال های اخیر نگاه می کنم ایران عزیز را در کسوت همان معتاد دیوانه می بینم.ما از بین راه های مختلفی که برای سرشناس شدن وجود دارد بی آبرو ترین راه و شرم آورترین راه را بر گزیدیم. راه لات بازی وگردن کشی بین المللی و صد البته هم پالکی هایمان هم مشتی لات بی سروپا مثل اسد و پوتین و هو جین تائو و چاوز و .... می باشند.
اما راه چاره چیست؟ سوالی که کمتر به ذهن متبادر می شود و اگر جایی بپرسیم هم همه به فکر نوعی رفرم می افتیم و کمتر به این می اندیشیم که اینان که اکنون قداره در دست از سردر سفارت یک کشور اروپایی بالا می روند و از آن بدتر کسانی که به بعنوان نماینده ما در مجلس ، عمل قبیح قداره کشان را تحسین می کنند و از آن بدتر آن بزرگانی که ساکت می نشینند و چیزی نمی گویند همه وهمه آینه اعمال و کردار ما هستند. 
هیچ فکر کرده ایم که چرا اگر معلم کلاس  دوم ابتدایی سر کلاس صابون را با "سین" بنویسد کودکان 8 ساله اعتراض می کنند ولی اگر کسی بر منبر هر چه بگوید حتی پیران خردمند و عالمان اندیشند به خود زحمت اعتراض و تصحیح خطا های خطیب را نمیدهند؟ وقتی چنین می کنیم ، چنین می بینیم.
هفته پیش با دوستی در مورد تغییر در روش زندگی صحبت می کردم. چکیده کلام این بود. اگر برای تغییر زندگیمان بخواهیم تمام محیط اطرافمان را تغییر بدهیم گران ترین روش و سخت ترین مسیر را انتخاب کرده ایم ولی اگر این تغییر را از درون خودمان شروع کنیم یک روز به خودمان می آییم و می بینیم که تمام زندگی و محیط اطراف و همه چیزمان تغییر کرده است.دوستم می گفت مثلن وقتی میخواهم کارم را عوض کنم دنبال آگهی استخدام نمی گردم بلکه به مشاور مراجعه می کنم. بعد از مدتی میبینم شغلم عوض شده و با شرایط بهتری دارم کار میکنم. وقتی دوستم این تئوری را برایم تشریح می کرد یاد حکایتی افتادم:
پادشاهی مرضی عجیب گرفت و بر بستر بیماری افتاد و هر روز حالش بدتر و بدتر می شد و پزشکان از علاجش ناتوان بودند. حکیمی در آن شهر پیدا شد و پادشاه را دید و گفت که شاه به رنگ ها حساسیت دارد. تنها رنگی که برایش ضرر ندارد سبز است. چند روزی امتحان کردند و دیدند حکیم راست می گوید.حکیم رفت و پادشاه دستور داد کاخ او را سبز کردند و اسباب داخل کاخ را عوض کردند و خدم و حشم شاه لباس سبز پوشیدند و هر که برای دیدار شاه می آمد قبای سبز می پوشید و خلاصه دنیایی را عوض کردند تا شاه سلامتش را باز یابد. سالها بعد حکیم دوباره به آن شهر آمد و شاه برای تشکر او را به قصر دعوت کرد. حکیم از دیدن آنهمه سبزی تعجب کرد و شاه که تعجب حکیم را دید گفت: تشخیصت درست بود و نجاتم دادی ولی خرج این درمان ، خزانه ما را خالی کرد. حکیم متفکرانه سری تکان داد و گفت : پادشاه بجای این همه تغییر در اطراف می توانستند با عینک سبزی خود را درمان کنند و این همه زحمت برای خود و دیگران ایجاد نکنند!
حال بیاییم برای تغییر در حال و روز ایران عزیز راحت ترین و اصولی ترین و عاقلانه ترین راه را انتخاب کنیم.

۸ نظر:

مژگان گفت...

مشکل اینجاست که این راحتترین و اصولی ترین و عاقلانه ترین راه را نمی دانیم . می دانیم؟

قاصدک گفت...

یعنی نمی دانیم؟ یا این هم جزو همان دانسته هایی ست که به آن عمل نمی کنیم؟

مژگان گفت...

نکند منظورتان این است که باید از خودمان شروع کنیم ؟ که در این صورت راحت ترینش این است که فقط حرفش را بزنیم عمل بهش اگر چه که عاقلانه و اصولی است ولی یکجورایی عملی نیست.چون همچین راحت هم نیست .

قاصدک گفت...

دقیقن همینکه گفتی ، باید از خودمون شروع کنیم. وقتی می خوایم محیط اطراف مون تغییر کنه نباید انتظار داشته باشیم دیگران تغییر کنن و ما همونجور که بودیم بمونیم و دنیا برای شخص ما گل و بلبل بشه. اگر خواهان تغییر اصولی هستیم و نمی خوایم بلایی که پدرانمون سه دهه قبل سر خودشون و ما و ایران عزیزمون آوردن ما تکرار کنیم باید به صورت زیر بنایی کار کنیم.
هیچ دقت کردی وقتی به یک کشوری درست و حسابی بجز ایران وارد میشیم اولین کاری که خواسته یا نا خواسته می کنیم تغییر خودمونه. اگر توی ایران آشغال می ریختیم و موقع رانندگی خیابون رو ملک پدریمون می دونستیم و خیلی کارهای دیگه وقتی به یک کشور دیگه وارد می شیم یا خودمون شعور داریم و از محیط می فهمیم که باید عوض بشیم یا اینکه توی چندتا برخورد اول مجبور میشیم اصلاح کنیم.حالا اگه می خوایم جامعه هرج و مرجی مثل جامعه خودمون رو عوض کنیم باید از خودمون شروع کنیم. حتی اگه یک نفر هستیم .

مژگان گفت...

موافقم صد در صد

زردالو گفت...

آفرین قاصدک جان .گل گفتی

ناشناس گفت...

تمایل به تبادل لینک دارین ؟

ناشناس گفت...

من هم شما را لینک کردم. با سپاس فراوان از لطف شما و وبلاگ پخته شما .