ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

کجا سینه چاک بدهیم و کجا خشتک؟

یک همکاری داشتیم اسمش علی  که ظاهرن خیلی ساده و بچه مثبت بود. نه ریش می گذاشت که آدم ازش رم بکند نه موهایش را سیخ میکرد که آدم بخواهدداخل آدم حسابش نکند. خلاصه آدم متعادل ومعمولی بود.رییس هم میان همه بروبچه های شرکت او را برای مدیریت پروژه خارجی انتخاب کرد. من و باقی همکارها داشتیم از حسادت می مردیم. هرچند پروژه آفریقایی آش دهن سوزی نبود که بخواهیم بخاطرش آدم فروشی و زیر آب زنی کنیم ولی  حق ماموریتِ راه به این دوری قابل چشم پوشی نبود. بگذریم که من یکی عادت ندارم بیش از دو شب از خانه بیرون باشم و حتی روی بالش خودم هم خوابم نمی برد و حتمن باید روی بالش همسرم بخوابم.( پاپی دلایلش هم شده ام کاشف عمل آمد که خانم هرچی جیب مارا میزند میبرد توی همان بالش تلمبار میکند. لاکردار از بس پرمایه است همچین که سرم را روش می گذارم احساس آرامش میکنم و به خواب ناز می رویم)
خلاصه چه دردسرتان بدهم. این بنده خدای بچه مثبت (که بعدن معلوم شد همچین هم مثبت نبوده و خانه نشینی اش از بی چادریست نه از نجابت)از میان تمام گزینه های معرفی شده برای کارپردازی پروژه یک عنتری را از نمیدانم کجایش در آورد و پایش را کرد توی یک کفش که اِلا و بلا همین را می خواهم و اگرمحمود نباشد من هم کار را تحویل میدهم.رییس با اینکه زرنگ تر آن است که به این حرفها خام بشود ولی خب با دید مثبتی که داشت قبول کرد ولی پیشنهاد دستیاری شناخته شده را داد که اطمینان شرکت هم جلب شود. آخر تمام پول پروژه و تنخواه می رفت دست این محمود. پروژه هم که خندق دلار بود. مثل ریگ بیابان نجف دلار به حسابش می ریختند و باید طرف آدم حسابی می بود وگرنه کی دیگر دستش به آن بزمجه میرسید. هرچقدر هم که وثیقه میگرفتند کفاف تنخواه یک هفته اش راهم نمیداد. خلاصه از رییس و ما اصرار که آدم شناخته شده و مطمئن بذار و از او انکار که این دست راست من و امین تر از چشمم است. حرف هیچکس را گوش نداد . به قول امروزی ها تمام تخم مرغ ها را گذاشت توی سبد همان عنتر. هیچ کنترلی هم برایش قبول نکرد. آنقدر به او پر و بال داد که معاون پروژه هم زیر دست آن عنتر بود.
زمان گذشت و پروژه به ماه های پایانی نزدیک می شد و حساب و کتاب ها سخت گیرانه تر. تا جایی که ,علی آقای ما مجبور شد چند باری برای سیم جین پس دادن از آفریقا به تهران بیاید و روزهای متمادی پشت در های بسته با حسابدار و مدیر عامل حساب پس بدهد و کلفت کلفت بشنود. ما هم مرده بودیم از فضولی که داستان چیست؟
بعد از چند جلسه کاشف بعمل آمد که بعله محمود خان که مورد اعتماد علی بود رفته بود یک شرکت فرانسوی از نمیدانم کجا تور کرده بود و یک رابطی رحیم نام تراشیده بود . قرار دادهای صوری و فاکتور های صوری تر و لفت و لیس و خلاصه لجن مال کردن حیثیت علی آقای خودمان .
وقتی جلوتر رفتیم معلوم شد از یک سال قبل علی هم می دانسته که محمود و رحیم دستشان توی یک کاسه است و کون جفتشان گهُی ولی چون آنقدر بخاطرش جلوی شرکت و رییس و همکارها سینه سپر کرده بود جرات نکرده بود که گند قضیه را در بیاورد و هنوز هم یک جورایی جانب داری میکرد.هرچه باشد آدم شاخه ای که به آن تکیه کرده را نمیبرد که! تازه یکی دوباری هم تمام تیم پروژه را اخراج کرده بود و نفرات جدید گرفته بود که مبادا کسی قضیه را بفهمد.
القصه آخر سر که عدد و رقم گهُ کاری حضرات معلوم شد رییس شخصن پا شد رفت آفریقا و بساط  علی و محمود و رحیم و شرکت فرانسوی و  بخور بخور را جمع کرد و داد از خشتک هر سه تایشان پرچم درست کردند تا عبرتی بشود برای ماهایی که پروژه های دیگر شرکت را انجام می دهیم!
 ما از این جریان نتیجه می گیریم که آدم عاقل قبل از اینکه کسی را کاملن بشناسد بخاطرش سینه چاک نمیدهد که اگر یک وقت طرف جاییش باد میداد کله کردنش به قیمت کله شدن خود آدم تمام نشود.
والسلام

 پ.ن : هرگونه شباهت اسمی  و جریانی اتفاقی بوده و ربطی به جریانات خاله زنکی بیرون شرکت و جریانات اجتماعی و سیاسی ندارد.

۳ نظر:

asemane abi گفت...

از ابتدا اولین اسم آدم بود ..

از آغاز بر سر الف کلاه گذاشتند !

یوسف گفت...

حرف دل من رو گفتی
ولی بهتر از خودم

میلاد گفت...

عجب!!!