ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

- بطری آب معدنی

چندی پیش نفرین یکی از همین طلبکاران ریز و درشت شرکت ( شاید هم طلبکار شخصی ) گرفت و از بد روزگار و درست وسط چله تیرماه ، بدون بلیط برگشت و برای انجام یک کار دو ساعته عازم بندرعباس شدم و دو شبانه روز در فرودگاه آنجا نیمکتخواب شدم تا بالاخره محسن توانست یک بلیط پاره پوره از فرودگاه قشم برایم گیر بیاورد و ما را از "دشمن شادی" نجات بدهد.
آب و هوای شرجی و گرمای بی حد و اندازه آنجا مرا یاد سالهای سکونت در بندر و کار در عسلویه و گناوه انداخت و نمیدانم چرا از میان آنهمه خاطره تلخ و شیرین یاد آن شب کذایی افتادم:
عسلویه بودیم و ساکن اتاقکهای فلزی (کانکس) و به تازگی و به دستور خودم و برای تامین امنیت بیشتر کمپ یک قلاده سگ پدر سگ آورده بودیم که وقتی زنجیرش را باز می کردیم خودمان هم جرات نمی کردیم وارد کمپ بشویم چه برسد به دزد بی پدر و مادر! (بگذریم که بعدها همان کسی که زنجیر سگمان را باز و بسته می کرد و با آن زبان بسته عیاق  بود نزدیک 20 میلیون مال مان را دزدید و آبرویمان را برد)
خلاصه آنشب ترس از سگ دومین دلیل برای خارج نشدن از اتاقک نمور فلزی بود و دلیل اول گرمای بی اندازه و شرجی غلیظی بود که با خروج از هر فضای بسته ای روی پوست می ماسید و از بدنه کانکسها چکه می کرد.
از سر شب مشغول خواندن کتاب بودم. غروب هم فیلمی که یکی از بچه ها داده بود را دیدم و خلاصه به هر دری می زدم که خوابم ببرد و نمی برد.شیشه پنجره از غلظت شرجی بیرون و خنکای داخل ، نمناک و مه گرفته بود و تصویر تاریکی شب ، خیلی محو و درهم پیدا بود. صدای زر- زر کولرهای گازی و استارت ناگهانی شان سکوت شب را می شکست و هر از گاهی تکانی به دیواره های اتاقک میداد.
تنها روی تخت نشسته بودم و کتاب می خواندم و یک بطری آب معدنی هم روی میز بود که هر از گاهی جرعه ای سر می کشیدم و جبران عرق ریزی های روزانه را می کردم.ساعت حدود یک بود. تمام کانکسها تاریک بودند. گاه گداری صدای پای احمد- نگهبان شبانه کمپ که بر شنهای محوطه قدم می گذاشت به گوش می رسید و چند باری هم با عبور موتور یا ماشینی سگمان رم می کرد و واق واق دلهره آوری سر می داد.کانکس من در یکی از گوشه های دنج کمپ بود و تقریبن منفرد و صد البته دور از سرویس و حمام.
کم کم داشت پلکهایم سنگین می شد. خوشحال از اینکه بالاخره خوابم گرفت ، کتاب را بستم و چراغ را خاموش کردم و خوابیدم.در خنکای کولر گازی رفتن به زیر پتو ، لذت وصف ناپذیری داشت.پتو را تا نوک دماغم بالا کشیدم و فقط مجرای تنفس ؛ به سبک کروکودیلهای مرداب از پتو بیرون بود. چشمها را برهم فشردم و گوسفند اول را شمردم که ناگهان چیزی شبیه جریان برق فشار قوی تکانم داد.
بی خوابه و سرگرمی با فیلم و کتاب و بدون توجه آب خوردنها کار خودش را کرده بود و مثانه به مثابه ! مَشکی پُر شده بود و نمی گذاشت خواب شیرین روحم را با خود ببرد.
به قول حافظ (علیه الرحمه): .........آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.اول کار را ساده انگاشتم و خواستم بروم به روش معمول راحت بشوم ولی یاد گرمای بیرون و سگ پاچه گیر که افتادم و اینکه بیرون رفتن همان و پریدن خواب همان و تا صبح رمان خواندن همان ، مرا از نقشه A  پشیمان کرد.
نقشه B بلافاصله به ذهنم رسید. لای پنجره را باز می کنی و محوطه هم که .... بعله. ولی تا آمدم پشت پنجره ، احمد- نگهبان شب - را دیدم که روبروی کانکس من جا خوش کرده بود و داشت نگهبانی میداد. راحت شدن از شر مثانه ی پر ، ارزش بی آبرویی این چنینی را نداشت. باید نقشه C را طرح می کردم.
لب تخت نشستم و نگاهی به اطراف چرخاندم. بطری آب معدنی تقریبن خالی شده بود و دهن کجی میکرد.فحشی نثارش کردم و نگاهم را به دنبال راه حل توی کانکس چرخاندم ولی ناگهان نگاهم به بطری آب معدنی برگشت. بله ، درست حدس زده اید. هرچند کار مشکلیست ولی بهتر از در گیر شدن با سگ و گرمای عسلویه است.
چه دردسرتان بدهم؛ گلاب به رویتان به سبک سریال "هزار دستان" و "مفتش شش انگشتی" که گلدان را برای قضای حاجت به "رضای خوش نویس" داد، من هم بطری آب معدنی را مزین نموده و مشغول شدم.نقشه C نقشه خوبی بود ولی به سبک نقشه های ایرانی ، بدون برآورد، اجرایی شد و بالطبع کمی که از شروع عملیات گذشت این نگرانی و شائبه به وجود آمد که :  آیا "این حجم" جوابگوی "آن حجم" هست یا نه؟! و این سوال در آن دل شب و آن وضعیت اسف بار قاروره به دست از سوال " بودن یا نبودن " شکسپیر هم بغرنج تر می نمود.
هر لحظه بطری پُر تر می شد و کار به سر انجام نمی رسید. لذت شاشیدن در دل شب داشت کوفتم می شد که به حول و قوه ی الهی و دعای خیر شما عزیزان ! کار تمام شد و بطری تا نزدیکای خِرتِناقش پر شد. سر بطری را بستم و خوشحال از این پیروزی بزرگ ظفرمندانه به زیر پتو چپیدم. خنکی بستر و مثانه خالی ، لذتی پادشاه گونه داشت و پس از دقایقی خواب بر من غالب شد.
صبح، طبق معمول ، با زنگ ساعت بر خواستم و اولین چیزی که دیدم بطری نفرت انگیز بود که کنار در کانکس جا خوش کرده بود.
به محض خروج من از اتاق ، آبدارچی برای مرتب کردن و نظافت روزانه به کانکس من می آمد و با دیدن بطری چه آبرویی که از من نمیرفت؟ باید هر طوری شده خاکی توی سرش می کردم. هوا روشن شده بود وگم و گور کردن بطری یک و نیم لیتری که حالا دیگر زرد رنگ (!) بود کار بسیار سختی می نمود که همان اول صبحی خواب خوش شبانه را کوفتم میکرد.
زیر تخت و توی کمد و کشوی میز را گشتم. آخر سر یک ساک نایلونی تیره توجه ام را به خود جلب کرد.بطری را توی ساک چپاندم و لباس پوشیدم و از کانکس زدم بیرون. بطری را توی صندوق عقب ماشین گذاشتم و برای صبحانه به آشپزخانه رفتم.
القصه؛ پروژه ی شاشیدن نیمه شب بعد از گذشت 9-8 ساعت ، در کوره راه های منطقه ویژه پارس جنوبی به پایان رسید و بطری در کنار جاده رها شد!

۱ نظر:

چهارگاه گفت...

سلام. چیزی که عوض داره گله نداره، تیز لینک منو میذاری وگرنه هیچی! من تو یه موقعیت مشابه این کارو تو یه قوطی رنگ کردم. درشو سفت بستم گذاشتمش توی جوب. یه پیرمردی که آشغال جمع میکرد رسید بش، یه تکونش داد، خوشحال شد که پُره، انداختش تو گونی با خودش برد!!!ء