ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

- خاله زنكي

اين روزها به بهانه اي كاري، بيشتر علي را مي بينم. نميدانم ؛ يا از كار كردن با من مي ترسد يا يك داستان نگفته دارد و گوشي و شانه اي وهم پياله اي برايش سراغ ندارد.به هر حال سرحال نيست.
گفتم ترس، به اين دليل كه خودم از كار كردن با افراد خيلي نزديك مي ترسم و به اين راحتي تن به آن نميدهم. چرا كه مناسبات كاري موجب به خطر افتادن روابط  دوستانه ميشود.هركس كه خلاف اين را بگويد من قبول ندارم.
شايد علي هم مي ترسد من هم بروم در رديف "نويد" و "رضا" قرار بگيرم. شايد هم ديدگاه او اينقدر ها تخمي نيست و فقط بكار فكر مي كند.
در اينصورت يعني قضيه داستان قوت مي گيرد و اين يعني خاك بر سر من كه ادعاي دوستي نزديك با علي دارم و گوشهايم ... . نه بابا! بيخود خاله زنكي نبايد كرد. از همان دوره دانشگاه اينطور بود كه من و علي بجاي كلمات بيشتر با "نگاه" و "آه" با هم حرف مي زديم. اگر چيزي بود حتمن مي فهميدم!!!

۳ نظر:

ناشناس گفت...

عنوان پست به جا اومدی چون روح زنانه عجيب در كالبد نوشته‌ات بود(:

شهاب

قاصدک گفت...

شهاب خان چي فكر كردي؟ من نوشته اصليم توي تمام پستام عنوانشه. متن پست رو مي نويسم براي خالي نبودن عريضه!

زردالو گفت...

موافقم با هات قاصدک