ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

- غُرغُر

گویند ظریفی بر شاعری وارد شد و دید که شاعر در بحر تفکر غوطه ور است. علت را جویا شد. شاعر گفت : مصرعی گفته ام و از تکمیل آن عاجزم. ظریف گفت: بگو شاید مساعدتی توانم کرد. شاعر گفت : شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی...
ظریف تاملی کرد و گفت : به حیرتم که چرا یوبسی و نمی رینی !
حالا حکایت امداد های یاران ماست. مدتها برای حل مسائل و رفع مشکلات ، سر در جیب مکاشفت فرو برده ایم و زانوی عزلت به آغوش کشیده ایم  و از شر شیطان رجیم و اهریمن پلید ، کنج خلوت گزیده ایم . لیک هر از گاهی که بظاهر دوستی غزلتکده ی تنهاییمان را پریشان می کند و کور سوی امیدی در دلمان می افروزد نه تنها امداد دوستانه در پس آن نمی بینیم که شائبه ی سخره شدن روحمان را آزرده تر می سازد و لذا همچون ایام ماضی که بازوی اَمَل بر زانوی همت فشردیم و نان از عمل خویش خوردیم، ز این پس هم منت حاتم طایی نکشیم و به کهنه دلق و خشک نان خویش بسازیم و به گور پدر ملت دنیا برینیم.

- شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی       غنیمتیست چنین شب که دوستان بینی ( سعدی )

پ.ن : این نوشته مربوط به مدتی قبل است. چون مورد حل شده آنرا پست کردم. دوستان لطفن به دل نگیرند!

هیچ نظری موجود نیست: