ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

S10-3t

 بالاخره خریدمش.یا به عبارتی خریدنش. اسباب بازی جالبیه.از انواعی که تا حالا داشتم کوچیکتر و مجهزتره و تا بیام کار باهاش رو یاد بگیرم احتمالن با زنم چندتا دعوای سخت خواهیم کرد. همیشه وقتی چیز جدیدی می خرم حس هوو بهش دست میده
و نسبت بهش آلرژی می گیره.اگه ساعتها جلوش چرت بزنم هیچی نمیگه ولی به محض اینکه سراغ اسباب بازی جدیدم برم دادش در میاد.خب چیکار میشه کرد. همونقدری که اون به کمد لباسهاش علاقه داره و میتونه ساعتها با اونها وقت بگذرونه من هم اسباب بازی هامو دوست دارم.
شب اول که بردمش خونه یخورده بهش ور رفت و اونو زیر ور کرد و از شکلش خوشش اومد ولی چون سر در نمی آورد زود بیخیالش شد.منم برای اینکه حس حسادتش رو تحریک نکنم با اینکه میخواستم بخورمش ولی خاموشش کردم و گذاشتمش کنار.کاورش رو که دید کلی ذوق کرد و میخواست ازم پس گیره. عاشق دکمه های سفیدش شد.صفحه لمسیش براش جدید بود.ولی خب مثل بقیه زنها توجه به خودش براش از همه چی مهمتر بود. کافی بود مشخصاتش رو با ذوق براش تعریف میکردم تا اخلاقش عوض بشه. ساکت بره بشینه و فارسی وان تماشا کنه و آخر شب هم که میخوام بخوابم یه لیست سنگین تر از کارهای خونه تکونی شب عید بده دستم و با ایما و اشاره بفهمونه که یا باید انجامش بدی یا از خواب خبری نیست.
چند ماه روی نقشه خریدش کار کردم.از زمانی که اسباب بازی قبلی رو که هم بزرگتر بود و هم سنگین تر تحویل دادم ماهها می گذشت و توی این مدت کاملن خودمو بیخیال نشون دادم.حدود خرداد بود که قضیه کار جدید جدی شد و ازم خواستن مسئولیتش رو قبول کنم.منم قبول کردم ولی باز چیزی نگفتم تا رییس خودش یک روز گفت درخواست بده تا برات بگیریم. گفتم چشم. یه نامه نوشتم و درخواست کردم.ولی درخواستم عجیب بود. ازش خواسته بودم یک کوچولوشو برام بخره. رییس که گیج شده بود پرسید این چی چیه؟ گفتم اینجوری و اونجوری. آخر سر کلافه شد و پارافی که میخواستم  پای نامه نوشت: توسط پروژه تهیه گردد. 
اختیار با خود شدم. از همون روز رفتم تو نخش. چندتا مدل دیدم و سایتهای زیادی رو گشتم. آخر سر هم اینو انتخاب کردم.هم مولتی تاچه هم سیم کارت خور هم سبک و شیک.خوراک سفرهای زیاد من. فیت ماموریت رفتن و توی فرودگاه و خوابگاه وکارگاه و شرکت استفاده کردن.خلاصه خود خودشه. حتی توی اتوبوس و تاکسی  و هواپیما میشه باهاش حال کرد. مثل الان که این ایر باس خیکی داره خور خور کنان از بوشهر به سمت تهران میره و همه دارن ساندویچهای ژامبونشون رو گاز میزنن من میتونم یواشکی همین گوشه , کنار پنجره در حالی که اون بیرون چندتایی ستاره پیداست و گاهی هم شهرهای کوچیک و بزرگ از زیر پاهام رد میشن باهاش خلوت کنم. دیشب توی خوابگاه شرکت وقتی همه خوابیدن با خودم بردمش توی تخت. یک آهنگ ملایم گذاشتم و مشغول شدم. تا اومدم به خودم بیام دیدم یک و نیمه.
لامصب شبهای کشدار تنهایی رو میتونه تبدیل به ثانیه ای کنه.وقتی روشو – برعکس نمونه های قبلی – می چرخونم و می گذارمش کف دستم و با نوک انگشت  روی صفحه ش رو لمس میکنم حس غریبی بهم میده.تا بخوام باهاش راحت بشم یخورده طول میکشه ولی فکر نکنم دیگه بتونم با جورهای دیگه ش کنار بیام.
در کل به قول داداشم: اول که می گیریش ذوق میکنی. بعدن پشیمون میشی که چیز به این سادگی ارزش این همه خرج کردن نداشت.(بگذریم که من پولی بابتش ندادم)آخر سرهم به این نتیجه میرسی که بجز تبلت با لپ تاپ دیگه ای نمی تونی کار کنی.

هیچ نظری موجود نیست: