ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

هرسال همین وقت

ساعت یک صبحه. صدای دو نوازی ویولون و پیانو زیر نور مانیتور و خوندن چندتا وبلاگ غمگین ته گلوم رو قلمبه کرده.چند وقته نوشتنم نمیاد ولی امشب باید بنویسم,مخصوصن این صدای ویولون بدجوری آدم رو هول میده.ولی از این حرفا گذشه نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
از اینکه این شانس رو داشتم که یکسال دیگه زنده باشم خوشحالم و از اینکه یکسال پیرتر شدم(قبلن میگفتم بزرگتر...)ناراحتم. شاید تویی که میخونی توی دلت بگی مرد گنده این چرت و پرتا چیه... ولی واقعیت اینه که من در طول سال دو سه باری این حس رو پیدا میکنم.یکی همین امشبه, یکی شب اول فروردین, یکی شب یلدا و گاهی هم شب کریسمس. گذر عمر و یاد آوری  اون تلخه.اینکه نمیدونی الان کجای خطی عین نامردیه. اینکه نمیدونی مسیرت درسته یا غلط؟ خلاصه این اختیار محدود به جبرها , این تناقضات لحظه بلحظه.
دلم می خواست امشب حرفهای قشنگ تری میزدم. حرفهایی از جنس بادکنک های رنگی , کلاه بوقی, کیک با یک عالمه شمع و فوت کردن و دست زدن . ولی نمیدونم چرا همه اینها در نظرم یک ماسک مضحک به نظر میرسه و فقط اون بغض بعد از فوت کردن شمعها و چندش ناشی از شمردن شمعها مدام توی ذهنم تکرار میشه.
جالبتر از اون اینکه بجز یکی دوبار اوایل ازدواج دیگه کسی برای من چنین مراسمی رو نگرفته ولی هر سال توی ذهنم اون رو مرور می کنم و تلخی این لحظات آزارم میده.
چقدر دوست دارم الان بارون میزد و میرفتم زیر بارون قدم میزدم ولی افسوس... احتمال بارندگی این موقع سال و توی این شهر کمتر از 10 درصده
اصلن همش تقصیر ناصر شد. از یک هفته قبل برنامه ریختم که امشب رو تا دیر وقت با اون بگذرونم ولی اون لعنتی هم نارو زد و صبح قرارمون رو کنسل کرد. من موندم و شب و سکوت و تنهایی...
تا حالا شده حوصله جور کردن یک پازل رو نداری و بخوای به اجبار اون رو بچینی. دقیقن امشب حس ذهن من مثل تک تک قطعات یک پازل شده و من نمیدونم هر قطعه رو از کجا پیدا کنم و کجا بچینم. شاید چون دلم گرفته. دلم عجیب گرفته و هوای گریه داره.
هوای دلم سخت بارونیه, طوفانیه, خلاصه بد جوری توش ریدن! اصلن مناسب امشب  و نوشتن و درددل کردن نیست.
ای کاش فیک فیکو زود بخوابه ( اسم جدید زنم بخاطر آلرژی و سرماخوردگیش)و من بزنم بیرون. کجا؟ خودم هم نمیدونم. شاید پرسه در کوچه سار شب , شاید برم کوه و آتیش و ذول زدن به جرقه هاش, شاید...

پ.ن: بعد این همه تلخی یاد یک جوک افتادم. به غضنفر میگن چه روزی به دنیا اومدی؟ میگه:بیست و چندم  شهریور. میگن: چه سالی؟ میگه: فرقی نمیکنه , هر سال!

۱ نظر:

یه ناشناس شیرازی گفت...

تولد را با شمع های روی كیك تجربه كرده ایم
شمع هایی كه جای خالی اش را در این روزهای نه چندان روشن حس می كنیم
تولد را همیشه در حادثه تركیدن بادكنك
در اشك های بعد از آن جستجو كرده ایم
تولد را در خواب های شب قبل
در خوشحالی های زودگذر
و آن را در كاغذ های تقویم
تقویمی كه هر برگش به قیمت یك روز از این زندگیست
و حال تولد را با سلامی دوباره
تولدتان مبارک