ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

بارون جر جر

از پاساژ که بیرون اومدیم آسمون جر خورده بود و مثل رودخونه داشت خالی میشد رو سر شهر. بسته خرید رو زدم زیر بغل که کمتر خیس بشه و به دو رفتم سمت ماشین . نزدیک ماشین که رسیدم گفتم: از در عقب سوار شو کنار خیابون آب زیاده. زنم از در سمت راننده پرید رو صندلی عقب و خودم هم نشستم پشت رول.خیابون اون خیابون یک ربع قبل نبود. رودخونه بود مثل ونیز! از همه جا آب میزد بیرون. آسمون. جوی کنار خیابون. پیاده رو. خلاصه همه جا آب بود. ماشین که حرکت کرد و اولین چراغ قرمز رو رد کردیم. زنم گفت : پنجره آشپزخونه بازه. فکر کنم تا صبح باید تی بکشی...
خلاصه اولین بارون پاییزی امسال هم امشب بارید.عاشقانه ترین فصل سال, سلام.

۴ نظر:

یه ناشناس شیرازی گفت...

اینجا هوا ابریست آنجا را نمیدانم

اینجا شده پاییز آنجا را نمیدانم
اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم

آدم حسابی گفت...

من از آن باده که خوردم زِاِلَست؛

شُدم آن عاشقِ دیوانه و مست؛

منِ میخانه نشین؛

کی شوم عابِدِ تسبیح بدست؛



من که از روزِ اِلست؛

شده ام باده پرست؛

آن چنان مست و خرابم؛

که ز میخانه بَرَندم همه شب دست بدست؛



من اگر عاشقِ فرزانه گِیم؛

یا اگر واله دیوانه گِیم؛

کی شوم زاهِدَکِ زُهد فروش؟

که همه عُمرگِدای در و دیوارِتو ام

من که عُمریست در این کُنجِ خراب؛

می زَنم باده ناب؛

من که میخانه نشینم زِ اِلَست؛

من که با باده فروش؛

سَرو سودایم هست؛

کی شوم عابدِ بیگانه پرست؟

آخر ای راحتِ جان؛

من که از نیست به هست آمده ام؟

من که از راه دراز؛

به نیاز آمده ام؛

مددی کُن که من از جُورِ زمان؛

به فغان آمده ام؛

نطری کُن که من اینجا؛

به پناه آمده ام

asemane abi گفت...

بی عشق،هیچ فلسفه‌ای در جهان نبود
احساس در "الهه‌‌ی ناز بنان" نبود!
بی‌شک اگر که خلق نمی‌شد "گناه‌ِ عشق"
دیگر خدا به فـکر "شبِ امتحان" نبود

سحر گفت...

خیلی گیرا می نویسی... نوشته هایت آدمو با خودش تا انتها می کشونه.