ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

من می شا..م ؛ پس هستم

«خواندن این مطلب را به افراد زیر 20 سال توصیه نمی کنیم»
تلفن زنگ ميزند.
-سلام ناصر
- سلامون عليکم و رحمتوللاهه و برکاتوح
- جوون من بگو چند ميگيري ديگه جواب سلام منو اينجوري ندي. آدم دل پيچه ميگيره آخه.
-الان کجايي؟
- الان توي لباسم ولي تا چند دقيقه پيش لخت بودم. جات خالي رفتيم آب تني. تو کجايي؟
- من چيتگرم.يکي دو ساعتي پرواز داشتم.
- مرتيکه تو خجالت نمي کشي با 45 سال سن ميري هواپيما بازي؟
- آره خب يخورده خجالت داره ولي خب خودمو پشت جوونترا قايم مي کنم. بيشترهمبازي هام بالاي 50 سال شونه.نيم ساعت ديگه دم در خونه مي بينمت.
... نيم ساعت بعد توي ماشين ناصر . سرکوچه
بعد از صحبت هاي معمول و رد و بدل کردن فاکتور سنگها که براي تحويل دادنش آمده بود صحبت ورزش و قواي جواني شد. ناصر گفت:
- من که ديگه همين پرواز هم برام ورزش سنگين حساب ميشه. مثل تو جوون نيستم که برم دو ساعت لخت و عور توي آب دست و پا بزنم.
- تو که هنوز 50 سالت نشده که فشار به چند جات اومده باشه. ولي خب قبول دارم که انرژي به صورت ناگهاني و 10 سال به 10 سال کم ميشه
- آره خب. يادم مياد چند سال پيش رييس بانک مسکن اومده بود سنگ بگيره ازش پرسيدم خبري هست يا نه؟اون موقع حدود 50 سالش بود. بيچاره قرمز شد و سرشو انداخت پايين و گفت:( آدم به يک سني که مي رسه خجالت ميکشه)
- هه هه . اونوقت از چه نظر؟
- ده همين ديگه . منظورش اين نبود که رودر بايستي ميکنه. نه. منظورش اين بود که اسب رو زين مي کنه و دور خيز ميکنه به سمت مانع ولي دو قدمي مانع مي فهمه اين غلطا ديگه از قد و هيکل اون يه کم بزرگتره. اينجاست که بخاطر ضعف خودش خجالت مي کشه.
- آدم بهتره اونجا که رسيد سرشو بذاره و بميره
-خب آقا شجاع همينو مي گفت ديگه
- چي مي گفت؟
ناصر صدايش را کلفت کرد و مثل آقا شجاع گفت:
- وقتي به تخمت شا*شيدي بدون که دخلت اومده.
-نور به قبرش بباره. راست گفته. بچه پسر وقتي هنوز 10 سالش نشده اگه مراقب نباشي به تخت پيشوني خودش مي شا*شه ولي بُرد اين قضيه به مرور کمتر و کمتر ميشه تا بالاخره يکروز بقول آقا شجاع مي شا*شه به تخمش و اون روز ديگه با يک مُرده هيچ فرقي نداره
در حالي که هردو نفرمون خنده تلخي روي لبهامون بود با هم دست داديم و من پياده شدم.
بعد از ظهر خنکي بود. آفتاب بي رمقي ديوار روبرو را زرد کرده بود.از ترس سرما خوردن قدم هايم را به سوي خانه تند کردم.

پ.ن: آقا شجاع يکي از شخصيت هاي جالب زادگاهم بود که تکيه کلامها و حکايات جالبي داشت و 7-8 سال قبل به رحمت خدا رفت

هیچ نظری موجود نیست: