ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

- چِندش



هشدار! این پست چندش آوره به نظر من بیخیال خوندنش بشید. از ما گفتن!

نور شدید چراغ توی چشم هایم می تابد و ناچار چشمهایم را بسته ام. از لای مژه هایم نگاهی می اندازم. سوزن 3 سانتی یا بقول دستیار دکتر " شماره 30" را با پنس وارد دهانم می کند. با وجود بی حسی موضعی ولی ورودش را به کانال دندان نیش بالایم حس می کنم و هم زمان صدای کشیده شدن فلز سرد به سطح استخوان فکم تمام تنم را ریش ریش می کند. هنوز بوی استخوان سوخته ناشی از مته ی دندان پزشکی توی حفره دهانم پیچیده و حالم را بد می کند. لوله ساکشن گوشه ی دهانم خُرخُر می کند.
دکتر به همکارش که در صندلی کناری مشغول سرویس دهان و دندان (!) یک پیرزن است می گوید:
-: دریناژ را گذاشتم ولی عفونتش تخلیه نمی شه. چکار کنم؟
دکتر جواب میدهد: شستشو  بده تا بی هوازی ها برن! یک کم باهاش ور برو تخلیه میشه!
حالم به هم می خورد ولی کنترل می کنم. از لای مژه نگاهی می اندازم. دکتر سرنگی را وارد دهانم می کند. ورود جریان مایع به کانال دندانم را حس می کنم. آخرین چیزی که یادم می آید متورم شدن آبسه ی روی گونه ام است که سِرُم به آن وارد می شود. از هوش می ر... !
چشم که باز می کنم دستیار دکتر با لیوان آب قند بالای سَرم ایستاده است و انگار به جنازه نگاه می کند. از حرکت پلکهایم خوشحال می شود و می گوید: دکتر! به هوش اومد.
با زبان اشاره به دکتر می گویم : چی شده؟ جواب می دهد: اینقدر به سلامتی خودت بی توجهی که حتی تحمل درمانش را نداری!
دل نازکتر از آنی هستم که تحمل این کارها را داشته باشم. خدا را شکر می کنم که مهندسی خواندم و حال به همزن ترین چیزی که با آن سر و کار دارم گِل و بتن و لجن است.
دندانم را تخلیه کامل می کند و پانسمان. و وقت برای هفته دیگر می دهد. نگاهی به ساعت می اندازم. حدود یک ساعت و ربع گذشته. روی کاناپه ی دم در استراحتی می کنم و می زنم بیرون. صورتم بی حس است. حال خوبی ندارم. گوشی را خاموش می کنم و مستقیم به خانه می روم.

۱ نظر:

زردالو گفت...

یعنی اینقدر بد درد . نمیدوستم.بهت نمیاد