ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

گاریچی

ساعت10 شب بود که رسیدیم. حتی نای باز نگه داشتن چشمام رو نداشتم. شب قبل ساعت 3 بیدار شدم چون هما پروازهای بوشهر رو به 4 و نیم صبح انداخته و از صبح هم مدام جلسه و کار و عصری هم که مجبور شدم برای جبران نبودن رییسم کارفرما رو بیارم بازدید پروژه تقریبن رو به اتمام فارس.
حاج تقی رو دم هتل پرسپولیس پیاده کردم و به سمت ارگ کریمخانی رفتم و هتل خودمو پیدا کردم. جمع و جور و ترتمیز و مناسب بود. اتاق از قبل رزرو شده بود و بدون معطلی کلید رو گرفتم و راهی اتاق شدم و بعد یک شام دیرهنگام و دوش , خوابیدم. صبح توی رستوران غوغایی برپا بود. فهمیدم که سلف سرویسه. مثل بقیه-حتی توریستهای اروپایی- جوری صبحانه خوردم که اگه حتی شام هم گیرم نیومدگرسنه م نمی شد! تنها بدی که داشت صدای کارفرما از تاخیر نیم ساعتی من در اومد.
وقتی رسیدیم نیروگاه همه منتظر ما بودن. از برو بچه های کارفرمای اصلی تا همکارای شرکت خودمون. این سفر یکی از عایدی هایی که داشت این بود که فهمیدم حاج تقی کم کسی نیست. تقریبن تمام کارهایی که در حیطه صنعت برق برای اولین بار انجام شده یه جورایی یک پای این پیرمرد پلی تکنیکی هم توش بوده و عجیبتر اینکه با 70 سال سن هنوز پابپای ما جوونها و شاید جلوتر ازما توی این بر بیابون دنبال ساخت نیروگاهه. آدم حسودیش میشه.
تا عصر بازدید ها و جلسات خوبی داشتیم و عصر به همراه دونفر از مدیران کارفرمای اصلی برای گردش به داخل شهر رفتیم. هوا عالی بود و توی باغ حافظیه همه بودند بجز خواجه حافظ شیرازی. آفتاب در حال غروب بود و نشد عکس های خوبی بگیرم ناچار همین عکس تار رو با گوشی تلفنم به رسم سوغات گرفتم.
 وقتی رسیدیم سعدی هوا کاملن تاریک بود و مقبره نسبتن خلوت. منم این شعر رو تونستم یادگاری از اونجا کش برم. 

پیرمرد همه ما رو به یک فالوده مخصوص کنار حوض ماهی های سعدی دعوت کرد و بعد از گردشی در باغ , فرودگاه شیراز آخرین جای شیراز بود که دیدیم.چقدر دوست داشتم چند روزی می موندم و دوستای قدیمی رو پیدا میکردم و به یاد قدیما ساعاتی رو می گذروندیم. علیرضا که سالهاست ازش خبری ندارم. مجتبی که بعد از فارغ التحصیلیش رفت و دیگه سراغی از ما نگرفت. فرزاد که همیشه در تمام طول آن دوسال مصرع : "من از روز ازل دیوانه بودم " رو زمزمه میکرد ! عباس که همون موقع ها دکترای برق رو گرفت و مشغول تدریس شد و تا زمانی که دانشگاه بودم هر از گاهی بهش سر میزدم و خیلی های دیگه ... ولی حیف که همیشه یک گله سگ هار تعقیبم میکنن و برای هیچ کاری زمان درنگ و تامل نیست. بقول سهراب :
 چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
 مردگاریچی در حسرت مرگ !

۱ نظر:

پاپوش گفت...

واقعا خسته نباشید.. کلی خوش گذشته پس بهتون ;)