ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

مخ زنی

توی راه پله ها بودم که تلفنم زنگ زد. ناصر بود. بعد چاق سلامتی معمول گفت: بیا و این اخلاق گندت رو بذار کنار و با این همه ادعای وبلاگ نویسی یه کوفتی بده اصغر توی این شماره ش چاپ کنه. بیچاره مطلب کم آورده.
یه فکری کردم و گفتم : تو که میدونی من اهل این قرتی بازیا نیستم.همون یکی دوباری هم که از دستم در رفت و نوشتم بخاطر تو و اون عقیل بی معرفت بود.
تخصص ناصر مخ زدنه و اون شب بعد یک مکالمه نیم ساعتی مخم رو زد و مجوز چاپ " بغض " رو گرفت. قراره توی یک فصلنامه محلی چاپ بشه و فقط بعد از چاپش - که البته ادیتش با خود ناصر بوده - باید ببینم واکنش خواننده ها چیه.خلاصه که احتمالن مجبورم از این به بعد هر از گاهی یکی از همین نوشته های اینجا رو به فراخور حال بدمش دم چاپ.پس از سالها تجربه دوباره ای در زمینه مطبوعات و سر شاخ شدن با ملت!

هیچ نظری موجود نیست: