ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

- رفیق باب

یک دوستی داریم که کم و بیش همسن خودمان است ( سی و سه چهار ساله) ولی قد یک بچه عقل و شعور ندارد.زندگی سختی داشته.از همان اوایل کتک خور جمع بود. بچه که بودیم هر روزی به دلیلی سر و کله اش باند پیچی بود.ظاهرش بچه مثبت بود  و ما در عالم بچگی فکر می کردیم که بخاطر بچه مثبت بودنش کتک خور است و بد خواه دارد ولی حالا بعد این همه سال و حرف هایی که میزند می فهمم که بیخود نبود که همیشه بدخواه داشت.گویا کله اش بوی قرمه سبزی میداده و تازگی ها هوای قلدر بازی در سر دارد. 
همین چند سال پیش بچه های کوچه بالایی دعوای مفصلی کردند و همدیگر را لت و پار! کردند. عصری دیدیم پدر یکی از بچه ها آمده یقه همین دوست ما را گرفته و دارد بد و بیراه می گوید.او هم قسم و آیه که اصلن به من ربطی ندارد.ماهم ساده ؛ وساطت کردیم و یقه او را از دست باباهه نجات دادیم. حالا شنیدیم چند روز قبل ،  پیش یکی از رفقا  گفته دعوای اون روز بچه های کوچه بالایی زیر سر خودش بوده است. عجب موجود غریبی ست.
این روزها اوضاع جالبی ندارد. البته تعجبی هم ندارد.یادم می آید همان سالهای کودکی هر کدام از ما سرمان به کارمان بود و راه خودمان را می رفتیم ولی او همیشه در حال گریه و زاری بود.کتک می خورد.بجای درس خواندن در فکر درست کردن تیر کمون سنگی بود.بزرگتر شدیم و دانشگاه رفتیم ولی او علافی می کرد.هر وقت دلیلش را می پرسیدیم می گفت این آدم عوضی ها نمیذارن خونواده من راحت باشن و پولامون صرف بد خواهی های همسایه های ناجور میشه ، دیگه چیزی برای دانشگاه رفتن نمی مونه. ما هم ساده بودیم و دلمان می سوخت. 
کم کم از ما و بقیه بچه ها فاصله  گرفت. رفقای خاصی پیدا کرده بود.ظاهرش شبیه معتادها شده بود. زخم هایش عمیق تر می شد و ظاهر ترسناکی پیدا کرده بود. این اواخر دوستی می گفت که وضع درست و درمانی ندارد. هم بلحاظ سلامتی ، هم بلحاظ پولی اوضاع درامی دارد. به زمین و زمان بدهکار است. صاحب خانه جوابش کرده. دو سه باری ازدواج کرد ولی هیچ کدام از زنها نتوانستند با او زندگی کنند. گویا این زن آخری مهریه را به اجرا گذاشته است.هر روز طلبکارها دم در خانه اش صف می کشند و او از راه پشت بام فرار می کند.ولی جالب این است که هنوز سعی می کند ظاهرش را بچه مثبت نگه دارد . هرچند که گاه خودش را لو می دهد و معلوم می شود آب زیرکاه است.کم کم دارد نظر همه  درباره این دوست قدیمی عوض می شود. تازه میفهمم  که آن آدم کرواتیها و کت شلواری های شیک پوشی که با مامور و بدون مامور هر از گاهی با او دست به یقه اند حق دارند. در عالم بچگی آنها را مرفهین بی دردی می پنداشتیم که از سر بدجنسی  قصد اذیتش را دارند .اما ...
خلاصه که این دوست ما آدم غریبی ست. با این اوضاع و احوال بعید میبینم زیاد دوام بیاورد. یا توی دعوا سرش را بباد می دهد یا طلبکارها توی بن بست گیرش میاندازند و تحویل پلیس می دهند.گویا نصیحت هم  برایش بی معنیست.چند سال پیش یک بابایی از اقوامشان پیدا شد و بعد کلی نصیحت رفیق ما را کمی سر براه کرد. رخت و لباس نو برایش خرید. آرایشگاه برد و سرو وضعش را مرتب کرد.کلی پول توی  جیبش گذاشت و سرمایه کار به او داد.برایش زن گرفت ولی چند وقت بعد دوباره  وضع همان بود. پولها را به باد داد و در کارش ورشکسته شد و زندگی شخصیش هم به بن بست رسید و زنش را طلاق داد.
این بار وضع از قبل هم بدتر شد. کسانی که نمیشناختند مردم محل را تُف و لعن می کردند که چرا در یک محله ، باید آدم شریف و ظاهر الصلاحی مثل او اینقدر در محرومیت زندگی کند ولی وقتی کمی به او نزدیک می شدند طرف را می شناختند. زمزمه هایی از مواد فروشی و آدم کشی در باره او بر سر زبانهاست.در یک کلام ، سابقه خوبی ندارد. دیگر نه کسی به او قرض می دهد و نه کسی به خانه اش رفت و آمد دارد. تنهای تنهاست و گویا در تنهایی خود خواهد مرد.

۲ نظر:

چهارگاه گفت...

قاصدک هان!!! نوشته هایت خیلی فراز و نشیب دارند. مثلا ترس مضحک خیلی خوب بود ولی این یکی دوباره افولیده!!! چرا اینجوریه؟!

قاصدک گفت...

چهارگاه عزیز؛
اولن: خیلی خیلی خیلی باعث سر افرازی منه که دوستی مثل تو که قلمی سحر آمیز داری وقت میذاری و به من سر میزنی و از اون بالاتر ، نقد می کنی.واقعن ممنونم
دومن : حرفت رو قبول دارم.بعضی از نوشته ها که یک کمی بهتر از بقیه ست از اون دست مطالبی هست که خودش میاد، مثل ترس مضحک که واقعن توی پرواز نوشتمش و یکجورایی واقعیت رو با فانتزی میکس کردم ولی نوشته هایی از نوع همین پست، مطالبی هستند که به زور میخوام بنویسم و آخرش گند میزنم.
سومن: به روی چشم. سعی می کنم کم گوی و گزیده گوی رو رعایت کنم و روال گوزیده گویی قبل رو اصلاح کنم.