ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

- سُنت

متن خبر در عين کوتاهي و اختصار در بر دارنده نکات جالبي بود: شان استون ( پسر اليور استون) در سفر به ايران مسلمان شد.
توجه ام به خبر جلب شد و متن آنرا سريع خواندم. نامبرده که همچون پدرش دستي در دنياي سينما دارد به دلايلي چندي پيش به ايران سفر کرده و ديدارهايي با تني چند از انديشمندان هنرمند (!!!) همچون فرج اله سلحشور{[(!!!؟!!!)]} داشته است به دين اسلام و خصوصن مذهب تشيع علاقمند شده و حال طي سفري به اصفهان در محضر آيت اله.... به دين اسلام مشرف شده و به منظور همين تشرف بناچار مجبور است چند روزي را در اصفهان به سر ببرد!
واقعن تشرف به اسلام با اين سن و سال بايد کار شاق و پر درد سري باشد. شوخي نيست که؛ بالاخره جاي زخم عمل چند روزي يا چند هفته اي طول مي کشد که بهبود يابد و در اين مدت فقط کافيست که حضرات آيات عظام و يا همان برادر مخلص سي ريال ساز کمي از صحنه هاي بالاي 18 سال بهشت را برايش توصيف کنند (البته از باب تقويت ريشه اي اعتقادات ايشان) و بيچاره با آن عضو شريف مجروح مشرف شده چه خواهد کرد خدا مي داند!
از اين ها گذشته من مانده ام که اين جماعت پرچمدار ديانت که سلحشور هم يکي از آنهاست مدت چند دهه است که ميليونها نفر را که همينجور شکمي و مادر زاد مسلمان بودند و عناصر ذکورشان در کودکي ( و نه در سي سالگي) سنت شده اند را از دين مادرزاديشان برگردانده اند و در عنفوان جواني و يا سر پيري در چند راهه شک و ترديد قرارداده اند ، حال چگونه و با چه دليل و برهاني توانسته اند اين آقازاده ينگه دنيايي  را از ديدن وجنات و سکنات خودشان به دين اسلام در آورند شاخ از همه جايم در مي آورد.
خبر را کامل تر مي خوانم و يک چيزهاي ديگري دستگيرم مي شود. اين آقاي "شان استون" يا بقول خبر روزنامه "علي استون" گردنبندي از ذوالفقار هم بگردن دارد که در عکس روزنامه هم بخوبي پيداست و دليل آنرا اعتقاد به آرامبخشي نشانه هاي حضرت علي مي داند. اين اعتقاد را در دوستي با يک لبناني به دست آورده و حال اين شمشير را براي آرامش قلبي بر سينه خود آويخته است.
نه آقا جان، اين بنده خدا از بيخ مشکل دارد .دوست لبناني و همنشيني با سلحشور و تشرف به اسلام در اصفهان و ...خلاصه که هيچ جاي اين قضيه به هم چفت و بست نمي شود.
در همينجا بايد به آقاي اليور استون بابت تربيت چنين فرزند خلفي دست مريزاد گفت.آخر مرد حسابي اگر بجاي دوتا از آن آثار هنري پرجايزه ات وقت مي گذاشتي و پسرت را تربيت مي کردي و راه را از چاه مي شناساندي امروز با اين آدمهاي ناباب نشست و برخاست نمي کرد و يا اگر مي کرد همچون لقمان حکيم مصداق بارز ادب از که آموختي مي شد، نه اينکه عقلش را به سلحشور بدهد و عضو شريفش را به دست اصفهاني هاي عزيززززززززز

۱ نظر:

asemaane abi گفت...

دیگران برای خوابیدن قصه می گویند،ما قصه خود را می گوییم که دیگران بیدار شوند . .