ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

- چراغ قوه دوصفر

جوانک ظاهر مرتبی داشت-از همانها که دخترهای دبیرستانی و تازه دانشجو را به خود جذب می کند-هدفون توی گوشش بود و سرش را با ریتم موسیقی که از موزیک پلیرش پخش می شد تکان می داد. یک گوشی از همین چراغ قوه دو صفر ها در دست داشت و تند تند - مثل هم سن و سالانش- اس ام اس تایپ می کرد و گاهی لبخند شیطنت آمیزی روی لب می آورد. 
صف به کندی پیش می رفت و تقریبن همه بجز همین جوانک کلافه بودند و نگاهشان به دست های شاطر بود که چطور نان های داخل تنور را جابجا می کرد و هر از گاهی ریگ های تنور را با آن پاروی سنگین چوبی صاف می کرد و به ندرت چندتایی نان از تنور در می آورد و روی پیشخوان مغازه می انداخت.مشتری ها هم تند تند سنگهای داغ را جدا می کردند و از روی نوبت ، نان داغ را همانطور قدی در دست می گرفتند و از نانوایی می زدند بیرون.
نوبت جوانک شد و هنوز داشت اس ام اس بازی می کرد.همچین که شاطر سه تا نان از نیمه راه تنور پرت کرد سمت پیشخوان سریع چند تا ضربه به سنگهای روی نان ها زد و آنها را برداشت و به سمت پیرزنی که سنگینی بار زمان پشتش را خمیده کرده بود و ته صف ، پشت سر 10-11 نفر مرد و زن ایستاده بود رفت و گفت :
- مادر چندتا می خوای؟
پیرزن گفت: مادرجون دستت درد نکنه. نوبتم میشه می گیرم.
جوانک نانها را به دست پیرزن داد و رفت ته صف ایستاد. مرد میانسالی که نوبتش شده بود جوانک را صدا زد و سه تا از نانهایی که تازه از تنور در آمده بود به جوانک داد و گفت:
-آدم که جوونمردی می کنه نباید ته صف وایسه!
جوانک نگاهی به صف انداخت و وقتی لبخند رضایت مردم را دید ، خجالت زده نانها را گرفت و رفت.

۴ نظر:

چهارگاه گفت...

داستان تخیلی قشنگی بود

مهدیه گفت...

خیلی قشنگ بود :)

قاصدک گفت...

ممنون از تعریفاتون ولی این داستان تخیلی نبود.عصر روز قبل از نوشتنش توی نونوایی سنگکی محلمون اتفاق افتاد!

زردالو گفت...

نون سنگک میخوری؟ دونه چند میگیری؟؟؟