ه‍.ش. ۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

- به افق فارسی وان

اسد با تانک توی کوچه ها مشغول آدم کشی ست در حالی که مخالفینش حتی اسلحه سرد ندارند ولی ما از او حمایت می کنیم و مشاور امنیتی برایش می فرستیم ولی آشوبگران دارند تمام انگلستان را آتش می زنند و غارت می کنند و ما به پلیس لندن نصیحت می کنیم که با خویشتنداری و ملایمت با مردم بی گناه رفتار کند!
یا من بجای آب عرق سگی خورده ام یا دستور زبان فارسی تغییر کرده است.قضیه از سنگ پای قزوین و این حرفها گذشته.اینکه میگویند دروغ مملکت را و همه چیز را به باد میدهد همین است. دروغی که نهادینه باشد هیچ چیز بجا نمیگذارد.
وقتی به پشت سر نگاه میکنم و از اتفاقات این چند دهه تحلیلی برای خودم سر هم میکنم می بینم آنچه دروغ و ریا با این مرز و بوم کرد و دارد می کند - حداقل به یاد ما- صدام نکرد.یک نگاهی به خودمان بیندازیم و ببینیم آیا با خودمان صادقیم؟ من که میبینم نیستیم: دینمان دروغ.کارمان دروغ.سیاست مان دروغ. محبتمان دروغ.درسمان دروغ. هنرمان دروغ.فرهنگمان دروغ.عشقمان دروغ. زندگی مان دروغ.علم مان دروغ... خلاصه بد جوری به دروغ گفتن و شنیدن عادت کرده ایم.
دلم برای خودمان می سوزد.اهل سیاه نمایی نیستم ولی می بینم بجز یکی دو کشور(که از قضا دوست جون جونی مان هم هستند) بقیه ممالک دنیا در عین نداری ، مردمان راحتی دارد و مهمترین دلیلش این است که با خودشان صادق اند.اگر به چیزی اعتقاد دارند صادقانه اعتقاد دارند و اگر چیزی را دوست دارند صادقانه بروز میدهند.
همین صبحی بود داشتم مصاحبه شجونی را می خواندم.از اینکه داشتم این را میخواندم احساس نفرت کردم. نه از این بابا. این تقصیری ندارد. اگر بخاطر این طرز فکر و صحبتش نباشد که ...بیشتر به این خاطر احساس نفرت میکنم که این جریان فکری به ما حاکم است.حرف هایی که ما بعنوان جوک می گوییم ومی خندیم اساس فکری جریان حاکم را تشکیل می دهد و این یعنی فاجعه. میدانم که تویی هم که می خوانی همه اینها را بهتر از من میدانی و فاجعه بزرگتر همینجاست. همین که همه ما میدانیم.میدانیم که پادشاه لخت است  و  می ترسیم یا خجالت می کشیم یا خودمان را به نفهمی می زنیم و آن کودکی هم که صادقانه حقیقت را بازگو می کند به دست ماموران پادشاه زندانی می شود و بقیه نظارگریم.
اصلن بحث قیام و انقلاب و این حرف ها نیست. نه. همه ما میدانیم که از اینها بهتر و بد تر ها هم دیر یا زود رفته اند و روسیاهی اش به ذغال مانده است .نگرانی من فرهنگ بجا مانده از تفکر این هاست. دروغ و ریای نهادینه را می گویم.چند روز قبل یک تاکسی سوار شدم. راننده سیگار می کشید. پرسید که ادامه بدهد یا نه.بیچاره از ترس ماموران سر میدان سیگارش را زیر صندلی مخفی کرده بود. گفتم: راحت باش. گفت اگه روزه اید معذرت میخوام. ولی بخدا توی این گرما نمیشه. تازه اینا آدمو سر لج میندازن که روزه نگیریم. من سال 80 قبرس بودم تمام روزه هامو می گرفتم ولی این بی شرفا به زور می خوان ملتو گشنگی بدن...
خلاصه دل پری داشت. تا برسیم به مقصد یه ریز حرف زد. آدم ساده ای بود ولی حرف هایش صادقانه بود. درست بود.همین هایی بود که همه ما میدانیم و توی ذهنمان مرور میکنیم و توی وبلاگمان می نویسیم.
حالا این آقایون به زور چادر سر مردم میکنند و به زور به عبادت وا میدارند و ماهم به رسم نماز جماعت های زمان مدرسه( چهار رکعت نماز زورکی به جا می آورم، الله اکبر) روزه می گیریم و افطاری می دهیم و افطاری می خوریم و در ماه ، عکس رخ یار می بینیم!خب این ها هم در تورات و انجیل و قران ولی فقیه می بینند.بعد هم روز اول ماه رمضان را کلهم اجمعین می خوریم. و احتمالن روز عید فطر روزه میگیریم.افطارمان هم به افق فارسی وان ، با ربنای شجریان است!

۱ نظر:

زردالو گفت...

قاصدک جان همه اینایی که گفتی کاملا درست بود و به جااما میشه به نظرت کاری کرد؟