۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

- قدم خیر


ماشین را پارک می کنم و نگاهی به اطراف می اندازم. باران تندتر می بارد و با خاموش شدن برف پاک کن شیشه ی جلو پر از قطرات باران شده است. قفل فرمان را می زنم و پیاده می شوم. پالتوام را از صندلی عقب بر میدارم و می پوشم. سر رسیدم را زیر بغل می زنم و از عرض خیابان می گذرم. آت وآشغالهای جیبم را در سطل زباله ی کنار خیابان می ریزم و به طرف پیاده رو خیز بر میدارم که ماشینی ترمز شدیدی می کند و بوق ممتدی زند.
کسی آن اطراف نیست . شاید می خواهد آدرسی بپرسد. بر میگردم و ماشین هم دنده عقب می گیرد.  منتظر می شوم ببینم چه کاری با من دارد. شیشه ها باران زده است و چهره ی راننده نامشخص . پنجره ی سمت شاگرد آرام پایین می رود و اولین کلمه که به گوشم می خورد –  بدون دیدن چهره –  راننده را می شناسم :
گوساله ؛ اینجا چه غلطی می کنی؟!
امین  است.مثل همیشه سرزنده و خندان و پر انرژی. چه چیزی بهتر از این که صبح بیدار شوی ، باران ببارد و اولین کسی که می بینی یک دوست قدیمی باشد.  آن هم این کله ی شهر ، سر چهار راه فرمانیه. به فال نیک می گیرم و با خیال راحت تری برای بستن قرارداد میروم...