ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

ناهار ِ کاری

مشغول خواندن نامه ها بودم که صداي در اتاق به خودم آورد. آبدارچي جوان سبزه رو با موهاي ژل زده و عينک آفتابي و تي شرت و شلوار جين  و لبخند هميشگي وارد اتاق شد.حدودن 21 ساله به نظر ميرسيد و قدِ بلند و صورت مهرباني داشت. با همان لهجه ی جنوبي پرسيد:ناهار مي خوريد؟
نگاهي به ساعت انداختم و متعجب از گذشت سريع زمان گفتم:آره بگذار روی ميز. نوشابه نمي خورم ببرش.
سيني ناهار را گوشه ميز کنفرانس گذاشت و ليوان هايي که براي آبميوه و آب استفاده شده بود و البته بطری نوشابه را جمع کرد و با خودش برد.موقع خروج از اتاق پرسيدم: آشپزي هم بلدي؟ برگشت و با همان صورتي که هميشه مي خندد و از پشت عينک آفتابي گفت: خودم نه, ولي خواهرم ميتونه.سري تکان دادم و فهميد که مي تواند برود.
ناهار که تمام شد بيسيم زدم و مسئول اداري و مسئول تدارکات را خواستم. هردو نفر  همزمان وارد اتاقم شدند.با چندتا جمله کوتاه تمام داستان را تعريف کردم و بدون اينکه منتظرنظر آنها بشوم گفتم :ازش تعهد بگیرید و از فردا بگذارید توی کمپ. ظاهرن از این کمپ پاس فعلی بهتره. فقط مراقب باشید از صبح تا عصر توی خونه تنهامی مونه کاری دستمون نده. بسلامت!
هردوتا پا شدند و چشم گفتند و رفتند. هنوز ناهارِ بدون نوشیدنی و ماست ته گلویم چسبیده بود. بی علاقه , یک لیوان آب انبه سر کشیدم و یاد دوستی افتادم که عاشق این نوشیدنی وحشتناک بود .
-: لااقل ناهار را رد کرد.
از پنجره حرارت آفتاب به داخل می تابید.
-: یادم باشد خرید پرده را پی گیری کنم.
کولر گازی فقط تا نیم متر جلو خودش را خنک می کرد. نگاهی به میزم انداختم و نشستم.من ماندم وکارهای سایت و وقت کم...

هیچ نظری موجود نیست: