ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

علي...

امروز بعد از مدتها علي رو ديدم و آدرس وبلاگ رو ناچار بهش دادم. نيومده با دوتا كامنتي كه داده مي خواد آبروي چندين و چند ساله مارو ببره و من هم ناچار بايد يجوري راضيش كنم.درخواست كرده جريان اخوين گرامين رو براتون بنويسم و از شعر معروف عشق يعني... هم براتون تعريف كنم. علي جان به چشم.فقط جون خودت يجوري ما رو راهنمايي كن سر و كارمون به كهريزك  و فيلتر نيوفته!!
اين علي دوست گرمابه و گلستان من بوده و سالهاي سال توي خوابگاه صنعتي بقول بچه ها دوست هم تختخوابي بوديم .كاري هم نبوده كه نكنيم و حالا با وجود گذشت سالها از اون زمان و زن و بچه و كار و زندگي هنوز وقتي همديگه رو مي بينيم ته دل من يكي كه قيلي ويلي ميره. اون جونور رو نمي دونم.خلاصه منتظر نوشته هاي فجيع تر باشيد

۴ نظر:

ناشناس گفت...

salam

هیچکسعلی گفت...

جالب است . آن روزها که دلم می گرفت , از پس کشیدن یکی دو نخ سیگار پای پنجره دخانیات , سر می کشیدم به باقی اتاقهایی که می شناختم . از 205 سعید تا 213 بچه های خوانسار و 225 گلپایگانیها و ...
خلاصه که هر آنچه از اتاق آشنا که در خوابگاه شماره 2 صنعتی پیدا می شد زیر و رو می کردم تا شاید مامنی بیابم و ماوایی . یا شاید هم شانه ای که تکیه گاهی باشد بر بغض گریه ناک بیکسی ام .اما دریغ . دریغ که همچون سکه شاهی به خانه اولم باز می گشتم و در این میان تنها یک نفر بود که میفهمید این لحظه را و چه خوب حس می کرد تشنج بی پروای روح نا آرامم را . یک لبخند و یک کنایه کوتاه کویری کافی بود تا شعله آتش روحم را لهیبی دوباره ببخشد و چون ساحلی سنگی ضربات سهمگین دریای مواجم را با سرسختی و ملایمت توامان خود آرام دهد ....
صد حیف که روزگار کج مدار امان نداد و دیگر نبود و این دل بیقرار جایی برای آرمیدن آنگونه از پس دل پژمردگیهای آنگونه ترنداشت تا امروز که دوباره در این فضای مجازی هویدا شد ...
حالا دیگر به گاه دل گرفتگی , و از پس کوفتن دهها در متعدد باز هم دلی , همدلی , و هم بغضی هست تا ساحل امن طوفانسرای دلم بشود .
حالا دیگر دری باز است ...

قاصدک گفت...

فروگذارم...

ناشناس گفت...

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند . مارکز