ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

صدای پای ...

یادم می آید دوران مدرسه عصرها سری به مغازه پدر میزدم و گاه کمکی.یک روز -راهنمایی یا شاید هم دبیرستان بودم- به مغازه که رسیدم دیدم خلوت است و طبق معمول مواقع بیکاری ‘ پدر مشغول مطالعه.سلامم را از بالای عینک مطالعه با "علیک سلام"پاسخ گفت و دوباره مشغول مطالعه شد. سَرکی کشیدم که ببینم چیست که پدر را سرگرم کرده ولی نفهمیدم. تنها مشخص بود که شعر نو است.در آن سن بیشتر‘ علایق من داستان و رمانهای تاریخی بود- ترجمه های ذبیح اله منصوری. شعر جاذبه چندانی برایم نداشت. پدر که کنجکاوی ام را دید پس از چند ثانیه گفت: این کتاب عجیبیه. شعراش یه جوریه...بعد دوباره مشغول خواندن شد. من سرگرم کاری شدم. مشتری که آمد پدر کتاب را گوشه پیشخوان گذاشت. حس کنجکاوی وادار به فضولی ام کرد. تصویری از یک مرد با مو و ریش بلند و کنارش با خط شکسته نوشته بود: سهراب سپهری.
سالها بعد- در دوران دانشگاه - روزی نبود که "هشت کتاب " را ورق نزنم و خدا می داند چند بار شعر "مسافر" و "صدای پای آب" را بلند بلند برای علی -در همان پنجره دخانیات 215 - خواندم. تا جاییکه بخشی از نوشته های آن دوران من بسیار متاثر از شعر های این شاعر بزرگ و دوست داشتنی شدند.
حالا که بهتر نگاه میکنم می بینم آنچه باعث شد اینقدر به این زبان‘ احساس نزدیکی کنم نه فقط تازگی و سادگی آن بلکه نقاط مشترکی بود که در تابلو های نوشتاری هشت کتاب فراوان به چشم میخورد: من هم کودکی ِ سراسر خاطره ام را همچون سهراب در شهری کویری با فرهنگ و پیشینه ای همچون کاشان و با حس همسایگی با طبیعت گذراندم. شاید خانواده من مثل سهراب مرفه نبود ولی  "اتاق آبی " را که می خواندم به نوعی گویا دفتر خاطرات خودم را ورق می زدم- البته منظورم این نیست که خودم را فرهیخته بدانم- بلکه حس همذات پنداری و همجنسی کودکی سهراب و محیط پیرامونش با کودکی خودم را می گویم. بعد ها توی خیاطی سرکوچه خانه پدری با کسی آشنا شدم که کودکی اش را خانه - شاگرد سهراب بوده و خاطرات دست اول زیادی از زندگی روزمره او برایمان تعریف میکرد. از شیطنت های کودکانه تا گوشه گیری های دوران نوجوانی و جوانی و آن جیپ فرمان راست و از آن باغ و ....خلاصه عجیب حس نزدیکی به این بزرگمرد داشته و دارم. و امروز که سالروز تولد اوست باز همان بغضی که از خواندن هشت کتاب در گلویم چنگ میزند به سراغم می آید و از آن بد تر اینکه برنامه تقویم تاریخ تلوزیون خودمان با شرح و بسط از مرگ فلان آخوند بی سواد بی هنر بی مصرف ساعتها می گوید و یادآوری سالروز تولد سهراب و ویژه برنامه اش را باید از رادیو فردا شنید.

پ.ن.: یاد سهراب و شعرهایش عجيب با یک نام  توی ذهنم گره خورده و افسوس که امروز هیچکدامشان نیستند: خسرو شکیبایی.

۴ نظر:

یه ناشناس شیرازی گفت...

صبح خیال داد ز کف آفتاب را
رؤیا شکست شیشه شیرین خواب را
با چشمه زلال بگو رفت،
آن که داشت قدر صدای زمزمه پای آب را
از او بهشت هشت کتاب است یادگار
گل رفت و ما ز کف ندهیم این گلاب را
سهراب، سایه بود، ولی در بهار عشق
می کاشت پشت پنجره ها، آفتاب را
سهراب، نور بود، ولی در تمام عمر
از چهره برنداشت حریر حباب را
در خلوت سکوت به خورشید راه یافت افراشت بر فراز سحر، شعر ناب را


ممنون به خاطر یادکردن شما از این شاعر با احساس

یه ناشناس شیرازی گفت...

شما که سعی میکنید مطالبتون به روز باشه حقش این بود که در مورد امروز که به نام دختر نامیده شده حداقل یه خط می نوشتید و میگذاشتید توی وبلاگتون.

قاصدک گفت...

مرسي از وقت گذاشتن و نظرهاي جالبت. من مناسبتي نمي نويسم. اگر گاهي به مناسبتي چيزي مي نويسم چون حسم همراهي ميكنه. براي مناسبت ديروز كه صد البته مثل بسياري ديگه از اين مناسبتها( روز پدر - روز مادر- روز همسر و ....) ساختگي غير واقعيه فقط ميتونم بگم روز دختر بر همه مبارك!

آدم حسابی گفت...

به تو می اندیشم
به تو ،که از جنس بلوری و سکوت
تو که در دل چیزی داری مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
به تو می اندیشم ، به تو که بی تابانه می دوی تا ته دشت ،می روی تا سر کوه
به تو می اندیشم تا بیایم با تو پی آن آوایی که تو را می خواند
( یادش گرامی باد)