ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

اکابر

ستم یعنی از تمام هفته یک روز پنج شنبه را داشته باشی که کپه مرگ بگذاری آنوقت شرکت بیاید دوره کوفت و زهر مار بگذارد برای ارتقا سطح مدیران و همین یک روز را گند بزند توش برود پی کارش.صبح که ساعت زنگ زد چند بار خواستم همه را دایورت کنم و کانتی نیو! ولی دیگه بیخواب شده بودم. تجربه میگفت که دیگه از خواب خبری نیست. برای آدم های بی وجدانی مثل من که فقط عذاب وجدان دارند این جور مواقع گور بگور شدن بهترین گزینه است. با اکراه از تخت بیرون می آیم و ماشین اصلاح به دست به سمت دستشویی میروم. هوا تاریک است و از بین مبل و میز تلوزیون کورمال کور مال راهم را پیدا میکنم و خواب آلود و تلو تلو خوران در دستشویی را باز میکنم. نور زیاد چشمم را خیره می کند. گویی میخ توی چشمم می کنند. لعنت بر الاغی که صبح پنج شنبه هوس کلاس رفتن بکند. به آرامی چشم باز میکنم و دوشاخه را به پریز میزنم. اصلاح و مسواک و... یک ربع ساعت طول میکشد. زیر کتری را روشن میکنم و بدون صبحانه میزنم  بیرون. زنم سر توی راه پله میکند که : لقمه بسازم توی راه یا شرکت بخوری؟ سری تکان میدهم وپله ها را یکی دوتا میکنم.
توی کوچه باد خنکی میآید ولی از سرمای آذرماه خبری نیست. خدا هم پیر شده و یادش رفته چه باید بکند. نا سلامتی زمستونه!فقط حیف که نمی دونیم به کوری چشم کی زمستونم بهاره! هنوز به خیابان نرسیده تاکسی جلو پایم می ایستد و سر بزرگراه پیاده ام میکند. عجب زندگی جالبی دارند این خطی ها.سر و ته خیابان ما 500متر طول دارد. میرن. میان. میرن. میان و... تا شب.
به دلیل خلوتی بزرگراه زود میرسم.هنوز کسی نیامده. ایمیلم را باز میکنم تا کمی میلهایم را بخوانم. شکمم قار و قور می کند. تصمیم میگیرم قبل از کلاس چیزی برای خوردن پیدا کنم. بیسکوییت هست ولی خشک خشک پایین نمیرود.پس از یکی دوتا تلفن چای جور می شود.هنوز تا شروع کلاس فرصت هست. ناصر زنگ میزند و کمی پول غرضی میخواهد. خودم که حسابم خالیست.
-: یه دوری بزنم ببینم میتونم جور کنم یا نه.
چندتایی تلفن میزنم. حاجی باید داشته باشد . همین سه شنبه 15میلیون دادم بهش. ولی معلوم میشود همه را شوهر داده است. بچه های دیگر هم مفلس. تا سر کلاس به همه زنگ و اس ام اس میزنم ولی جور نمی شود. به ناصر اس ام اس میزنم که " شرمنده جور نشد" و تلفن را خاموش میکنم. شکر خدا استاد خوبی داریم. ریتم صدایش خواب آور نیست. احساس خوشمزگی نمی کند. به مطلب هم مسلط است. فقط کمی همت میخواهد که مدرک را بگیرم و برای امتحان نهایی هم امتیاز بیارم.

۴ نظر:

خارخاسک هفت دنده گفت...

کلا یک جور تلخی زاید الوصف ؛ یک جور بدبینی عمیق ؛ یک حس تاریک در نوع دیدگاهت وجود داره . که مثل دو قطب هم نام دور می کنه به جای اینکه نزدیک . فکر می کنم باید خودت را رها کنی و از آن بالا بیایی پایین و بی خیال شوی تا قطب ها مخالف شوند و برعکس تاثیر موافق داشته باشند و جاذب باشند .
جدا چند ساله هستی ؟ می خواهم بدانم .
همسر که داری از نوشته هایت پیداست .
به عنوان یک دوست پرسیدم دوست نداشتی جواب نده خوب تایید هم نکن .

asemane abi گفت...

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

قاصدک گفت...

خارخاسك جان قدم رنجه فرمودين. خبر ميدادين گاوي گوسفندي رييس جمهوري چيزي جلو پاتون قربوني ميكرديم. وبلاگ در پيت مارا به حضور پر نورتون منور كردين. همچين كه لاگ اين كردم نورش چشمم رو زد.
از تعارف گذشته در خصوص تلخي و شيريني لازمه كه يك پست مجزا بنويسم ولي در باب سن وسال بايد بگم از 30 بيشتر از 40 كمتر.درضمن خارخاسك خانوم اگه كمك كني و گاهي ايده بدي و هر از گاهي هم غلط غولوط هاي نوشته هامو بگيري ممنونت ميشم.

قاصدک گفت...

آسمان آبي عزيز ممنون از راهنمايي يا به عبارتي خر نماييتان. كم گفتي ولي گل گفتي. خوش بحال گوسفندان كه حتي به اندازه الاغ هم نمي فهمن. اميدوارم به توصيه اي كه براي من داشتي خودت هم عمل كني!