ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

در پاسخ به کامنت خارخاسک

برای مطلب قبلی خارخاسک کامنتی گذاشته بود که قرار شد در یک پست جواب بدهم. برای راحتی شما خواننده عزیز اول متن کامنت را می آورم بعد جواب را:

Blogger خارخاسک هفت دنده گفت...

کلا یک جور تلخی زاید الوصف ؛ یک جور بدبینی عمیق ؛ یک حس تاریک در نوع دیدگاهت وجود داره . که مثل دو قطب هم نام دور می کنه به جای اینکه نزدیک . فکر می کنم باید خودت را رها کنی و از آن بالا بیایی پایین و بی خیال شوی تا قطب ها مخالف شوند و برعکس تاثیر موافق داشته باشند و جاذب باشند . جدا چند ساله هستی ؟ می خواهم بدانم . همسر که داری از نوشته هایت پیداست . به عنوان یک دوست پرسیدم دوست نداشتی جواب نده خوب تایید هم نکن .
قرار شده برج عاج مان را ترک کنيم و تشريف بياوريم پايين و ول کنيم. مسئوليت هر آنچه اتفاق بيوفتد هم با خارخاسک! خودش ميگويد بيا پايين و رها کن. خدا به اطرافيان رحم کند!مرحله بعد اين است که بگرديم مزه پيدا کنيم. يک چيزي که تلخي را از بين ببرد. بگذريم که  خواجه شيراز گفته است:
باده گلرنگ تلخ تيز خوش خوار سبک                 نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام
آن مال قرن هشتم بوده و جنس هاي ناب شيرازي. در دوره زمان ما که مارکهاي خارجي را مي آورند و با زهر مار پر مي کنند حتمن هم بايد سفارش مزه را داد. شما ببينيد چقدر تلخ بوده که خارخاري مي گويد "زايد الوصف". به قول علي که مي گفت: شيرت حلالت که اسمش گذاشتي زهر ماري!
خلاصه که بايد يک خاکي توي سر مزه اش بکنيم. وگرنه همين دوزار مشتري که گهَ گُداري از فرنگستان و هندوستان مي آيند صفحه وبلاگمان را باز مي کنند هم فراري مي شوند.(پسر اگه چيز آبرومند پيدا نکردي همون چيپس و سس گوجه رو از سوپري يادت نره!)ولی خب زیادی خوشمزه شدن هم از سن و سال من یکی گذشته است.
مرحله دوم نوبت چاله پر کردن است.در اين خصوص نگراني ندارم چرا که تخصص من چاله کندن و از چاله به چاه نقب زدن است. چنان چاله چوله بد بيني را - هرچقدر هم که عميق باشد- پر مي کنم که انگار نه انگار اينجا کسي چيزي ديده است.اصلن بهتر است يک کاري بکنم که خلاقيت خودم راهم به رخ بکشم. ميدهم يک تير سيماني توي چاله عميق بد بيني بکارند و يک عدد چراغ پر نور کم مصرف مي بندم نوکش تا تاريکي "حس" را از بين ببرد. اصلن چه معني دارد حس من تاريک  باشد. چه معني دارد يک بيچاره اي بعدِ عمري آدرس وبلاگ من را  حتي به اشتباه هم شده بزند و بخاطر تاريکي ديدگاه پشت پا بخورد با مخ برود توي ديوار. يا خداي ناکرده از بد روزگار شصت پايش برود توي پلکش يا يک جاي ديگرش برود توي يک جاي ديگرترَش! شاید هم از سیستم نور مخفی استفاده کنم . به این نحو که یک عدد لامپ مهتابی فرو میکنم توی ما تحت "حس " تا صورتش مثل صورت آیت ا... العظمی های عظیم الشان بدرخشد.

Bloggerخارخاسک راست مي گفت طفلکي . آدم که بيايد اين پايين کلي چشم و گوشش باز مي شود. کلي چيز ياد مي گيرد.ولي خب ظاهرن يک خورده تنش مي خارد. مي خواهد ما بيرق مخالفت دست بگيريم تا قطب هايمان به هم نزديک بشود. اين يکي را غلط نکنم مي خواهد به آب سياه مان براند. همان پارسال که از باب مخالفت  با  رویه معمول  بعدِ عمري شناسنامه مان را جوهري کرديم و دست آخر به ضرب چماق خناق گرفتيم براي هفت پشت مان بس است.(نه که فکر کنيد از کهريزک مي ترسيما. نه. فقط دکتر مان گفته بطري نوشابه - مخصوصن از نوع خانواده - براي سلامتي ات خوب نيست. همين!)
راستي تا يادم نرفته بگويم که فيک فيکو به محض خواندن سوالهاي خارخاسک چنان بُراق شد توي مونيتور که کم مانده بود از آن طرفش بيايد بيرون.( کلي هم بابت گفتن سن و سالمان باز خواست شديم!) خلاصه که بايد يک تکان اساسي به خودم بدهم.

هیچ نظری موجود نیست: