ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

- فلسفه هایپر استاری

اگر گذرتان به غرفه مرغ فروشی هایپر استار افتاده باشد و خیلی خیلی شانسی توی صف تحویل مرغ معطل شده باشید حتمن با من هم عقیده اید. کسانی که توی آن صف می ایستند نتنها خسته نمی شوند بلکه از اینکه چنین نمایش جالبی را از دست می دهند با دلخوری آنجا را ترک می کنند. من که همین پنج شنبه گذشته جلو همان غرفه به این نتیجه رسیدم که اگر قرار است آدم یک روزی بمیرد چه بهتر که اینجا و به همین سبک و سیاق باشد. لابد می پرسید جریان چیست؟ 
حقیقت امر، کارکنان غرفه مذکور که هرکدام یک شمشیر یک متری تیز در دست دارند با چنان مهارت و سرعتی جوجه های بی زبان را در عرض 10-20 ثانیه پوست می کنند و قطعه - قطعه می کنند که همه هاج و واج فقط نگاه می کنند و از تصور اینکه اگر جای طرف بودند حتمن یا دست خودشان را از کتف قطع می کردند یا گردن همکارشان را ، با ترس آب دهانشان را قورت میدهند.
از همه جالبتر وقتیست که به طرف بگویی جوجه کبابی خرد کند. آنچنان شمشیر را بالا و پایین می برد که جومونگ هم با تمام جلوه های ویژه اش نمی توانست اینگونه هنرنمایی کند. خلاصه که به جوجه ها حسودی ام شد.بدون درد و خونریزی. با سه حرکت پوستشان را مثل تنبان از تنشان در می آورد و سینه و ران را با یک ضربه جدا می کند و رانها و گرده و سینه و بالها را با چنان مهارتی قطعه قطعه می کند که با چشم هم نمی توانی حرکات شمشیر را دنبال کنی.
خلاصه اگر خودت را جای آن زبان بسته ها بگذاری که ظرف 40 روز بالغ می شوند و توی یک دستگاه با یک شوک کوچولوی الکتریکی سر سبز را از دست می دهند و هنوز 24 ساعت نشده روی میز این سلاخ های چیره دست به قطعات یک لقمه ای تبدیل می شوند ، احساس پوچی غریبی به شما دست می دهد.
شاید اگر زمان را تند کنیم یا به عبارتی زمان را از زندگیمان حذف کنیم ما هم یک جورایی مثل همین جوجه های بی نوا هستیم. به دنیا می آییم. بزرگ می شویم. در چرخه بی سرانجام و بیهوده این دنیا می چرخیم و بجای اینکه دنبال گشتن در کائنات و زمین باشیم و سر از اسرار هستی در آوریم مدام سرمان در آخورمان است و گه گداری برای نشخوار نگاهی به اطراف می اندازیم و به بهی یا اَه اَهی می گوییم و گاهی هم لگدی می پرانیم و باز می لمبانیم و یک روز هم بدون اینکه توفیری در خلقت مان به وجود آمده باشد در همان حال نشخوار کردن ریغ رحمت را سر می کشیم و خلاص. و این دور و تسلسل از میلیونها یا شاید میلیارد ها سال قبل ادامه دارد و معلوم نیست تا کی هم ادامه خواهد داشت.
داستان پوچی و خیام زدگی نیست. واقعیت خلقت است. با خودمان  رودرواسی نداریم که. از ایتدای خلقت که علم توانسته شواهدی از آن را به  دست بیاورد تا امروز که معلوم نیست در کجای تاریخ ایستاده ایم تنها چیزی که بدون انکار در جریان است زندگیست. زندگی که حاصل تکامل است و تکاملی که از تسلسل زندگی به وجود آمده .
یادم می آید یک زمانی با دوستی بر سر موضوع متفاوتی بحث می کردیم و آن شگش (!) بود.
دوستم پرسید: به نظر تو شگش چیست؟
گفتم: شگش دومین هدف خلقت است.
گفت: اولین آن چیست؟
گفتم: اگر این را می دانستم که اینجا پیش تو نمی نشستم  پیتزا گاز بزنم. تمام فلاسفه و دانشمندان و پیامبران هنوز سر این موضوع به توافق نرسیده اند که هدف اول  خلقت چیست ولی من مطمئنم که اگر شگش نباشد هدف اول محقق نمی شود چون نسل بشر منقرض میشود و آنچه مسلم است بشر امروز که بسیار تکامل یافته تر و  پیشرفته تر از بشر نخستین است حاصل جهش های ژنتیکی ناشی از تکامل است.(از این منظر حتی عشق هم ابزاری برای کمک به شگش است!)
حالا واقعیت این است که ما هنوز هدف خلقت را نمی دانیم و اگر چیزهایی هم از قول خالق و عقل کل جهان می شنویم بر سر صحت و سقم آن دعواست:
در داﯾﺮﻩ اﯼ ﮐﺎﻣﺪن و رﻓﺘﻦ ﻣﺎﺳﺖ
ﺁﻧﺮا ﻧﻪ ﺑﺪاﯾﺖ ﻧﻪ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﭘﻴﺪاﺳﺖ
ﮐﺲ ﻣﯽ ﻧﺰﻧﺪ دﻣﯽ دراﯾﻦ ﻣﻌﻨﯽ راﺳﺖ
ﮐﺎﯾﻦ ﺁﻣﺪن از ﮐﺠﺎ و رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﮐﺠﺎﺳﺖ 
آنچه به عقل ناقص و الکن این حقیر می رسد این است که ما هم همچون جوجه های بی زبان بخشی از یک چرخه تکاملی برای رسیدن به هدفی کلی هستیم و نه می دانیم و نه می فهمیم و نه قرار است در آن کاره ای باشیم. تنها زنجیره تکامل را پر می کنیم چه اگر به قول مذهبیون قرار باشد ما هدف نهایی خلقت باشیم که این صبح آمدن و شام رفتن وخواب شبانگاهی وگمراهی روز  در شآن هدف خلقت به این بزرگی نیست که ما در آن دست و پا می زنیم و اتلاف عمر می کنیم. 
لابد می گویید پس دین چه می گوید؟ خب بالاخره خیر سرمان آدمیم . برای این آمدن و رفتنمان یک قانونی ، یک آقا بالاسری می خواهیم وگرنه هیچکس نداند ، خودمان که میدانیم که چه جانورانی دوپایی هستیم! این همه گرز آتشین و حور و غلمان برایمان سر هم کرده اند باز هر غلطی دلمان می خواهد می کنیم . اگر قرار بود ترس و تنبیهی هم در کار نباشد که آبادی به دنیا نمی گذاشتیم.پدر هرکه جز خودمان را می سوزاندیم و آخر سر هم از زمین و زمان طلبکار می شدیم.
القصه من که بسیار مشتاق شدم به دست همین سلاخ های بهداشتی هایپر استار در 30 ثانیه قطعه قطعه شوم تا اینکه بخواهم بروم سینه قبرستان و زیر دست مرده شور و نکیر و منکر به گناهان کرده و نکرده اعتراف کنم و آخر سر هم خوراک کرم و سوسک بشوم. شماهم مختارید روشتان را خودتان انتخاب کنید.

۴ نظر:

ناشناس گفت...

خيلي خوب و مثل سابق به دليل طولاني شدن تبديل به ٢-٣تا مطلب قابل بحث جدا شده بود.ولي مظمون عالي

قاصدک گفت...

از بابت طولانی شدن عذر میخوام و بخاطر اینکه وقت گذاشتی و همراهی کردی ممنونم.ای کاش بحثی که گفتی رو مطرح میکردی که شاید از دل بحث به یک نتیجه ای برسیم!

زردالو گفت...

دور از جون قاصدک جان.

یوسف گفت...

در مورد دین اصلا موافق نیستم
اگر ما جانوران دو پا به زور دین و جهنم و این مزخرفات جایی را آباد گذاشتیم پس این لامذهب های خارجی چجوری مریخ رو گرفتن
اتفاقا سابقه آباد کردن بی دین ها بهتر از سابقه خراب کردن دین دار هاست