ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

- خوشا شيراز و...

هواي شيراز گرم تر از تهران است. تا وقتي سرپا هستم شدت اين را نمي فهمم. ساعت پنج و نيم بود وارد هتل شدم.تازه فهميدم چقدر بيرون هوا گرم است.دوش مي گيرم و كولر را روي 18 درجه تنظيم مي كنم و دراز مي كشم.ساعت 7 بيدار مي شوم. انگار مرده اي زنده شده، در برهوتي پس از هبوط.دقايقي طول مي كشد تا يادم بيايد كجا هستم و چرا و من كي ام و بچه را كي ...؟!
تلفن زنگ مي زند.منصور است. همكار جديدم. مي فهمد كه مست خوابم. عذر خواهي مي كند و مي گويد كه اسفنديار گويا رسيده به شيراز. آدرس هتل را گرفته عن غريب است كه برسد. لباس مي پوشم و اسفنديار را مي گيرم. توي پاركينگ هتل است. مي زنم بيرون.توي لابي  هتل سلام و احوال پرسي و كليد اتاق را مي دهم و اسفنيدار مي رود كه دوش بگيرد و خستگي بيرون كند و من ميزنم به خيابان كه خودم را پيدا كنم. ساعت هفت و نيم است ولي هنوز گرماي هوا قدم هاي رفتن را سست مي كند.يك آن پشيمان مي شوم و وسوسه لابي  خنك و اينترنت گوشه لابي دودلم مي كند ولي پشيمان مي شوم. فلكه اطلسي همين نزديكي ست. هواي خنك تري دارد. دوري مي زنم و سرازير مي شوم سمت حافظيه. از حاشيه پارك روبروي مي گذرم و از پياده روي مقابل دستي و لبخندي براي خواجه و راه م را ادامه مي دهم. پياده رو شلوغ است. گويا بازار روز است. سگ صاحبش را گم مي كند. هر چه خاله زنك شيرازيست توي گذر جمع شده. به طرف ديگر خيابان مي روم و تا چهارراه بعدي قدم مي زنم.
بجز مردم چيز ديگري توجه ام را جلب نميكند.بر مي گردم. اسفنديار تقريبن مرده است. بيدارش مي كنم. مويي سپيد كرده و بيش از پنجاه مي زند. منصور هم با اينكه قيافه جواني دارد ولي 10-20 سالي از من بزرگتر است. خلاصه جوجه تيم جديد پرو‍ژه خودمم.
شام را با اسفنديار مي زنيم و پيشنهاد زيارت مي دهد.
-: حافظ؟
-: نه ، شاهچراغ
با ترديد قبول مي كنم. مي رويم. ياد بچگي مي افتم. مشهد. بوي گلاب ...
بر مي گرديم. اسفنديار سيگاري ميگيراند و من با كامپيوتر گوشه لابي مشغول مي شوم.

۳ نظر:

زردالو گفت...

خوشا شیراز و وضع بی مثالش
تو ای قاصدک نترس ازآتیشی هوایش

چهارگاه گفت...

شما همیشه از کنار خواجه فقط با یک لبخند می گذرید؟ قدری بی انصافی کرده اید . اگر هنوز شیرازید و فرصتی باقی است ، یک بار دیگر سری به خواجه حافظ بزنید و هم از قول خودتان ، هم از قول ما برای بار هزارم هم که شده ، بابت این همه لطف و زیبایی که ارزانی ما فارسی زبانان کرده ، تشکر کنید .

قاصدک گفت...

چارگاه جان . من هفته ای یک بار میرم شیراز. اینه که با خواجه خودمونی شدم. ولی به همون دلیل که گفتی بارها خاک آستانش را بوسیده ایم و می بوسیم.