ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

- خداحافظی یک مدیراحساساتی

بالاخره اولین نفر از بچه های سایت قضیه را فهمید. واکنشش برای خود من هم جالب بود. حدود ده دقیقه بهت زده فقط به من نگاه میکرد. در این مدت چندتایی تلفن جواب دادم و لابلای آن در باره دلایل رفتنم گفتم از اینکه دیگر مشکلم با رییس قابل حل نیست. آخر سر خسته از نگاه ملتمسانه اش گفتم:
-چرا اینجوری نگام می کنی؟
اشک توی چشم هایش حلقه زد و لبهایش را که مثل آنهایی که عزیزی را از دست می دهند بی رنگ شده بود به سختی باز کرد و گفت:
- مهندس جان ، نرو. تو بری ما چیکار کنیم؟
یاد لحن آمرانه و لهجه شیرازی اش در جلسات افتادم و اینکه چگونه یک تنه ده پانزده نفر از کارشناسان کارفرما و مشاور را لوله می کرد. از او بعید بود اینطور عاجزانه التماس ماندن بکند.
یاد اولین آشناییمان افتادم. اسفند 87 بود. تازه پروژه دومم را در عسلویه شروع کرده بودم. نفر نداشتیم و در بدر دنبال آدم کاری بودم. در نظر اول توجه ام را جلب کرد. یک سرو گردن از من بلندتر بود و با اینکه هنوز سی سالش نشده بود ولی چهره مردانه ای داشت. آنروزها برای کنترل پروژه معرفی شده بود.
گشتی در سایت زدیم و قرار شد از اول 88 شروع کند.کم کم دوستی ما نزدیکتر شد.اصلن این اخلاق من است که با همه رابطه دوستی برقرار می کنم و کارم را راحت تر به انجام برسانم تا اینکه بخواهم با همه سر شاخ بشوم و استرس بکشم. از دل این روابط گاهی منافع خوبی هم عاید پروژه می شود.
عسلویه که تعطیل شد و این پروژه را گرفتیم او شد سر پرست کارگاه. نفر مستقیم زیر نظر من. اخلاق من را می دانست. تا وقتی که کارها بر وفق مراد است کاری به کار زیر دستم ندارم. اگر مشکلی پیدا شود دخالتکی میکنم ولی کلن در سایه بودن را بیشتر می پسندم.با این شناخت اوهم راحت به کارش می رسید و من هم نظارتی داشتم و به کارهای خودم می رسیدم.
اما امروز از آن همه اقتدار و قدرت خبری نبود. به ناگاه رنگ از چهره اش پرید. موقع حرکت به سمت فرودگاه بوشهر دستم را فشرد و زیر گوشم گفت:
-هفته دیگه خدمت می رسیم؟
لبخندی زدم و دستش را فشردم.

هیچ نظری موجود نیست: