ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

- اتوبوس جهانگردی

اولین ماموریت کاری در شرکت جدید است و راهی شیراز شدم. محل اقامتم یک هتل نسبتن لوکس نزدیکای ارگ کریمخانی ست.با رزرویشن هتل هماهنگ میکنم که قرارهای کاری ام را در لابی هتل انجام بدهم. موافقت می کند. گوشه ای دور از تلوزیون را در نظر می گیرم و ساعت های ملاقاتم را تنظیم می کنم و برای دوش گرفتن به اتاقم می روم. پنج دقیقه مانده به اولین قرار به لابی بر می گردم. مثل یک ساعت قبل خلوت است. روی مبل گوشه سالن می نشینم و دفتر دستکم را پهن می کنم.اولین نفر یک جوان خوزستانی ست که برای مسئول خرید سایت معرفی شده است. کلی از خودش تعریف میکند ولی آخر سر زیر خواسته  های من می زاید و میرود.
نفر دوم جوانک شیرازی ست.از ساعت کاری ِ زیاد سایت خوشش نمی آید- جدی جدی انگار این شیرازی ها با کار کردن مشکل دارند- هنوز موتور مصاحبه گرم نشده که یک اتوبوس دم ورودی هتل می ایستد و یک مشت پیرزن و پیر مرد می ریزند داخل لابی. مثل بچه مدرسه ای ها بدون ملاحظه دیگران سروصدا می کنند. لیدر تور دخترکی پر سرو صداست و مثل معلم های پیش دبستانی مدام جیغ می زند.کم کم تمام گوشه کنار لابی را می گیرند. کم مانده روی کله من هم ساک و چمدانشان را بگذراند.اول خودم را میزنم به بی خیالی ولی صدا به صدا نمی رسد.
به رزرویشن هتل اعتراض می کنم ولی جواب درست درمانی نمی گیرم.لاجرم مصاحبه به هم می خورد. به پیشنهاد مهندس شیرازی ادامه صحبت ها را در ماشین او پی می گیریم.یک لحظه یاد کارتون مورچه خوار و اتوبوس جهانگردی می افتم.خنده ام می گیرد. مهندس شیرازی نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و مدام به سر و گوش خودش دست می کشد که نکند شاخی- دمی در آورده که من میخندم.

۲ نظر:

میم گفت...

جدی جدی این شیرازیها با کار کردن مشکل دارند!:))جداً همینطور است!آدمهای به شدت شاد و خجسته ای هستند.هرچند توی این دور و زمانه کی به کار کردن علاقه دارد واقعا؟:|

زردالو گفت...

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش خداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله که عمر خضر می‌بخشد زلالش
میان جعفرآباد و مصلا عبیرآمیز می‌آید شمالش
به شیراز آی و فیض روح قدسی بجوی از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصری برد آن جا که شیرینان ندادند انفعالش
صبا زان لولی شنگول سرمست چه داری آگهی چون است حالش
گر آن شیرین پسر خونم بریزد دلا چون شیر مادر کن حلالش
مکن از خواب بیدارم خدا را که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر نکردی شکر ایام وصالش