ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

- Moallem

در طول سالهایی که در بهترین لحظات عمرم مشغول تحصیل بودم با معلم های زیادی سر و کار داشتم. معلم هایی که ما را یک مشت بزغاله ( احتمالن نسبتی با رییس جمهور باید داشته باشد)خطاب می کردند و اوقات کلاس را همچون کار اجباری به سختی طی می کردند و یا معلم هایی که ما آنها را گاو می پنداشتیم و عمدتن دروس دینی و معارف درس میدادند یا معلم پرورشی بودند و الحق که  توهین به گاو بود تصویر ذهنی ما از آنها و در مقابل معلم هایی بودند که با سواد بودند و همواره ته ذهنمان می خواستیم مثل آنها باسواد و دانشمند بشویم و بیشتر ریاضی و مکانیک و شیمی درس میدادند. و یا معلم هایی که مثل سگ از آنها می ترسیدیم و ذره ای دلشان رحم نداشت و با تسبیح یا ترکه یا تسمه تنبیه می کردند و تا از کلاس بروند بیرون جانمان به لبمان میرسید. از طرفی معلم هایی هم داشتیم که مثل جوجه از سرو کله شان بالا می رفتیم و همه جور شوخی می کردیم( حتی شوخی های بی ادبی!) ولی تصویر و نام چند تایی از آنها هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود. این ربطی به سواد و اخلاق آنها ندارد. الان که بعد از 20 سال از آن روزها می نشینم و حساب کتاب میکنم می بینم درست است که این چند نفر آدمهای با سوادی بودند. درست است که درسی را که تقبل کرده بودند بیش از ظرفیت کتاب و ساعات  رسمی به ما درس میدادند و بدون چشم داشتی کلاس اضافه می گذاشتند و از منابع خارج از کتاب برایمان درس می دادند ولی فقط این چیزها باعث نشده که نام و چهره و یاد آنها همواره در ذهنم بماند بلکه انسانیت و شعور و درک بالای آنها از جایگاه معلم و شاگرد و آموختن درس زندگی بوده که آنها را جاودانه کرد.
کودکی هایم همزمان بود با اوج دوران جنگ و خرافات  و  قحطی. و من فکر می کردم این کسی که روز مرگش را بنام روز معلم نام گذاری کردند انسان بزرگی بوده است ولی امروز می بینم اگر زنده و منصف بود و محقق بود باید کتاب و دفترش می سوزاند و خرقه و دستارش را گرو میکده می گذاشت! اصلن یک چیزهایی دستگیرم شده که شاید نباید گفت ولی واقعیت این است که برخی علوم ، انتهایی اینگونه دارند. ریاضیات البته استثنا است. ریاضی خداست. شاید هم بر عکس ! مو  لای درزش نمی رود. 2000 سال پیش دو دو تا چهارتا بوده و تا قیام قیامت هم تغییری نمی کند. روی زمین و آسمان هم فرقی ندارد.جغرافیا که حاصل گشت و گذار آدم در زمین است و روز به روز کامل تر می شود. تاریخ اما بستگی به راوی آن دارد و همیشه می توان به جرات گفت که بخشی از واقعیت ، کتمان شده است پس تاریخدانی و تاریخ خوانی به نوعی سرگردانی ما بین واقعیات ثبت شده و ثبت نشده است و نمی توان هیچگاه نتیجه قطعی گرفت. گاهی حتی شک می کنم چنگیز خان تمامش همینی بوده که برایمان گفته اند یا او هم یک آدمی بوده مثل ما یا حتی بهتر از ما؟! علومی مثل فیزیک و شیمی هم تا جایی که به ریاضیات وابسته است همان خصلت ریاضی را دارد ولی آنجا که نظریه و فرضیه وارد می شود باید درش را گِل گرفت. یکی می آید می گوید اتم مثل کیک کشمشی است یکی می آید و آنرا به تخم مرغ تشبیه می کند و دیگری اوربیتال را از نمی دانم کجایش بیرون می کشد و دیگری تمام اینها را با عَن یکی می کند.ادبیات هم که نوعی تاریخ و جغرافیای باهم آمیخته است. دروغش کمتر از تاریخ است و واقعیتش کمتر از جغرافیا.خوراک پیمانه و منقل وساقی و مطرب و لب آب و ... اینهاست.هنر هم همینگونه است با زبانی متفاوت. اما آنچه که قابل تامل است علوم انسانی ست. همانها که انسان را تا مرز حیوان پایین می آورد و گاه تا سرسرای خداوندگاری بالا میبرد . تقدس می بخشد. خیر و شر می سازد. خوب وبد را جدا می کند. قضاوت می کند.بر صدر می نشاند و گاه بر قعر می اندازد.به میخ می کشد و گاه سند بهشت را بنام می زند و سر انجام اگر کمی روحیه کنجکاوی و خیام وار بودن در طرف باشد مولوی گونه دفتر و دستک را می سوزاند و درس و مکتب را رها میکند و سر به بیابان می گذارد و حسرت عمر سوخته را می خورد. و اگر عقل نداشته باشد تا آخر عمر فکر می کند که خدای گونه ای در زمین است و بارگاه الهی( مثلن خدا سفارش داده برایش یک لابی مشتی ساخته اند که تهش یک پلکان مورب دارد و منتهی می شود به اتاق خواب و .... بگذریم)در انتظار قدوم مبارکش لحظه شماری می کند. خلاصه که این بدترین نوع علوم است.از همان اولش فرضیات است که پایه و اساس کلی را ایجاد می کند و لذا تکلیفش روشن است. یکی می آید و چارتا دلیل و برهان می آورد و انتظار دارد مثل آب خوردن ایمان بیاوری و دیگری می آید و تمام پایه و اساس استدلالات موحدین را با یک کلمه حرف به هم می ریزد و تنها چیزی که از دهن موحدین بیرون می آید فرمان تکفیر است و بس و خیل مومنین شکمی را به کفر می کشد. خلاصه که علم بی سرو تهی ست. تخمی تخیلی ست. نه می شود حرف این را رد کرد نه حرف آن یکی را قبول. صبح مومن می شوی و شب کافر.با ندای زرتشت بر میخیزی و با فرمان مسیح دوش می گیری و مطابق سیره موسی نیم چاشتی می زنی و... خلاصه آخرش سر در نمی آوری که اگر اینها همه پیامبران یک خدایند پس این همه اختلاف چرا و اگر خدایشان متفاوت است پس کدامین خدا مستوجب پرستش؟
بفرما. هنوز هیچی نشده به کفر گویی رسیدیم. این علم همین جوری است. اگر زیاید سرک بکشی ناگهان خودت را آنطرف خط قرمز میبینی و اگر سرک نکشی احساس الاغ بودن تا آخر عمر آزارت میدهد. بگذریم. روز معلم است و از این خیل عظیم معلم هایی که  در طول سالهای تحصیلم دیدم چند تنی به حق معلمی کردند و به راستی انسان بودندو یادشان همواره در دلهای شاگردانشان زنده است.

۱ نظر:

asemane abi گفت...

اگر دلت گرفته سکوت کن،
این روزها هیچ کس معنای دلتنگی را نمیفهمد