ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

کودکی

دو سه سال پیش یه روز که ماموریت بودم از دفتر کارفرما نامه اومد که ممکنه سونامی بشه و ستاد بحران تشکیل دادیم. به زنم چیزی نگفتم ولی اون از اخبار شنیده بود . شب افکار مختلفی ریخت توی سرم و خواب از چشام رفت و نشستم اینو نوشتم. می خواستم ادیتش کنم ولی حسش نبود.  به هر حال اگه خوندی نظرت را بگو:
همسرم می گوید طوفانی در راه است:طوفان دریایی و من اینجا در جنوبی ترین ساحل در اتاقکی آهنی به انتظار نشسته ام و شاید آخرین ساعات آرامش را با نوشتن این سطور می گذرانم. ذهنم خالیست یا شاید خالی نه, آشفته است. هر کلمه را با زحمت فراوان بر کاغذ می نشانم و دو چندان که می نویسم خط می زنم و اینها همه از سر آشفتگی ست.
من کی در کوچه پس کوچه های کودکی ام راه را گم کردم و از این وادی ناشناس سر در آوردم خودم هم نمی دانم. درست مثل زمانی که از خواب بیدار می شوی و خودت را در زمان و مکان جدیدی می بینی.
من هم یک شب در 22 سالگی خوابیدم و ناگهان صبح که چشم گشودم خودم را در 32 سالگی دیدم.هنوز باور این سن و سال و این موقعیت برایم مشکل است. قبول زن و فرزند و زندگی. من کجا و این غلطهای اضافی. بغض راه گلویم را گرفته و هر چه می کنم رهایم نمی کند. بیش از آنی که فکر اداره کردن زندگی ذهنم را مشغول کند حسرت جوانی کردن های سیری ناپذیر افکارم را پر کرده است.
یک روز که داشتم در مسیر ساحل و در کنار غولهای آهنی پتروشیمی می رفتم به ناگاه چشمم به سگهایی افتاد که در ساحل زیبای شیرینو داشتند آبتنی می کردند و گرمای بی حد هوا را با آب دریا از خود دور می کردند: ناگهان حس آبتنی کردن به سرم زد. ساحل ماسه ای سپید و دریای آرام آبی وآسمان کبود.افسوس...من نمی توانستم مثل آن دو سگ یا مثل دختر بچه ها وپسرهای سیاه شیرینو و نخل تقی خودم را به آن منظره زیبا برسانم و جزیی از آن باشم و این جزیی از آن غلط های اضافی من است که نمی دانم کی در کوچه پس کوچه های کودکی ام راه را گم کردم و ...

۲ نظر:

یه ناشناس گفت...

از کودکیم چیز خاصی به یاد ندارم همه دوس دارن به کودکی برگردن اما من نه . البته این نظر شخصیه منه

آدم حسابی گفت...

کودکی جوانی میان سالی و پیری همش یک شوخی زندگیست برای خنده
هنوز ازیکی سیری نشدی آن یکی از راه می رسه یه دفعه می بینی رسیدی پایان خط --- حالا هی داد بزن من می خوام برم سرخط